![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
|
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:30 توسط علی |
|
|
تلاطم دل
|
![]() گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم … گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش میشد بهت نزدیك شم … گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی … گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار میتونم بكنم؟ گفتم: دیگه روی توبه ندارم ... گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! … توبه میكنم ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟ در این غروب بی کسی
در این کوچه پس کوچه های حیرانی در این لحظات دلواپسی در این ثانیه های صبوری در این سالهای مهجوری دل ها به هوای تو در تلاطم است. از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی. در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم. مهدی جان شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم و تشو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام, برگرد ببین که سرنوشت انتظار من ، چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در این راه و انتخاب آن ، خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. دعا كردم |
|
2 نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:24 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|