![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
مینای مهتاب
|
|
ای چراغ شام تار بینوایان در کویر تیرگیها رهنوردی غمگین و رنجورم دیده ام هرجا که میچرخد نشان از کورسویی نیست. سینه مالان میخزم بر خار و خارا سنگ این وادی میزنم فریاد، اما ضجه ام را بازگویی نیست! ایزدا، پاک آفرینا، بی همانندا، جان پاکم سوی تو پر میکشد، چون مرغ دست آموز آنکه میپیچد به پای جان من ابلیس نادانی است رازپوشا، من سیه رویی پشیمانم هر سر موی سیاهم آیه شام سیه رویی است رشته موی سپیدم پرتو صبح پشیمانی است زندگی بخشا هر زمان از مرگ یاد آرم بند بند استخوانم می کشد فریاد از وحشت ز آنکه جز آلودگی ره توشهای در عمق جانم نیست وای اگر با این تهیدستی، به درگاه تو روی آرم گر تهیدست و گنهکارم، پشیمانم جز زبان اشک خجلت، ترجمانم نیست. ای خدای کهکشانها، تا ببینم در سکوتی سرد و سنگین آسمانت را نیمه شبها دیده میدوزم به اخترهای نورانی تا دیار کهکشانها میپرم، با بال اندیشه لیک من میمانم و اندیشه و اقلیم حیرانی در درون جان من، باغی ز توحید است اما حیف گلبنانش از غبار معصیتها سخت پژمرده است وز سموم بس گنه، این باغ، افسرده است تا بشوید گرد را از چهره این باغ بر سرم گسترده کن ای مهربان، ابر هدایت را تا بخشکد بوستان جان من در آتش غفلت برمگیر از پهن دشت خاطرم چتر عنایت را کردگارا، گفتگوی با تو عطر آگین کند موج نفسها را آنچه خرم می کند گلزار دل را گفتگو با توست نیمه شبها دوست میدارم به درگاهت نیایش را ندبه من میدواند بر رخم باران اشک شرم تا بدین باران شکوفاتر کند باغ ستایش را سر به محراب تو ساید شرمگین مردی گنه آلود ای خدا، بشنو نوای بنده آلوده دامان را غمگسارا، سینه ام از غم گرانبار است مهربانا، خلوتم از گریه لبریز است ای خدا، تنها تو می بینی به جانم اشک پنهان را
تا نقش روی خوب تو بر دل رقم زدیم بر نقش غیر، از سر غیرت قلم زدیم مهرت چنان در آینه سینه بر فروخت آتش ز سوز غم به دل جام جم زدیم بر جان و سر، نخست بر افشانده ایم دست روزی کز اشتیاق به کویت قدم زدیم عمری است تا به راه طلب خارهای غم در پای دل، به شوق طواف حرم زدیم با ما ز بیش و کم چه زنی دم؟ که پشت پای از همت بلند٬ به هر بیش و کم زدیم در دور زندگی، همه را شادی آرزوست ماییم زین میانه که بر درد و غم زدیم یک جلوه کرد روی حقیقت به چشم دل زان روی، دستگاه ریا را به هم زدیم از درد می بر آتش دوزخ زنیم آب زان جامها که هر شب و هر صبحدم زدیم «واجد» کجا رود ز در دوست ناامید؟ کاین در به بوی لطف و امید کرم زدیم «واجد شیرازی»
السلام علیک یا صاحب الزمان(ع) کو پيک صبح تا گله هاي شب فراق-با آن خجسته طلعت فرخنده پي کنم
امشب غريبانه کوچه را مي گذرم و فردا شهر غريبي را سفر ...امروز تاريکتر از ديشب فردا را نمي دانم...! ديروزم مانده امروز نيامده ! فردا...! تمام نوشته هايم خط خط قدم هايي است که ناتوان به سويت شتابزده شده اند؟ ولي بي فايده از نديدن تو کوچه را بر مي گردند. به اميد فردايي که نمي دانم... صداي برگشتني دوباره زمزمه ي کوچه... دوباره...سه باره... و چندباري شنيده مي شود ولي ديده نه! پژواک انتظار بود و بس! انتظاري ترسناکتر از شبهاي بي شبگرد که هر شب کابوسم مي شود. دارم تمام مي شوم! سکوتي ممتد انتهاي کوچه فريادم مي زند که بيا ! من مي روم !مي روم و ميروم و ... مي روم ولي کوچه پاياني ندارد ! غرق بي نهايتش شدم و ديگر حتي خودم را هم پيدا نکردم. خدا نگهدارم!!!
سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای همنشین همیشه تو را می سپارم به مینای مهتاب به شب می سپارم تو را تا نسوزد خداحافظ ای برگ و بار دل من |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:29 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|