![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
حلقه عشق
|
|
زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد سحری جلوه کند این شب ظلمانی را
الهی ستایش تنها از آن توست، که تاریک کوچه های شب را روشنای روز بخشیدی؛ و ظلمت را مغلوب سپیدی گردانیدی؛ طلوع را آفریدی و پرتو نورانیش را بر دل و جانم تابانیدی. ای مهربان همیشه، تمام توانم از توست؛ که دیروزم را به امروز پیوند دادی تا بمانم و دیگربار تو را بخوانم. کاش می شد فردا نیز در سایه سار مهربانیهای پنهان و آشکارت سطر سطر سپیده را به تماشا بنشینم و هرگز روزها و شبان داغ هیچ گناهی را نبینم. ای همیشه مهربان، دلم را با تمامت عشق به استقبال یادت آورده ام و پریشانیهایم را نذر آرزوهای دیرینه ام کرده ام تا هرگز پیمانت نگسلم. مرا از کژیها بازدار و لحظه ای به خودم وامگذار؛ و غبار زخمهای کهنه و اندوهان تازه ام را فرو بنشان؛ و مرا به خود بخوان. آفریدگارا، آرزوهایم را در سفره گسترده نعمتهایت به اجابت رسان، که فقط کرامت تو حاجت روایم می سازد. پاداشی بیکران بر بندگیم برسان؛ روزی روا و فراوانم از نعمتهایت نصیب گردان؛ در پناهگاه راستینت، از غم و اندوه امانم بخش؛ دریچه ای از رحمت در برابرم بگشا تا از اندوه روزگارانم برهاند؛ ای مهرورزترین مهرورزان. دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تـنهاییم در قصد جان بود خیالش لطفهای بیکران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد که را گویم که با این درد جان سوز طبـیبم قصد جان ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صراحی گریه و بربط فغان کرد صبا گر چاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد جان کرد میان مهربانان کی توان گفت که یار ما چنین گفت و چنان کرد عدو با جان حافظ آن نکردی که تیر چشم آن ابروکمان کرد حافظ
آمدي، وه كه چه مشتاق و پريشان بودم تا برفتي ز برم، صورت بيجان بودم كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم كه نه، در باديه خار مغيلان بودم زنده مي كرد مرا دم بدم اميد وصال ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم به تولاي تو در آتش محنت چو خليل گوييا در چمن لاله و ريحان بودم تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم «سعدي» از جور فراقت همه روز اين مي گفت: عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
السلام علیک یا صاحب الزمان (ع)
تـو بهونــه هر عاشق واسه زنده بودنی تــو امیــد انتظـاری تـو دلای نــا امیــد مثــل دیــدن ستــاره تــو شبــای نـا پدید
بـا توام بــا تو کـه گفتی تکیه گـاه عاشقـایی می دونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی مثل لالایی بــارون تــو کــویــر بـی صـدایی تو خود عشقی میدونم نـاجی فــاصـلـه هـایی
عمریــه دلم گـرفته گِـلـه دارم از جـدایـی خدای همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی تو کجایی.. تو کجایی... |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:4 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|