![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
الهی نگاهم را باران بیاموز...
|
|
الهی٬ کوچه های دلم دلگیرند از سکوت، از تاریکی از غبار. خدایا٬ می ترسم از این افتادنها و برنخاستن ها. می ترسم از خودم، از این تارها که وجودم را گرفته اند ٬ می ترسم از اینکه رهایم کنی و به خویشم واگذاری. یا لطیف٬ نور عنایتت را بر پنجره های غبارآلود دلم بتابان؛ سکوت لبهایم را فریاد بیاموز و نگاهم را باران. دستان بسته ام را پرواز بیاموز تا کبوتران استغاثه ام آسمان حضورت را تجربه کنند. مرا از خویش رهایم کن و به خود بخوان. به خود بخوان و در خود بمیران. الهی٬ سپاس تو را که با یادت آرام می گیرم و با نامت قدم بر می دارم. با تو می شود کوهها را در نوردید و به قله های روشنایی رسید در جنگلهای دور دست اتراق کرد و از چشمه های زلال برکت نوشید. یا ستار٬ تویی که دامن آلوده ام را می بینی و رسوایم نمی کنی؛ تویی که پاهای فرسوده از گناهم را می شناسی و نمی شناسی؛ چه بگویم؟ که هر چه هست تو می دانی
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی
بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی
آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی
دل نوحه کنان تا چند، جان نعره زنان تا کی
بر پای دل مسکین این بند گران تا کی
خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی
در باز دو عالم را این سود و زیان تا کی
پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی
هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی
بی نام و نشان می رو زین نام و نشان تا کی
پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی
عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی
بر آتش تو نشستيم و دود شوق برآمد
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:18 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|