![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
اشكم احرام طواف حرمت ميبندد گرچه از خون دل ريش دمي طاهر نيست
|
|
السلام علی الحسین و علی اصحاب الحسین و علی اولاد الحسین وعلی الارواح التی حلت بفنائك. سلام بر عاشورا و اربعین حسین.سلام بر حسینیان و رهروان راه پاك و خونینش همو كه فرمود لا اری الموت الا السعاده و هیهات منا الذله
اشكها بر روى گلگون آمدند اهل بیت از شام بیرون آمدند بر دل آنان شرارى از بلاست محمل آنان سیهپوش عزاست جمله از داغ گران دل خستهاند بار خود را سوى یثرب بستهاند مىروند امّا به یاد لالهها جملگى دارند بر لب نالهها ناگهان دل در حریم خون رسید این صدا بر زینب محزون رسید مىرود این راه اى نور نیاز یك طرف كرب و بلا، یك سو حجاز اى بزرگِ قافله بر گو كجا؟ سوى یثرب یا به سمت كربلا گفت آن دلدادهى شاه الست دارم آنجا هرچه بود و هرچه هست گوهرى از من در آنجا مانده است موجها رفتند و دریا مانده است این كه دارم سوى او چشمان تر كربلا جان مرا دارد به ببر ما به سوى كربلا خواهیم رفت خونجگر در نینوا خواهیم رفت ساربان بنگر ز ما چشمان تر تندتر ما را در آن وادى ببر تا ز آب دیده رخ را تَر كنیم ناله بر آیینهى پرپر كنیم بغضهامان در گلوها مانده است سرخى مِى در سبوها مانده است كربلا شد كربلاى دیگرى دید در خود نالههاى دیگرى كربلا مىداند این ماتم ز چیست این صداى هق هق جانسوز كیست آسمان با اشك غربت خو گرفت زینب آمد دست بر زانو گرفت سیل اشكش راه را بر دیده بست در كنار تربت گلگون نشست با دلى لبریز از اندوه و غم قد كمان گردیده از تیر ستم مىگشود آن كه ز هر مشكل گره باز كرد از عقدههاى دل گره گفت اى خورشید روحم یا حسین اى به بحر غم تو نوحم یا حسین غرقِ در دریاى ماتم آمدم تشنهام، در نزد زمزم آمدم تشنهى یك آهم اینجا یا اخا اوفتاده راهم اینجا یا اخا من كه رفتم از برت با چشم تَر حال برگشتم ولى خونین جگر هیچ مىدانى عدو با من چه كرد؟ با منِ بشكسته دل دشمن چه كرد؟ تیره بختانى كه خود دل مردهاند مجلس نامحرمانم بردهاند غنچه غنچه خون ز دل چیدم حسین رأس تو در طشت زر دیدم حسین هر زمان اى ماهِ روى نیزهها چشم من افتاده سوى نیزهها دیدم آنجا نورى از امید بود چند كوكب گرد یك خورشید بود خیز و بین افتادهام از پا حسین دیدهاى دارم ز غم دریا حسین
بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد
من از عشق تو مي سوزم تو با خاکسترم بنشين به اشک چشم و خون دل تو را من آرزو دارم بيا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشين مرا گفتي که مي آيم تو را باور نمي کردم در اين غم خانه هستي به باغ باورم بنشين به حاتم خانه چشمم اگر ديدي غمي پنهان قدم بردار از آن چشم و به چشم ديگرم بنشين به جانم آتش عشقت ببين امشب چه مي سازد مرا ديدي اگر بي جان کنار پيکرم بنشين زه آه آتش افروزم پياپي شعله مي بارد بيا آب محبت شو به روي افکرم بنشين مرا رسوا چو مجنون بيابان گرد مي خواهي مکن اي نازنين ديگر از اين رسواترم بنشين
السلام علیک یا صاحب الزمان(ع) باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشستهام... میبینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفشها را به گوشهای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش میبرد. همان که خودش را با سنگ ریزههای کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصلهای است به اندازه یک قلب بیقرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست... مردم از کنارم میگذرند و به اشکهایم میخندند... شاید دیوانهام میپندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون میرقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم میشود... ای کاش بودی و با عبایت شانههای ارزانم را گرما میبخشیدی... از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همینجا... کنار خرابه دل... چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی دعای این همه شبزندهدار کافی نیست ... نگاه میکنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شدهام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت میرسد کاری بکن! تشنهام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کردهام... میخواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و میرود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچگاه دست از سر دلم بر نمیداری. صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمیدانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشتهام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبههایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچینهای باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی میماند تسخیر ناشدنی. آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبههایش مایه خنده فرشتهها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعههایت زنده است... |
|
2 نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:15 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|