تبليغاتX
ترنم
ترنم
عاشقانه
ساقي امشب باده از بالا بريز

 


هو الـحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

 

ساقي امشب باده از بالا بريز .... باده از خم‌خانة مولا بريز

 باده‌اي بي‌رنگ و آتشگون بده .... زان كه دوش‌ام داده‌‌اي افزون بده

 اي انيس خلوت شب‌هاي من ....مي‌چكد نام تو از لب‌هاي من

محو كن در باده‌ات جام مرا .... كربلايي كن سرانجام مرا

 يا علي! درويش و صوفي نيستم .... فاش مي‌گويم كه كوفي نيستم

ليك مي‌دانم كه جز دندان تو....هيچ دندان لب نزد بر نان جو

 يا علي! لعل عقيقي جز تو نيست.... هيچ درويشي حقيقي جز تو نيست

 لنگ لنگان طريقت را ببين ....مردم دور از حقيقت را ببين

مست ميناي ولايت نيستند  .... سرخوش از شهد ولايت نيستند

خيل درويشان، دكان آراستند  ....  كام خود را تحت نامت خواستند

 خلق را در اشتباه انداختند.... يوسف ما را به چاه انداختند

 كيستند اينان؟ رفيق نيمه راه....وقت جان‌بازي به كنج خانقاه

 فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند....صلح آمد، لالة پرپر شدند

 دل به كشكول و تبر زين بسته‌اند....بهر قتلت‌، تيغ زرين بسته‌اند

موج‌ها از بس تلاطم كرده‌اند،....راه اقيانوس را گم كرده‌اند

 موج‌ها را مي‌شناسي مو به مو....شرحي از زلف پريشانت بگو

باز كن ديباچة توحيد را....تا بجويد ذره‌اي خورشيد را

 يا علي! بار دگر اعجاز كن....مشت‌هاي كوفيان را باز كن

 باز كن چشمان نازآلوده را....بنگر اين چشم نيازآلوده را

باز گو، شعب ابي‌طالب كجاست؟....آن بيابان عطش غالب كجاست؟

 تا ز جور پيروان بوالحكم....سنگ طاقت را ببندم بر شكم

تشنگي در ساغرم لبريز شد....زخم تنهايي فسادانگيز شد

 آتشي انداخت در جان و تنم....كاين چنين بر آب و آتش مي‌زنم

 تاول ناسور را مرهم كجاست؟....مرهم زخم بني‌آدم كجاست؟

 مرهم ما جز تولاي تو نيست....يوسفي؛ اما زليخاي تو كيست؟

 شاهد اقبال در آغوش كيست؟....كيسة نان و رطب بر دوش كيست؟

كيست آن كس كز علي يادي كند؟....بريتيمان من امدادي كند؟

 دست گيرد كودكان درد را....گرم سازد خانه‌هاي سرد را

 اي جوانمردان! جوانمردي چه شد؟....شيوة رندي و شب‌گردي چه شد؟

بندگي تنها نماز و روزه نيست....آب تنها در ميان كوزه نيست

كوزه را پر كن ز آب معرفت....تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را از محقق گوش كن....   وز لب قرآن ناطق گوش كن

بعداز آن بشنو ز «نظم أمركم»....   تا شوي آگاه بر اسرار خم

خم تو را سرشار مستي مي‌كند....   بي‌نياز از هرچه هستي مي‌كند

 هرچه هستي، جان مولا مرد باش ....  گر قلندر نيستي، شب‌گرد باش

 سير كن در كوچه‌هاي بي‌كسي....   دور كن از بي‌كسان دلواپسي

اي خروس بي‌محل! آواز كن....   چشم خود بربند و بالي باز كن

 شد زمين لبريز مسكين و يتيم....   ما گرفتار كدامين هيأتيم؟

با يتيمان، چاره «لاتقهر» بود....پاسخ سائل، «ولاتنهر» بود

 دست بردار از تكبر وز خطا.... شيعه يعني جود و احسان و عطا

بادة «ممّا رزقناهم» بنوش.... «ينفقون» بنيوش و در انفاق كوش

 هم بنوش و هم بنوشان زين سبو.... «لن تنالوا البرّ حتّي تنفقوا»

 يا علي امروز تنها مانده‌ايم....   در هجوم اهرمن‌ها مانده‌ايم

يا علي شام غريبان را ببين ....  مردم سر در گريبان را ببين

 گردش گردونه را برهم بزن....   زخم‌هاي كهنه را مرهم بزن

 مشك‌ها در راه، سنگين مي‌روند....   اشك‌ها از ديده رنگين مي‌روند

 مشك‌هاي خسته را بردوش گير ....  اشك‌ها را گرم در آغوش گير

 حيدرا! يك جلوه محتاج توام....   دار برپا كن كه حلاج توام

 جلوه‌اي كن تا كه موسايي كنم....   يا به رقص آيم مسيحايي كنم

يك دو گام از خويشتن بيرون زنم....   گام ديگر بر سر گردون زنم

 گام بردارم؛ ولي با ياد تو....   سر نهم بر دامن اولاد تو

شيعه يعني شرح منظوم طلب ....  از حجاز و كوفه تا شام و حلب

شيعه يعني يك بيابان بي‌كسي....   غربت صدساله، بي دلواپسي

 شيعه يعني صد بيابان جستجو....   شيعه يعني هجرت از من تا به او

شيعه يعني دست بيعت با غدير....   بارش ابر كرامت بر كوير

 شيعه يعني عدل و احسان و وقار....   شيعه يعني انحناي ذوالفقار

 از عدالت گر تو مي‌خواهي دليل ....  ياد كن از آتش و دست عقيل

جان مولا حرف حق را گوش كن....   شمع بيت‌المال را خاموش كن

 اين تجمل‌ها كه بر خوان شماست....   زنگ مرگ و قاتل جان شماست

 مي‌سزد كز خشم حق پروا كنيم....   در مسير چشم حق پروا كنيم

اين دو روز عمر، مولايي شويم....   مرغ، اما، مرغ دريايي شويم

مرغ دريايي به دريا مي‌رود....   موج برخيزد به بالا مي‌رود

آسمان را نور باران مي‌كند....   خاك را غرق بهاران مي‌كند

ليك مرغ خانگي در خانه است....   روز و شب در بند مشتي دانه است

تا به كي در بند آب و دانه‌اي؟....   غافل از قصاب و صاحب‌خانه‌اي؟

 شيعه يعني وعده‌اي با نان جو....   كشت صد آيينه تا فصل درو

شيعه يعني قسمت يك كاسه شير....   بين نان خشك خود با يك اسير

چيست حاصل زين همه سير و سلوك؟....   پا و تاول، چهره و چين و چروك

سال‌ها صورت ز صورت بافتيم....   تا ز صورت‌ها كدورت يافتيم

 يك نفر بر قامتي رعنا نبود....   يك رسوخ از لفظ بر معنا نبود

 گرچه قرآن را مرتب خوانده‌ايم....   از قلم نقش مركب خوانده‌ايم

سوره‌ها خوانديم بي‌وقف و سكون ....  كس نشد واقف به سرّ «يسطرون»

سرّ حقّّ مسطور ماند و در كتاب....   عالمان علم صورت در حجاب

 اي برادر عالمان بي‌عمل....   همچو زنبورند ليكن بي‌عسل

 علم‌ها مصروف هيچ و پوچ شد....   جان من برخيز! وقت كوچ شد

از نفوذ نفس خود امدادگير....   سير معنا را ز مجنون يادگير

اي خوش آن جهلي كه ليلايي شوي....   هر نفس لاگوي، الاّيي شوي

 تا به كي در لفظ ماني همچو من؟....   سير معنا كن چو هفتاد و دو تن

 همچو يحيي گر نهي سر درطبق....   مي‌شود عريان به چشمت سرّحق

شيعه يعني عشق‌بازي با خدا....   يك نيستان تك‌نوازي با خدا

شيعه يعني هفت خطي در جنون....   شيعه طوفان مي‌كند در كاف و نون

شيعه يعني تندر آتش فروز....   شيعه يعني زاهد شب، شير روز

 شيعه يعني شير، يعني شيرمرد ....  شيعه يعني تيغ عريان در نبرد

شيعه يعني تيغ، يعني موشكاف....  شيعه يعني ذوالفقار بي‌غلاف

شيعه يعني «سابقون السّابقون»....  شيعه يعني يك تپش عصيان و خون

 شيعه بايد آب‌ها را گِل كند....  خط سوم را به خون كامل كند

 خط سوم خط سرخ اولياست .... كربلا بارزترين منظور ماست

شيعه يعني بازتاب آسمان....  بر سَر ني، جلوة رنگين كمان

 پرچم زلفت رها در باد شد....  وز شميمش كربلا ايجاد شد

شرح حال خويشان تو بود....   تاب گيسوي پريشان تو بود

 مي سزد ني، نكته‌پردازي كند.... در نيستان آتش اندازي كند

 صبر كن ني از نفس افتاده است....  ناله بر دوش جرس افتاده است

 كاروان، بي مير و بي پشت و پناه....   در غل و زنجير، مي‌افتد به راه

 مي‌رود منزل به منزل در كوير....  تا بگويد سرّ بيعت با غدير

شيعه يعني امتزاج نار و نور....  شيعه يعني رأس خونين در تنور

 شيعه يعني هفت وادي اضطراب....  شيعه يعني تشنگي در شط آب

 شيعه يعني دعبل چشم انتظار....  مي‌كشد بر دوش خود چهل سال دار

شيعه بايد همچو اشعار كميت....  سر نهد بر خاك پاي اهل بيت

يا فرزدق‌وار در پيش هشام....  ترك جان گويد به تصديق امام

مادر موسي كه خود اهل بلاست....  جرعه نوش از بادة جام بلاست

در تب پژواك بانگ الرّحيل....  مي‌دهد فرزند بر دامان نيل

 نيل هم خود شيعة مولاي ماست....  اكبر اوييم و او ليلاي ماست

 اين سخن كوتاه كردم والسّلام....    شيعه يعني تيغ بيرون از نيام


السلام علیک یا صاحب الزمان (ع)


عمریست که ازحضوراو جاماندیم                                              

                                                         درغربت سردخویش تنهاماندیم

او منتظراست که ماهمه برگردیم                                            

                                                             مایـیم که درغیبت کبری ماندیم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:54  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم

دلنوشته هاي پيشين
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پيوندها
غم دنیا رو نخور
  خدای من
  ای که امیر حرم دل تویی
  معجون اطلاعات در شهر شام
  من و یلداترین شبهای دنیا
  حرف دل
  چتر شکسته
  مرید نور
  تبلور عشق
  پونه
  حرفهایم با خدا
  بشنو از نی
  دراوج تنهایی
  یا علی جان مددی
  عاشقانه
  دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
  عشق علت سکوت است و سکوت نشانه عشق
  غم میخوریم و هیچ شکایت نمیکنیم
  شبی را به یادم سر کن
  ناله های سوزناک عشق
  فاطیما
  مسعود
  السلام علیک یا صاحب الزمان
  یار وبلاگی
  تنها مونسم خداست
  تنهایی نیلوفر
  گل آفتاب گردون
  ره عشق
  رقص اشک
  اشک
  خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال کيوان

 
HEAD>

http://tandis-eshgh.blogfa.com