تبليغاتX
ترنم
ترنم
عاشقانه
انتظار مقدم دلدار می باید کشید

     

هوالمعشوق

الهی ترا به حرمت این ماه عزیز که ماه رحمت توست سوگند میدهم

 مرا ببخشی ای مهربانترین و ای بخشنده ترین

الهی مرا پرواز بیاموز تا عاشقانه بسویت به پرواز درایم و سر بر آستان عطوفـتـت بسایم

الهی جز تو مرا پناهی نیست مرا دریاب مرا دریاب که مست و سرگشته روی تو گشته ام

و عاشق جمالت شده ام

الهی مرا جرعه ای از می معرفـتـت بنوشان تا مستانه ره تو پویم و ذکر تو گویم

الهی ای امید بی کسان

خسته و دل افگار به سویت امدم

مرا دریاب

 



چشم من چشمه زاینده اشک

گونه ام  بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


سلام بر مولایم مهدی(ع)

     باز جمعه ای دیگر از راه رسید و من دلتـنگ او

         از نرگس مست می گویم هم او که دلها در انتظار ظهورش  بی تاب است.

ای از قبـیله آسمان تا کی در پرده غیبت؟؟؟

   برای نرگس مست می نویسم.

وقتی از همه دنیا دلم می گیرد و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند طوفان

 درونم را آرام کند یاد تو و انتظار آمدن تو نرگس مست است که درونم را آرام می کند.

     به کدامین بیابان آواره ات شوم؟ در این اقیانوس ظلمت دل به کدامین فانوس بندم؟

دل در گرو کدامین جمعه نهم؟؟

   نرگس مست غیر انتظار چه می توانم بکنم؟؟؟

 حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی                                                    

                                                                در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور

 مولای من.... مهدی فاطمه...

 تو با ردایی از پس افقهای دور می آیی ..... صداهای قدمهایت را میشنوم..

با کوله باری از عدل و عدالت ...... با ذوالفقار علی...... با سیمای محمد...

    و به اذن خدا می آیی. می آیی تا ما آسمانی شویم..

  آری میدانم خواهی آمد و من از گلهای یاس  فرشی می سازم و به زیر قدمهای نازنینت پهن می کنم.

      مولای من .... مهدی فاطمه مرا فراموش مکن......

بازآ كه دل هنوز به ياد تو دلبر است
 
جان از دريچه نظرم، چشم بر در است
 
بازآ دگر كه سايه ديوار انــتـظار
 
سوزنده‌تر ز تابش خورشيد محشر است
 
بازآ، كه باز مردم چشمم ز درد هجر
 
در موج خيز اشك چو كشتي، شناور است
 
بازآ كه از فراق تو اي غايب از نظر
 
دامن ز خون ديده چو درياي گوهر است
 
اي صبح مهر بخش دل، از مشرق اميد
 
بنماي رخ كه طالعم از شب، سيه‌تر است
 
زد نقش مهر روي تو بر دل چنان كه اشك
 
آيينه ‌دار چهره‌ات اي ماه منظر است
 
اي رفته از برابر ياران «مشفقت»
 
رويت به هر چه مي‌نگرم در برابر است

استاد مشفق كاشان
     

2 نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:2  توسط علی | 
از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم


 

هو الحـــق


خوشا انانکه از او می نویسند                                                        

                                             زخط و خال ابرو می نویسند

الفبا ریزه خوار مکتب اوست                                                     

                           
                                            تمام نقطه ها خال لب اوست



خوشا یاران كزین ویرانه رسـتـند

 زدل بند تعلـقها گسستـند

 زمردى پشت شیطان درون را

چه زیبا در شبانگاهان شكستـند

 فریب این جهان و نفس خود را

نخوردند و زدام خویش جستـند

 زاین دنیاى بى مهر و محبت

 گذر كردند و با پاكان نشستـند

 خوشا یاران كه در عهد جوانى

كتاب پست خودبـینى ببستـند


 گفت و گو با خدا

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند.

 و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ...

 اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند

 تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند

و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که

گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم

و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

 او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ،

همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،

بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم

 اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.

بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.

بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند،

بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم

 آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

 خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.

از : رابيندرانات تاگور


جانم به لب رسیده جوابم نمی دهی ؟

از جام وصل خویش شرابم نمی دهی ؟

داغ از حرارت جگرم ناله می کند 

می سوزم از فراق و تو آبم نمی دهی؟

از نرگس دو چشم تو بیمارم ای طبیب

یک نسخه بهر حال خرابم نمی دهی؟

عشق تو را به نقد جوانی خریده ام

در پیری ام بهای شبابم نمی دهی ؟

من طفل نورسم به دبستان معرفت

آموزگار عشق کتابم نمی دهی؟

آه دل شکسته من ذکر نام توست

پاسخ به آه قلب کبابم نمی دهی ؟

دارم سلام بر لب لعل تو صبح و شام

غنچه دهان ز چیست جوابم نمی دهی؟

شب ها به یاد روی تو در خواب می روم

تصویر روی خویش به خوابم نمی دهی ؟

آموزگار عشق ! کتابم نمی دهی ؟

پاسخ به آه قلب کبابم نمی دهی؟

تصویر روی خویش به خوابم نمی دهی ؟

اگر چه گنهکار عاصیم 

دارم یقین ز لطف عذابم نمی دهی
 


ماه رمضان شد مي و ميخانه بر افتاد
عشق و طرب و باده بوقت سحر افتاد
 
افطار به مي كرد برم پير خرابات
گفتم كه تو را روزه به برگ و ثمر افتاد
 
با باده وضو گير كه در مذهب رندان
در حضرت حق اين عملت بار ور افتاد
 
امام خميني(ره)


هر چند که در کوی تو مسکین و فـقیریم

رخشنده و بخشنده چو خورشید مـنیریم

خاریم و طربناک تر از باده بهاریــم

خاکیم و دلاویز تر از بوی عبــیریم

از نعره مستانه ما چرخ پر آواست

جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم

از ساغر خونین شفق باده نـنوشیم

وز سفره رنگین فلک لقمه نگیـریم

بر خاطر ما گرد ملالی نـنشیند

آیینه صبحیم و غباری نپـذیریم

ما چشمه نوریم بتابـیم و بـخندیم

ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریـم

هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه

روشندل و صاحب اثر و پاک ضمـیریم

از شوق تو بی تاب تر از باد صبایـیم

بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم

آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست؟

جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم



روزی که مرا بر گل رویت نظــــــر افتاد
احساس نمودم که دلم در خطر افتاد

تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت
زیبایی گلهای بهار از نــــظر افـــــتاد

می خواستم از چشم تو محفوظ بمانم
کز برق نگاه تو به جانــــم شــــرر افتاد

گفتم نشـــــود راز دلـــــم فـاش ولیکن
دل خون شد و از پرده چشمم بدر افتاد

هر کس که شراب از خم چشمان تو نوشید
مخمور نگــاه تــــو شــــد و بی خــــبر افتاد

گـــنجینه اســـــرار ازل بود دل مـــن
امروز اگر پیش تو بی سیم و زر افتاد



خطاب به آقا امام زمان(عج)

اي طبـيـبا به سر بستر بيمار بيا                                  بهر دلداري دلسوخته زار بيا

تو كه دل را به نگاهي بربودي زكفم                         بـه پرستاري بيمار دل افكار بيا

آتش هجر تو سوزانده همه هستي من                      به تسلاي دل و جان شرربار بيا

اشك هجر است كه از ديده من مي بارد                   بهر غمخواري اين چشم گهر بار بيا

دل من خون شد و از ديده برون مي ريزد                 به تماشاي دل و ديده خون بار بيا

يوسف فاطمه (ع) بين منـتـظران منتـظرند                     پرده بردار ز رخ بر سر بازار بيا

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:17  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم

دلنوشته هاي پيشين
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پيوندها
غم دنیا رو نخور
  خدای من
  ای که امیر حرم دل تویی
  معجون اطلاعات در شهر شام
  من و یلداترین شبهای دنیا
  حرف دل
  چتر شکسته
  مرید نور
  تبلور عشق
  پونه
  حرفهایم با خدا
  بشنو از نی
  دراوج تنهایی
  یا علی جان مددی
  عاشقانه
  دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
  عشق علت سکوت است و سکوت نشانه عشق
  غم میخوریم و هیچ شکایت نمیکنیم
  شبی را به یادم سر کن
  ناله های سوزناک عشق
  فاطیما
  مسعود
  السلام علیک یا صاحب الزمان
  یار وبلاگی
  تنها مونسم خداست
  تنهایی نیلوفر
  گل آفتاب گردون
  ره عشق
  رقص اشک
  اشک
  خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال کيوان

 
HEAD>

http://tandis-eshgh.blogfa.com