![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
انتظار مقدم دلدار می باید کشید
|
|
هوالمعشوق الهی ترا به حرمت این ماه عزیز که ماه رحمت توست سوگند میدهم مرا ببخشی ای مهربانترین و ای بخشنده ترین الهی مرا پرواز بیاموز تا عاشقانه بسویت به پرواز درایم و سر بر آستان عطوفـتـت بسایم الهی جز تو مرا پناهی نیست مرا دریاب مرا دریاب که مست و سرگشته روی تو گشته ام و عاشق جمالت شده ام الهی مرا جرعه ای از می معرفـتـت بنوشان تا مستانه ره تو پویم و ذکر تو گویم الهی ای امید بی کسان خسته و دل افگار به سویت امدم مرا دریاب
گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
سلام بر مولایم مهدی(ع) باز جمعه ای دیگر از راه رسید و من دلتـنگ او از نرگس مست می گویم هم او که دلها در انتظار ظهورش بی تاب است. ای از قبـیله آسمان تا کی در پرده غیبت؟؟؟ برای نرگس مست می نویسم. وقتی از همه دنیا دلم می گیرد و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند طوفان درونم را آرام کند یاد تو و انتظار آمدن تو نرگس مست است که درونم را آرام می کند. به کدامین بیابان آواره ات شوم؟ در این اقیانوس ظلمت دل به کدامین فانوس بندم؟ دل در گرو کدامین جمعه نهم؟؟ نرگس مست غیر انتظار چه می توانم بکنم؟؟؟ حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور مولای من.... مهدی فاطمه... تو با ردایی از پس افقهای دور می آیی ..... صداهای قدمهایت را میشنوم.. با کوله باری از عدل و عدالت ...... با ذوالفقار علی...... با سیمای محمد... و به اذن خدا می آیی. می آیی تا ما آسمانی شویم.. آری میدانم خواهی آمد و من از گلهای یاس فرشی می سازم و به زیر قدمهای نازنینت پهن می کنم. مولای من .... مهدی فاطمه مرا فراموش مکن...... بازآ كه دل هنوز به ياد تو دلبر است استاد مشفق كاشان |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:2 توسط علی |
|
|
از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم
|
|
هو الحـــق
زخط و خال ابرو می نویسند الفبا ریزه خوار مکتب اوست
زدل بند تعلـقها گسستـند زمردى پشت شیطان درون را چه زیبا در شبانگاهان شكستـند فریب این جهان و نفس خود را نخوردند و زدام خویش جستـند زاین دنیاى بى مهر و محبت گذر كردند و با پاكان نشستـند خوشا یاران كه در عهد جوانى كتاب پست خودبـینى ببستـند
گفت و گو با خدا من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ، بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند. من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه. از : رابيندرانات تاگور
جانم به لب رسیده جوابم نمی دهی ؟ از جام وصل خویش شرابم نمی دهی ؟ داغ از حرارت جگرم ناله می کند می سوزم از فراق و تو آبم نمی دهی؟ از نرگس دو چشم تو بیمارم ای طبیب یک نسخه بهر حال خرابم نمی دهی؟ عشق تو را به نقد جوانی خریده ام در پیری ام بهای شبابم نمی دهی ؟ من طفل نورسم به دبستان معرفت آموزگار عشق کتابم نمی دهی؟ آه دل شکسته من ذکر نام توست پاسخ به آه قلب کبابم نمی دهی ؟ دارم سلام بر لب لعل تو صبح و شام غنچه دهان ز چیست جوابم نمی دهی؟ شب ها به یاد روی تو در خواب می روم تصویر روی خویش به خوابم نمی دهی ؟ آموزگار عشق ! کتابم نمی دهی ؟ پاسخ به آه قلب کبابم نمی دهی؟ تصویر روی خویش به خوابم نمی دهی ؟ اگر چه گنهکار عاصیم دارم یقین ز لطف عذابم نمی دهی ماه رمضان شد مي و ميخانه بر افتاد
هر چند که در کوی تو مسکین و فـقیریم رخشنده و بخشنده چو خورشید مـنیریم خاریم و طربناک تر از باده بهاریــم خاکیم و دلاویز تر از بوی عبــیریم از نعره مستانه ما چرخ پر آواست جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم از ساغر خونین شفق باده نـنوشیم وز سفره رنگین فلک لقمه نگیـریم بر خاطر ما گرد ملالی نـنشیند آیینه صبحیم و غباری نپـذیریم ما چشمه نوریم بتابـیم و بـخندیم ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریـم هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه روشندل و صاحب اثر و پاک ضمـیریم از شوق تو بی تاب تر از باد صبایـیم بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست؟ جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم
تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت می خواستم از چشم تو محفوظ بمانم گفتم نشـــــود راز دلـــــم فـاش ولیکن هر کس که شراب از خم چشمان تو نوشید گـــنجینه اســـــرار ازل بود دل مـــن
خطاب به آقا امام زمان(عج) اي طبـيـبا به سر بستر بيمار بيا بهر دلداري دلسوخته زار بيا تو كه دل را به نگاهي بربودي زكفم بـه پرستاري بيمار دل افكار بيا آتش هجر تو سوزانده همه هستي من به تسلاي دل و جان شرربار بيا اشك هجر است كه از ديده من مي بارد بهر غمخواري اين چشم گهر بار بيا دل من خون شد و از ديده برون مي ريزد به تماشاي دل و ديده خون بار بيا يوسف فاطمه (ع) بين منـتـظران منتـظرند پرده بردار ز رخ بر سر بازار بيا
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:17 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|