![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
|
|
هوالمحبوب معبودا مرا این عزت بس است که بنده توام و کَفی بی فخراً ان تکونَ لی َربّاً و مرا این افتخار بس است که تو پروردگار منی انتَ کما اُحِبّ تو چنانی که دوست می دارم فَاجعَلنی کَما تُحِبّ پس مرا چنان کن که دوست می داری ...................... خداوندا با وجودی سرا پای نیازو التماس رو به آسمان می کنم.امشب می خواهم باسوز و گداز همه حرفهای دلم را باتو بگویم. امشب می خواهم با تنی یکپارچه التهاب باروحی تشنه و نیازمند همهء دلتنگی هایم را پیش تو گریه کنم. امشب می خواهم از بی کسی و فلاکت از تنهایی و غربتم به درگاه توپناه آورم. امشب می خواهم سکوت تلخ و حزن انگیزم را بشکنم و ناله هایم را برای تو فریاد زنم. امشب می خواهم ازخستگی هایم از انتظارهای بی ثمرم واز آرزوهای مدفون شده ام با توبگویم. امشب می خواهم باز هم با تو به نجوا بنشینم و اشکهایم را از قید و بند چشم رها سازم. امشب می خواهم تمام ناگفتنی های دلم را بی پروا با تو بگویم تا شاید مرهمی بر دل سوخته ام باشد . امشب آمده ام تا با تو بگویم هزار راه رفته ام وبه مقصود نرسیده ام تا قدم در جاده تو نهادم. امشب آمده ام تا با تو بگویم هزار در کوفتم وفریادرسی نیافتم تا امروز به استغاثه به درگاه تو روی آوردم. امشب آمده ام تا با توبگویم در قعر دوزخ نا مردمی هاو ناامیدی ها گرفتارشدم تا به باور تو رسیدم آری امشب آمده ام تااشکهایم رااجابت کنی و باور سنگین ندامت را سبک سازی و یارای دستهای ناتوان پاهای خسته و قلب شکسته ام باشی که جزء تو سایه بانم همه غم است و تکیه گاهم همه خم. امشب آمده ام تا خلوت تنهایی ام را با تو درهم شکنم پس اشکها یم را اجابت کن.اجابت کن.اجابت کن.....!!!
در هياهوي پر آشوب دلم نجوايي به گوش مي رسد نگاهي به آسمان کني تلالوي نوري تو را به آسمان مي برد... عظمت آسمان روي قلبم سنگيني مي کند...اين نور تمام وجودم را در خود حل مي کند... رهايم کنيد...من از پرواز مي هراسم....مرا با زميني ترين آرزوهايم تنها بگذاريد... من.. از.. پرواز.... مي هراسم پاهايت که به زمين برسد گورستاني مي بيني در تاريکي شب... تبعيد شدم به خاک مردگان.....ملکوت پدر آسمانيم را به اين مردگان متحرک فروختم.... مطرود شدم.... در شبهای تنهاييم گويی همه مرده اند... صدای سکوت ديوانه ام می کند... تو هم داری از انبار کهنه خاطراتم با من حرف می زنی... ولی چه فايده که صدايت در اکنون من گم می شود... من در سرزمين تنهاييم مانده ام .....و....تو... نميدانم در کجا
در شبان غم تـنهایی خویش عابد چشم سخنگوی تو ام من در این تیره شب جان فرسا زایر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من گیسوان تو شب بی پایان شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شب از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
خواب دیدم مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود هر که آمد پیش حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت ناله می کردم ولیکن بیجواب *تشنه بودم در پی یک جرعه آب یک ملک گفتا بگو نام تو چیست آن یکی فریاد زد رب تو کیست ای گنه کار سیه دل،بسته پر نام اربابان خود یک یک ببر گفتنم عمر خودت کردی تباه نامه اعمال خود کردی سیاه ناامید از هر کجا و دل فکار می کشیدندم به خفت سوی نار ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق آسمان صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور گیسوانش شط پر جوش و خروش در رکابش قدسیان حلقه بگوش لب که نه،سرچشمه آب حیات بین دستش کائنات و ممکنات بر سرش دستمال سبزی بسته بود بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود کی به زیبائی او گل میرسید پیش او یوسف خجالت میکشید در قدوم آن نگار مه جبین از جلال حضرت حق آفرین دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند غرق حیرت داشتم این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه صاحب روز قیامت آمده گوئیا بهر شفاعت آمده سوی من آمدمرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد این که اینجا اینچنین تنها شده کام او با تربت من وا شده مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش داده است خویش را در سوز عشقم آب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد بار ها بر من محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است سینه چاک آل زهرا بوده است چای ریز مجلس ما بوده است اینکه در پیش شما گردیده بد جسم و جانش بوی روزه می دهد با ادب در مجلس ما می نشست او به عشق من سر خود می شکست پرچم من را به دوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دودید اسم من راز و نیازش بوده است تربتم مهر و نمازش بوده است اقتدا بر خواهرم زینب نمود گاه می شد صورتش بهرم کبود حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت نذر عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقای من تا که دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده بارها لعن امیه کرده است خویش را وقف رقیه کرده است گریه کرده چون برای اکبرم با خود او را نزد زهرا می برم هر چه باشد او برایم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است در مرامم نیست او تنها شود باعث خوشحالی اعدا شود در قیامت عطر بویش می دهم پیش مردم آبرویش می دهم باز بالاتر به روز سرنوشت میشود همسایه من در بهشت آری آری هر که پا بست من است نامه اعمال او دست من است مولایم حسین(ع) در تاریکی وحشت زای قبر به فریادم برس
السلام علیک یا اباصالح المهدی(ع)
خواهم که جای پای تو را بوسه ها زنم در حیرتم که هست کجا جای پای تو روزها از پي هم مي گذرند، سالها مي گذرند و قلب ها در آتش هجرانت مي سوزند. كبوترها ديگر ناي نغمه خواني ندارند، دلها ديگرهوس غزل گفتن نمي كنند. ديگر دلها قصيده سرايي نمي كنند. اينك تمام شعرها به يك مصرع ختم مي شوند " يا اباصالح بيا" ديگر چشمها اشك نمي بارد! حال ديگر ديده ها خون مي بارند." چشمها در طلب لعل يماني خون شد". آيا صداي ندبه خوانان كه ازعمق جان، فريادت مي زنند، آيا تپش قلبها كه هرآن ملتمسانه چشم به آسمانها دوخته اند و شعله هاي آه جانسوزشان، ياس ها را به گريه واداشته، به ديار سبز حضورت نمي رسد؟ آه از هجران ." مردم ، دراين فراق و درآن پرده راه نيست يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد." اي مهدي فاطمه، اي عزيز دل زهرا، تا كي بايد پشت درهاي سبز رنگ انتظار بنشينيم ، تا كي بايد چشم هايمان يتيم نديدنت باشند. هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست. اما اگر بداني كه در پس اين پرده هاي انتظار، بهاري نشسته و منتظر تمام شدن زمستان دلهاست، تا سبد سبد شكوفه به دلها هديه دهد، آن موقع است كه انتظار آسان مي شود. آن گاه است كه براي رسيدن يك جمعه ي سبز ، دستها پلي مي شوند تا آسمان ، تا قاصد دلهاي عاشق را به آن جا بفرستند و بگويند: پروردگارا؛ باران رحمتت را بر اين كوير ببار و اكسير عشق را بر وجود خاكيمان بريز، ما را از باده عشق مهدي(عج) مست گردان تا پذيراي حضورش باشيم و عاشقانه فرياد بزنيم "يا اباصالح بيا
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 9:30 توسط علی |
|
|
مهر پروردگار و پروردگار مهر
|
|
هو المعشوق
به سویت آمده ام ای یگانه بی نیاز!
نام تو آرامش بخش جان خسته من است
پس می خوانمت با امید و انتظار...
ای نزدیک تر از من به من!
قلب مضطربم را دریاب
و یاریم کن
جز آنچه تو می خواهی ، نخواهم
یقین دارم مهربانیت را پایانی نیست
و من تسلیم خواست و رضای توام...
ای ابتدا و انتهای هستی!
راهی پیش پایم بگذار
که ابتدا و انتهایش تو باشی...
مهر پروردگار و پروردگار مهر مادر مقدمه ای برای مهربانی که خود سرآمد مهربان هاست و مقدمه ی بارز عواطف بشریست. مادر ودیعه ی بزرگ الهی است. عطر او به وسعت همه ی گل ها و باغ های جهان، مهر او به عظمت و تابناکی مهر و همه ی خورشیدهای منظومه ی شمسی است. آغوش او گرم ترین و آرامش بخش ترین آغوش های بشری است که خداوند مادرآفرین ، آفریده است. سخاوت صدهزاران حاتم طایی قطره ای از اقیانوس ایثار و سخای مادر است. دامان مادر پرورشگاه انسانیت و سایه اش پس از سایه ی خداوند والاترین و بالاترین سایه ها است که بر سر فرزندان افکنده شده است. او هر دم که نفس می زند، ار نفسش عطر عشق و بوی مهر برمی خیزد و به قولی مادر است که با یک دست گاهواره ی فرزند و با دست دیگر جهان را تکان می دهد. خدای را که چه معجونست مادر و چه آیتی از رحمت واسعه ی الهی است این موجود ناشناختنی. خداوندا تو به من مهربانترین مادر را عطا کردی متشکرم. مادر گلم روزت مبارک ، دستان مهربونتو می بوسم . الهی همیشه سلامت و شاداب باشی و حضرت زهرا (س) نگهدار همیشگی شما باشد
به محبتت مرانم که نظر کنم به رویت به کرشمه ی عنایت نظری به روی ما کن
السلام علیک یا مولانا یا اباصالح المهدی(ع) انتظار مقدم دلدار می باید کشید
|
|
2 نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:34 توسط علی |
|
|
بـــردار ز رخ پـــرده کــــــــه مشتاق لقــائیم
|
|
الهی وقتی که مروارید افتاب در صدف غروب پنهان شد,با کوله بار اخلاص قلبی شکسته و با دست دعا به سویت شتافتم و تو چه مهربان, در را گشودی و پناهم دادی . با تو درد دل ها کردم و از این دل عاصی و این دنیای خاکی شکوه ها داشتم وتو ای مهربان ترین , چه زیبا جوابم دادی . و انگاه که حرفهایم تمام شد مرا با سبد امید بدرقه کردی
هر آينه كه زيبايي را ميبيني، به ياد آر كه در فضايي مقدس هستي. ميگويم در هر جا: در چهره يك انسان، درچشمان يك كودك، در گلبرگهاي يك نيلوفر، يا در بالهاي پرندهاي در پرواز، در رنگ رنگ يك رنگين كمان، يا در سكوت يك صخره. هر جا كه زيبايي ميبيني، به ياد آر كه در فضايي مقدس هستي خداوند نزديك توست
خدایا بال هایم را دوباره به من بازگردان ...
تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتـنگي توي دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!! خدایا بال هایم را دوباره به من بازگردان ...
کس نیست چنین عـــاشق بیچاره که ما ئیــــــم بــــر ما نظری کــــن کـــه درین شهر غـــریبم بـــرما کـــرمی کن که درین شهر گـــــــدائیـم زهـــدی نه که در کنج مناجـــــــــات نشینیـــم وجـــدی نه کـــه بر گـــرد خـــــــرابات بر آئیم حـــلاج و شانیم کــــه از دار نتـــــــــرسیــــــم مجنــــون صفـتانـیـــــم کــــه در عشق خــدائیم ترسیدن ما چونکـــه هم از بیم بـــــــلا بــــود اکنـــون ز چه ترسیم کــــه در عین بـــــلائیم ما را بتو سریست کـــه کس محرم آن نیست گر سر برود سر تــــو با کس نــــــگشا ئیــــم مـــا رانه غم دوزخ و نه حرص بهشت است بـــردار ز رخ پـــرده کــــــــه مشتاق لقــائیم
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببـین که درین غم چه نا خوشم بی تو شب از فراق تو مینالم ای پری رخ زاد چو روز گردد و گوئی در آتشم بی تو
السلام علیک یا صاحب الزمان (ع) چشم آلوده كجا، ديدن دلدار كجا ؟
كه دعاي تو كجا، عبد گنه كار كجا ؟ |
|
2 نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 14:26 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|