![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
تشنه آغوش دريا
|
|
هوالمحبوب خدایم هنوز اسیر بیش و کم هستم زمان به سرعت میگذرد و عمر به پایان میرسد و میبینم که دست هایم تهی است آنچه اندوخته ام سرابی بیش نبوده آنگاه عمر به پایان میرسد چه اندوخته ام؟ ای آنکه منجی از پا افتادگانی دستم را بگیر الهی مرا قلبی متواضع عطا کن که در سرما و گرما در تحسین و نکوهش در لذت و درد در بیماری و تندرستی و در خوشبختی و فلاکت مسرور باقی بماند در قلب کوچک من آتش عظیم عشقت را بیافروز بگذار شوقم به سیمای نیلوفریت هر روز فزونی گیرد و مرا یاری کن تا همه چیز را به آغوش پر مهر تو بسپارم
عجب صبری خدا دارد !!! عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم،همان يک لحظهی اول که ظلم را ميديدم از مخلوق بیوجدان،جهان را با همه زيبايی و زشتی،به روی يکدگر ويرانه ميکردم * عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم،که در همسايهی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم،نخستين نعرهی مستانه را خاموش آندم بر لبِ پيمانه ميکردم * عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم،که ميديدم يکی عريان و لرزان،ديگریپوشيده از صد جامهی رنگين،زمين و آسمان را واژگون مستانه ميکردم * عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم،نه طاعت میپذيرفتم،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده،پاره پاره در کف زاهد نمايان سجدهی صد دانه ميکردم * عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم،برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بیسامان،هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو، آواره و ديوانه ميکردم * عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم،بگرد شمع لرزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بیفا معشوق را ،پروانه ميکردم * عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم،به عرش کبريايی، با همه صبر خدايی تا که میديدم عزيز نابجايی،ناز بر يک ناروا گرديده خواری ميفروشد،گردش اين چرخ را وارونه،بی صبرانه ميکردم * عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم،که ميديدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنهی اين علم عالمسوز مردم کش،بجز انديشهی عشق و وفا، معدوم هر فکری،در اين دنيای پر افسانه ميکردم * عجب صبری خدا دارد!چرا من جای او باشم * همين بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشت کاریهای اين مخلوق را دارد.وگرنه من به جای او چو بودم،يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه ميکردم؟! * عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد ! استاد رحيم معينی کرمانشاهی ـ
ای نسیم سحر آرامگه یا کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجا هر که امد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هوشیار کجاست انکس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست باز پرسید به گیسوی شکن در شکنش کاین دل غم زده سرگشته گرفتار کجاست عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
هر که در زنجير آن مشکين سلاسل ماند، ماند عقدهاي کز پيچ و تاب زلف در دل ماند، ماند پاکشيدن مشکل است از خاک دامنگير عشق هر که را چون سرو اينجا پاي در گل ماند، ماند ناقص است آن کس که از فيض جنون کامل نشد در چنين فصل بهاري هر که عاقل ماند، ماند ميبرد عشق از زمين بر آسمان ارواح را زين دليل آسماني هر که غافل ماند، ماند تشنهي آغوش دريا را تنآساني بلاست چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند، ماند نيست ممکن، نقش پا را از زمين برخاستن هر گران جاني که در دنبال محمل ماند، ماند سيل هيهات است تا دريا کند جايي مقام يک قدم هر کس که از همراهي دل ماند، ماند برنميگردد به گلشن شبنم از آغوش مهر هر که صائب محو آن شيرين شمايل ماند، ماند
السلام علیک یا صاحب الزمان(ع) کی به هم میرسد ای یار نگاه من و تو |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:47 توسط علی |
|
|
فروغ رخ ساقی
|
|
هوالطیف
این همه عکس می و نقـش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقـــی است که در جام افتاد
محبوب این قلب آرزومند ندای تو را می شنوم که مرا به سکوت درون می خواند اما زندگی با تمام نگرانیها و تشویش هایش مرا از این لذت باز میدارد متبرکم کن تا همه چیز را به تو بسپارم آنگاه شتابان به دیدارت بیایم و با قلب خویش درگاهت را بوسه باران کنم آه چه دیدار زیبا و خلسه امیزی ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر از لذت شرب مدام ما
دستم از خواهش مويت چو درآمد به سجود به دلم قبله رخت بود و دگر هيچ نبود ! سينه را پاره کند سوی تو آيد به خروش همچو دستی که بر آورد ز مستی به قـنود می زند ساز دلم بهر تو آهنگ وجود همرهش نای نفس بر تو بخواند چه سرود هر کجا می گذری مات خيابان به رخت پايه ها سست شود سنگ بيايد به قعود ! باورم نيست که غير از تو بر اين برکه ی جان آن نفس باز بـيايد که به جانم بفزود ! هر کجا گر بروم همچو نفس دريادی با تو باشد نفسم ! غير تو آيد به چه سود ؟! آسمان را چو نبينم نکنم حيرت از آن چون بجز صورت ماهت که در آن نيست وجود ! آتش آن نيست که سوزد شبی و دود شود آتش عشق است که آتش زده بر هر چه که بود !
نه ذوق نغمه، نه آزادی فغان دارم چه سود از آنکه به شاخ گل آشیان دارم نه زیب محفل انسم، نه زینت جمعم من آن گلم که نه گلچین، نه باغبان دارم زماجرای دل آتشین خود چون شمع بسی حکایت ناگفته بر زبان دارم ز دور عشق، که چون ابر نوبهار گذشت به یادگار همین چشم خون فشان دارم هنوز یاد تورا، ای چراغ روشن عشق چو شمع مرده به خلوت سرای جان دارم نصیب دشمنم از گردش زمانه مباد غمی که من به دل از جور دوستان دارم متاع صدق و صفا را، به هیچ نستانند از آن د کان که به بازار عاشقان دارم شکوه صبح سعادت قرین یک نفس است من این پیام، به دل های کامران دارم جزآنکه تازه کند درد و داغ دیرین را دگر چه حاصلی از گردش زمان دارم
سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار قیاس کن که منت از شمار خاک درم بکُشت غمزه ی خون ریز تو مرا صد بار من از خیال لب جانفزات، زنده ترم گرفت عرصه ی عالم، جمال طلعت دوست به هر کجا که روم آن جمال می نگرم به رغم فلسفیان بشنو این دقیقه ز من که غائبی تو و هرگز نرفتی از نظرم اگر تو دعوی معجز عیان بخواهی کرد یکی ز تربت من بر گذر، چو در گذرم که سر زخاک بر آرم، چو شمع - و دیگر بار به پیش روی تو، پروانه وار جان سپرم مرا اگر به چنین شور، بسپرند به خاک درون خاک، ز شور درون کفن بدرم به دان صفت که به موج اندرون رَوَد کشتی همی رَوَد تن زارم درون چشم ترم
چشم مست تو، به یک عشوه که در کارم کرد از می عشق، علاج دل بیمارم کرد من در آن روز، زدم خنده به میخانه چو جام که دل از باده ی دیدار تو، سرشارم کرد دیده از خواب عدم باز نمی گشت مرا بلبل عشق صفیری زد و بیدارم کرد جلوه ای کرد ترا، پرتو خورشید جمال آنکه از عالم ذرات پدیدارم کرد قصد من دادن جان بر دم شمشیر نبود حرکات خم ابروی تو ناچارم کرد عاشقی دا د شبی سر خط آزادی من که به سر حلقه ی زلف تو گرفتارم کرد بی تو گر طالعم این گونه نهد روی به ضعف پر کاهی نتوان تکیه به دیوارم کرد غم دنیا نخورم تا بوَدَم باده ی جام که در این نشئه خدا فاعل مختارم کرد تا ز رخ پرده گشود آن صنم باده فروش ازپس پرده ی اسرار خبر دارم کرد می توان سوی وی ام برد نسیمی چو غبار بسکه در راه طلب عشق سبکبارم کرد آتش اصفهانی
السلام علیک یا صاحب الزمان(ع)
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:56 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|