تبليغاتX
ترنم
ترنم
عاشقانه
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:18  توسط علی | 
ما آن شقايقيم که با داغ زاده‌ايم
 

به نام خداوند عاشق بنده نواز

با سلام خدمت دوستان عزیزم

امیدوارم همیشه در پناه حضرت دوست شاد و پیروز و سربلند باشید

 


مرغ جان را هر دو عالم آشيانی بيش نيست
حاصلم زين قرص زرين نيم نانی بيش نيست


از نعيم روضه‌ی رضوان غرض دانی که چيست
وصل جانان، ورنه جنت بوستانی بيش نيست


گفتم از خاک درش سر بر ندارم بنده‌وار
باز می‌گويم سری بر آستانی بيش نيست


آن‌چنان در عالم وحدت نشان گم کرده‌ام
کز وجودم اين‌که می‌بينی نشانی بيش نيست


چند گويم هر نفس کاهم ز گردون درگذشت
کاسمان از آتش آهم دخانی بيش نيست


گفتمش چشمت به مستی خون جانم ريخت گفت
گر چه خون‌خوارست آخر ناتوانی بيش نيست


گر به جان قانع شود در پايش افشانم روان
کان‌چه در دستست حالی نيم جانی بيش نيست


يک زمان خواجو حضور دوستان فرصت شمار
زان‌که از دور زمان فرصت زمانی بيش نيست

خواجوی کرمانی



ما بی غمان مست دل از دست داده‌ايم

همراز عشق و همنفس جام باده‌ايم

بر ما بسی کمان ملامت کشيده‌اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ايم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشيده‌ای

ما آن شقايقيم که با داغ زاده‌ايم

پير مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ايستاده‌ايم

کار از تو می‌رود مددی ای دليل راه

کانصاف می‌دهيم و ز راه اوفتاده‌ايم

چون لاله می مبين و قدح در ميان کار

اين داغ بين که بر دل خونين نهاده‌ايم

گفتی که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست

نقش غلط مبين که همان لوح ساده‌ايم


اول به وفا می وصالم درداد

چون مست شدم جام جفا را سرداد

پر آب دو ديده و پر از آتش دل

خاک ره او شدم به بادم برداد

..........................

در سنبلش آويختم از روی نياز

گفتم من سودازده را کار بساز

گفتا که لبم بگير و زلفم بگذار

در عيش خوش‌آويز نه در عمر دراز

.............................

گر همچو من افتاده اين دام شوی

 ای بس که خراب باده و جام شوی

 ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم

 با ما منشين اگر نه بدنام شوی

 


 

من عاشق این شعر زیبا از وحشی بافقی هستم

امیدوارم شما دوستان عزیزیم هم از این شعر خوشتون بیاد 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

* * *

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

* * *

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

* * *

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

* * *

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

* * *

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

* * *

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

* * *

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

* * *

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

* * *

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به سد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

* * *

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

شاعر : وحشی بافقی


السلام علیک یا صاحب الزمان(ع)

اي كاش پيش از مردن ، يك بار ترا به يك نگاه ببينيم  

 

2 نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 8:31  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم

دلنوشته هاي پيشين
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پيوندها
غم دنیا رو نخور
  خدای من
  ای که امیر حرم دل تویی
  معجون اطلاعات در شهر شام
  من و یلداترین شبهای دنیا
  حرف دل
  چتر شکسته
  مرید نور
  تبلور عشق
  پونه
  حرفهایم با خدا
  بشنو از نی
  دراوج تنهایی
  یا علی جان مددی
  عاشقانه
  دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
  عشق علت سکوت است و سکوت نشانه عشق
  غم میخوریم و هیچ شکایت نمیکنیم
  شبی را به یادم سر کن
  ناله های سوزناک عشق
  فاطیما
  مسعود
  السلام علیک یا صاحب الزمان
  یار وبلاگی
  تنها مونسم خداست
  تنهایی نیلوفر
  گل آفتاب گردون
  ره عشق
  رقص اشک
  اشک
  خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال کيوان

 
HEAD>

http://tandis-eshgh.blogfa.com