تبليغاتX
ترنم
ترنم
عاشقانه
نوای دلتنگی

یا من باسط الیدین به الرحمه

ای کسیکه آغوش گرم رحمتت برای بندگانت همیشه باز است

  الهی العفو

   الهی العفو الهی العفو

الهی العفو الهی العفو الهی العفو

   الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو  

  الهی العفو الهی العفو الهی العفوالهی العفوالهی العفو 

الهی العفوالهی العفو الهی العفوالهی العفو الهی العفوالهی العفو

الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو

الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو

الهی العفو الهی العفو الهی العفوالهی العفوالهی العفوالهی العفو الهی العفو الهی العفو  الهی العفو  

الهی العفو الهی العفو الهی العفوالهی العفوالهی العفوالهی العفو الهی العفو الهی العفو  الهی العفو

الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو

الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو

الهی العفوالهی العفو الهی العفوالهی العفو الهی العفوالهی العفو

  الهی العفو الهی العفو الهی العفوالهی العفوالهی العفو 

  الهی العفو الهی العفو الهی العفو الهی العفو 

الهی العفو الهی العفوالهی العفو 

الهی العفو الهی العفو

الهی العفو


السلام علیک یا امام زمان(عج)

 

از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آيد؟

گفتم: سراغ گلي را مي جويم. مي‌شناسي‌اش؟؟؟

گفت: كدامين گل تو را اينچنين بي‌تب و تاب كرده است؟

گفتم: به دنبال زيباترينم.

گفت: گل سرخ را مي گويي؟

گفتم: سرخ تر از آن سراغ ندارم.

گفت: به عطر كدامين گل شبيه است؟

گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نمي شناسم.

گفت: از ياس مي گويي؟

گفتم: سپيد تر از آن نيز نمي‌دانم.

گفت: در كدامين گلستان مي رويد؟

گفتم: در آن صحرا گلستاني كه از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي رويد.

به ناگاه ديدم پروانه،

مستانه بي قرار شده است.

بي تاب تر از من ناآرامي مي كند ....

از اين گل و آن بوته، سراغش را مي جويد ....

گفت: اسمش چيست كه اينگونه از آدميان دل برده است؟

گفتم به زيبايي نامش نديدم.

گل نرگس را مي گويم. مي‌شناسي‌اش؟؟؟

 

به ناگاه ديدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.

بالهايش به روشني شمع مي درخشيد.

گويي شعله از درون، وجودش را به التهاب درآورده بود.

توان رفتن نداشت ...

به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد ....

آري....

او گل نرگس را يافته بود. شراره‌هاي وجودش خبر از آن گل زيبا مي داد ....

اينك دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب ....

  در صحراهاي غربت, تا آدينه اي ديگر, به انتظار نشسته‌ام،

  تا شايد به همراه پروانه‌اي, به ديار اشنايت قدم گذارم ....

مهدي جان ....

پروانه وارم كن كه ديگر تحمل دوريت ندارم ....

مولاي من مي‌دانم كه لحظه ديدار نزديك است اما ديگر توان ثانيه ها را ندارم ....

مي دانم كه چيزي به پايان راه نمانده است اما ديگر توان رفتن ندارم ....

مي دانم كه تا سپيده دم وصال، طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است، اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم ....

از اين رنگ رنگ پروانه هاي دروغين خسته شده‌ام.......

از آدينه هاي سراب گونه‌ي بي وصال به ستوه آمده‌ام........

ديگر توان رفتن ندارم.......

زودتر بيا

گل نرگس بيا

العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 22:20  توسط علی | 
گیسوی یار

هوالمعشوق


خدایا

تو

تنهاترین تنهایی

تنها ترانه زیبای خلوت و سکوتم.

یگانه محرم استماع هق هق ناله های شبانه ام و یکتا نوازش گر پریشان حالی و شوریدگی هایم.

تویی که صدایم را میشنوی و در ظلمات شب به میهمانی خود رهنمونم میداری.

تویی که این ناخوانده میهمان را به گشاده رویی میپذ یری و حبیب خود میخوانی.

الله به فریاد من بی کس رس             فضل و کرمت یار من بی کس بس

هر کس به کسی و حضرتی می نازد              جز حضرت تو ندارد این بی کس کس

تویی که عاشقانه به زجه های این شیدای رسوا گوش فرا میدهی

تویی که سیلاب اشکهایم را به نظاره مینشینی و از غربت هر دوتامان آرام و بی صدا می گریی.

نخست برای غربت این بنده از همه جا رانده

سپس برای غربت خود در میان این آدمهای وا مانده

گونه هایم خیس واز چشمانم راهیست به ملکوت زیبای تو.

چرا که این چشمه جوشان عشق در لحظه لحظه ی میهمانی تو از برای وصال و کامیابی در قلیان و

 جوشش است تا حتی تو را به میهمانی خودت ببرد.

یا رب زتو آنچه من گدا می خواهم                   افزون ز هزار پادشاه می خواهم

هر کس ز در تو حاجتی می خواهد                     من آمده ام از تو ترا می خواهم

و آنگاه که بغض غصه هایم خالی میشود سر بر دوشت می نهم و تو آرام با سر انگشتان زیبایت پریشانی

 موهایم را نوازش میکنی که تو نوازنده غریبان و من غریبم

الهی درد م دوا کن که تویی طبیبم

ای دلیل هر گم گشته

الهی

قلبم را با پرتوی ذاتت شستشو ده

و به من فرصت پروازی دوباره ببخشای

تا چون پروانه به طواف شمع روشن حضورت درآیم

و بی هیچ واسطه ای تو را و آن نگاه مهربانت راتا اعماق وجودم احساس کنم

ای خالق روشناییها و نور

مرا از درگاهت ناامید مساز

و طعم شیرین عشقت را به من بچشان

به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان


هاتفی از گوشه میخانه دوشلطف الهی بکند کار خویشاین خرد خام به میخانه برگر چه وصالش نه به کوشش دهندلطف خدا بیشتر از جرم ماستگوش من و حلقه گیسوی یاررندی حافظ نه گناهیست صعب گفت ببخشند گنه می بنوشمژده رحمت برساند سروشتا می لعل آوردش خون به جوشهر قدر ای دل که توانی بکوشنکته سربسته چه دانی خموشروی من و خاک در می فروشبا کرم پادشه عیب پوش

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبه وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرمبه مجمعی که درآیند شاهدان دو عالمبه خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبمحدیث روضه نگویم گل بهشت نبویممی بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوانهزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشمبه گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشمنظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشمز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشمجمال حور نجویم دوان به سوی تو باشممرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشمو گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رودمن مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونمحمل بدار ای ساروان تندی مکن با کارواناو می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشانبرگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشمبا آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد اوبازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنینشب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنومگفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گلصبر از وصال یار من برگشتن از دلدار مندر رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخنسعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رودگویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رودپنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رودکز عشق آن سرو روان گویی روانم می​روددیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رودچون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​روددر سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رودکآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رودوین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رودوین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رودگر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رودمن خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رودطاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود


السلام علیک یا مولانا یا ابا صالح المهدی(ع)

بی تو سقفِ فلکِ شعر مرا، ماهی نيست
ای که جز منزل و کوی تو، مرا راهی نيست

روز و شب مستمع ِ قصه‌ی هجرانِ توام
بيش از اين قصه مرا، غصه جانکاهی نيست

مردمان بر در درگاهِ دعا در تب و تاب
هين مرا جز خم ِ ابروی تو درگاهی نيست

آن‌چنان در طلبت گم شدم ای يوسفِ شهر
که چو من بهر تو سرگشته و گمراهی نيست

صبح هر جمعه دلم، ندبه‌ی عشقت سازد
قسمت دل به که گويم که بجز آهی نيست...


تو می روی و پس از تو غبار خواهد ماند

نگاه آینه در انتظار خواهد ماند

تو می روی و پس از تو نگاهمان خسته است

وچشم پنجره روبرویمان بسته است

ندای عشق هزاران هزار می ماند

تو می روی و دلت یادگار می ماند

بدون تو دل درد آشنا نمی بینم

دراین میانه دلی هم صدا نمی بینم

غروب می شد و بر زخم من نمک می خورد

زمین خشک دل از تشنگی ترک می خورد

سکوت سرد صدایم همیشه پر درد است

واین سکوت پر از غم چقدر نامرد است

کسی به گوش خود اینجا صدا نمی شنود

صدای گریه همسایه را نمی شنود

نگاه پنجره ها را به نور سد کردند

تمام حرمت آیینه را لگد کردند

به وقت صحبتشان همنشین کین بودند

تمام حنجره ها آه این چنین بودند

به پشت حادثه تشویش را نمی دیدند

درون آینه هم خویش را نمی دیدند

ملول و خسته ام اینجا شکسته شد پایم

و نیستی که ببینی چقدر تنهایم

تو ای زلاله پاکی تو ای اهورایی

تو رفته ای به دلم گفته ام نمی آیی

اگرچه پنجره ها را به نور سد کردند

اگر چه حرمت آیینه را لگد کردند

اگر چه مثل همیشه به شانه غم بردم

اگرچه از همه جز خویشتن نظر خوردم

قسم به گلهای نو شکفته باد

به لاله لالهُ سرخ همیشه خفته باد

قسم به بغض نهان در سکوت یک سینه

به لحظه لحظه قرآن و اشک و آیینه

کسی که حسرت یک خنده برد من بودم

کسی که سهمی ازینجا نبرد من بودم

هنوز در پس درهای بسته می گریم

به حال آینه های شکسته می گریم

غروب می شد و بر زخم من نمک می خورد

زمین خشک دل از تشنگی ترک می خورد

تو می روی و پس از تو غروب می آید

صدای غربت و غم خوب خوب می آید

تمام بود و نبودم خدا نگهدارت

چه صادقانه سرودم خدا نگهدارت

چقدر ساده گذشتی برو خداحافظ

ز پیچ جاده گذشتی برو خداحافظ

عزیزانم من به مدت ۲ هفته از مشهد دارم میروم  وبه اینترنت دسترسی ندارم

و اگر در طول این مدت به شما عزیزانم سر نزدم مرا حلال کنید

یا حق

التماس دعا

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:20  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم

دلنوشته هاي پيشين
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پيوندها
غم دنیا رو نخور
  خدای من
  ای که امیر حرم دل تویی
  معجون اطلاعات در شهر شام
  من و یلداترین شبهای دنیا
  حرف دل
  چتر شکسته
  مرید نور
  تبلور عشق
  پونه
  حرفهایم با خدا
  بشنو از نی
  دراوج تنهایی
  یا علی جان مددی
  عاشقانه
  دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
  عشق علت سکوت است و سکوت نشانه عشق
  غم میخوریم و هیچ شکایت نمیکنیم
  شبی را به یادم سر کن
  ناله های سوزناک عشق
  فاطیما
  مسعود
  السلام علیک یا صاحب الزمان
  یار وبلاگی
  تنها مونسم خداست
  تنهایی نیلوفر
  گل آفتاب گردون
  ره عشق
  رقص اشک
  اشک
  خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال کيوان

 
HEAD>

http://tandis-eshgh.blogfa.com