![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
وعده ديدار
|
|
هو المحبوب خدایا چنان نزدیکی که نمیتوانم ببینمت صدای تو هر لحظه با من سخن میگوید اما من آنرا نمیشنوم مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم مرا بیاموز تا پیوسته تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه پناهگاهم به تو رو کنم خدایا ناپاکم و گناه آلود اما میدانم اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی قلب من چون برف سفید و پاک خواهد شد و آنگاه به حضور پر نورت راه خواهم یافت
بشنوازنی چون حکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من سر من از نالهی من دور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد نی حریف هرکه از یاری برید همچو نی زهری و تریاقی کی دید نی حدیث راه پر خون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام مولوی تا زتار نفسم نغمه هو مي ريزد دلم از هيمنه عشق فرو مي ريزد گرچه لب بسته ام اي عشق به آهنگ سكوت حرف هاي دل من از لب او مي ريزد همه شب مي كشدم مست به بستان خيال بوي خوبي كه از آن سنبل مو مي ريزد پركند بوي خوشش وسعت تنهايي من گل اشكي كه بر آن سبزه رو مي ريزد برلبم زمزم نامش همه دم مي جوشد عطر يادش به برم از همه سو مي ريزد هر شب از باغ خيالش ،گل شعري چيدم تا زشاخ غزلم اين همه بو مي ريزد حرف ناگفته دل بود كه مي گفت :بگو كزنسيم نفسش راز مگو مي ريزد نصرالله مرداني
السلام علیک یا مولای یا ابا صالح المهدی (ع) آه اي موعود سبز در انتظار سرخت تمام شب را تا سحرآه مي کشم و در پشت پنجره هاي تنهايي تو را گريه مي کنم چه شبها که در خلوت کوچه هاي باراني تو را صدا نکردم مگر در پناه چتر مهرت آرام گيرم معشوق من! نمي دانم شب فراق عاشقان بيدل کي به پايان خواهد رسيد؟ و غروب غيبت و صبح حضورت کي خواهد دميد؟ و آذرخش ذوالفقارت پرده شب را کي خواهد دريد؟ و طنين يا لثارات الحسينت را کي خواهيم شنيد؟ آي آئينه دار خدا! بيا و زمين را به نور پروردگارت روشن ساز در راه تو با ديده حسرت نگرانم اي يوسف زهرا که سپيدست چو يعقوب از حسرت ديدار دلاراي تو چشمم گر قابل ديدار جمال تو نباشد تا چند دهي وعده ديدار به فردا؟ تا کور شود ديده بدخواه تو بگذار تا عکس تو در آينه ديده ام افتد هر سو نگران مردمک ديده از آنست باز آ و قدم نه سر ديده که شايد آنقدر کنم گريه به يادت که رود خواب چون ديده نرگس که شد از روي تو روشن
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 17:40 توسط علی |
|
|
|
|
هو المعشوق خدایا موهبت های فراوانی به من بخشیدی و از خطاهای بسیارم درگذشتی پس متبرکم گردان تا بیاموزم و ببخشم و درگذرم خدایا در هر نفس تو را شکر میگذارم وتو را ستایش میکنم و به تو عشق می ورزم مرایاری رسان تا دیوارهای زندان نفسم را فرو ریزم و از همه بندها رها شوم
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
احساس می کنم که به دریا نمی رسم ای زخمهای کهنه که سرباز کرده اید دارم به ابتدای خودم می رسم - به عشق - حالا که خویش را به تماشا نشسته ام ای دل مبتلای من شیفتهی هوای تو رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران نی ز برای تو به جان بار بلای تو کشم باد جهان بی وفا دشمن من ز جان و دل پرده ز روی برفکن زانکه بماند تا ابد جان و دلی است بنده را بر تو فشانم اینکه هست چشم من از گریستن تیره شدی اگر مرا گر ببری به دلبری از سر زلف جان من هست ز مال این جهان نقد فرید نیم جان عطار
السلام علیک یا ابا صالح المهدی(ع)
"شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد"
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:56 توسط علی |
|
|
|
|
محبوبم !
اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا داعي اللهِ ورَبّانِيَّ آياتِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يابابَ اللهِ وَدَيّانَ دينِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا خَليفَةَ اللهِ وَناصِرَ حَقِّهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ ياحُجّةَ اللهِ وَدَليلَ ارادَتِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ ياتالي كِتابَ اللهِ وتَرجُمانَهُ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ في آناءِ لَيلِكَ وَاَطرافِ نَهارِكَ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ . سلام بر مهدی(ع)انتظار سبز دورانها، آرمان مجسم عدالتخواهان ، چلچراغ روشن شبستان تاریخ، روشنگر زمین و زمان، مردِ برگزیده اعصار، ذخیره جاویدان الهی و نوید بخش صبح در شب انتظار. فرا رسیدن سالروزولادت آقا امام زمان (عج) را به تمام عاشقان و منتظران ظهور تبریک میگویم
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 9:20 توسط علی |
|
|
دولت عشق
|
|
هو المعشوق الهی به تو عشق می ورزم بیشتر و بیشتربه تو عشق می ورزم تو را بیش از هر چیز دیگری در این دنیا دوست می دارم چنان به تو عشق میورزم که سرمست و بی خود میشوم الهی مرا عشق پاک و خلوص و عبودیت عطا کن متبرکم کن تا دنیا با تمامی غم ها و خوشی هایش زشتیها و زیبایی هایش مرا نفریبد الهی مرا ابزار یاری و شفاعت در این دنیای پر رنج و درد قرار بده
منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت: عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
كشش چو نبْوَد از آن سو چه سود كوشيدن
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس
كه وعظ بي عملان واجبست نشنيدن
ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید نخست موعظه پیر صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟ به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟ که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی به کدام مذهب این این به کدام ملت است این؟ که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟ به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟ به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی در دیر میزدم من، که یکی ز در در آمد که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی فخرالدین عراقی
و سخن آخر تا کی باید در افق های دوردست قدم زد و تورا ندید؟ تا کی باید نگاهت را نقاشی کرد؟ تا کی باید یادت را در عمق خاطره ها دید؟ تا کی باید به انتظار نشست تا تو بیایی؟ تاکی . . . به خدا دلم تنگ توست ای مولای من یا صاحب الزمان(ع) قدم بر چشمانم گذارکه دیدگانم در فراغت اشکبار است
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 9:25 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|