![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
حسرت پرواز
|
|
هم المعشوق
آسمان دلم ابرى است و شوره زار وجودم تشنه لب، گويا مدت هاست كه ترنم زيباى باران را در خود حس نكرده است . مى خواهم ببارم و سوار بر مركب زيباى اشك ، تنها عصاره خالص خلقت ، اوج گيرم تا با او بگويم: معبود من! چقدر زيباست در كوير سوزان زندگى تنها و بى كس در مقابل تو شكستن و سر بر سجده نياز نهادن، با يك اقيانوس فقر و يك سبد خلوص. چقدر زيباست نواى « الهى و ربى من لى غيرك» و در سكوت شب، ذكر « انا عبد ك الذليل» را فرياد زدن ، فريادى در اوج خاموشى. دلتنگم از ناتوانى خويش، از سكوت سرد و سنگين شب، از جهل روزگار، از اين همه انتظار... .
از دغل بازي صوفي به امان آمده ام
شيخ را گو كه در مدرسه بر بند! كه من زين همه قال و مقال تو به جان آمده ام
سر خم باز كن اي پير كه در درگه تو با شعف ، رقص كنان ، دست فشان آمده ام
همه جا خانه يار است كه يارم همه جاست پس ز بتخانه سوي كعبه چه سان آمده ام ؟
راز بگشا و گره باز و معما حل كن ! كه ازين باديه بي تاب و توان آمده ام تا كي از، هيچ كنم كوچ بسوي همه چيز بوالهوس در طمع گنج نهان آمده ام *** ديوان امام (ره)
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س) فرا رسیدن ایام شهادت حضرت زهرا مرضیه(س) را به پیشگاه حضرت امام عصر (روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فدا) و تمام شیعیانش تسلیت میگویم. فاطمه یعنی شکوه احمدی جلوه حی خدای سرمدی
در زير نشانى سايت هايى را كه در خصوص فاطمه زهرا(س) وجود دارد يا در خصوص معصومان ايجاد شده و اطلاعاتى در مورد اين بانوى مكرمه (س) در آن مندرج است، آورده ام. www.shareh.com/occasions/fatemeh
راز طهارت، ديدگاه هاى اخلاقى حضرت زهرا (س) هم راز جبرئيل، فاطمه (س) درياى بى كران دانش، فاطمه زهرا (س)، و الگوى تعالى و روان شناختى، بانوى بانوان، حضرت در شعر معاصر، گزيده ى سخنان، كتاب شناسى، حضرت زهرا (س) در منابع اهل سنت، صلاى صلابت، ديدگاه هاى اخلاقى، فدك، سايه سار حاكميت اهل بيت (ع) و. . .
فرهنگ القاب - كوثر قرآن، دعاى بهشتيان، مصحف حضرت از نگاه امامان(ع)، موقوفات و. . . درج شده است.
شويد.
رثا، پايان نامه ها و نرم افزارهاى مربوط به حضرت زهرا (س)
ارتباط با شخصيت حضرت زهرا (س) به طور رايگان دانلود كنيد.
حضرت فاطمه زهرا (س) مشاهده كنيد. (زبان انگليسى)
WWW.hawzah.net/per/Vigenam/Zahra
حضرت فاطمه ى زهرا (س)، مقالاتى درباره وى، چهل حديث، نماز حضرت زهرا(س) و. . . دارد.
حديث، طب معصومان، كتابخانه ى صوتى و تصويرى و. . . به زبان عربى
زهرا (س) از نگاه علامه امينى
فضايل و از رحلت رسول (ص) تا شهادت فاطمه (س)
(س) به زبان انگليسى.
بشكسته ني ام بي لب دم ساز چه سازم در كنج قفس مي كشدم حسرت پرواز با بال و پر سوخته پرواز چه سازم گفتم كه دل از مهر تو برگيرم و هيهات با اين همه افسونگري و ناز چه سازم خونابه شد آن دل كه نهانگاه غمت بود از پرده در افتد اگر اين راز چه سازم گيرم كه نهان بركشم اين آه جگر سوز با اشك تو اي ديده ي غماز چه سازم تار دل من چشمه ي الحان خدايي ست از دست تو اي زخمه ي ناساز چه سازم ساز غزل سايه به دامان تو خوش بود دو از تو من دل شده آواز چه سازم
ديـده اي نيــست نبينـــد رخ زيبــاي تـــو را نيست گوشي كـــه هـــمي نشنود آواي تو را هـيـچ دستــي نشـود جز بر خـــوان تــو دراز كــس نجويد به جهــان جــز اثر پاي تـــو را رهــرو عشقــم و از خرقــه و مسنــد بـي زار بـه دو عــالــم ندهــم روي دل آراي تـــو را قـــامت ســرو قدان را بـه پشيـــزي نخـــرد آنگــه در خواب بيــند قــــد رعنــــاي تو را بكجــا روي نمايــد كــته تو اش قبلــه نه اي آنكه جويــد بحـــرم منــزل ومــاواي تـــو را همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست كــور دل آنــكه نيابـد به جهــان جاي تــو را باكــه گويم كـه نديده است و نبيند به جهــان جــز خم ابــرو و جز زلــف چليــــپاي تــــورا دكّـــه ي علـــم وخرد بست در عشـق گشود آنــكه مي داشت بـه سر علت سوداي تـو را بشكنــم اين قلــم و پاره كنـــم ايـن دفتــر نتــوان شــرح كنــم جلـــوه ي والاي تــو را
یا مهدی (ع)
هر وقت از عمق وجودم فرياد يا مهدى(عج) بلند مى شود، دلم هواى تو را مى كند و درياى چشمانم به ياد سيمايت طوفانى مى شود و وجودم مالامال از محبت تو . . . . و چون باران نگاهت بر وجود خشكيده ام باريدن مى گيرد، در آيينه دلم مى توان عشق را به نظاره نشست. و من هم چنان چشم به راهم، در حالى كه در باغ ها سرگردانم، به اميد اين كه نشانه اى ببينم كه آمدن بهار را مژده دهد، پس از زمستان سخت جهان. و تو اى خورشيد عالم تاب و اى عصاره عصرها! بتاب كه گل ها ديگر تاب ماندن ندارند. مهدى جان! بيا و ببين كه دست ها آماده رويش اند. بيا در اين غروب بى كسى و تنهايى ترانه سبز روئيدن را در گوش باغ زمزمه كن. بگذار ساحل در درياى آغوشت جان بسپارد و مرغان دريايى بر فانوس شانه هايت به اميد فرداهايى روشن پرواز كنند. آقا و مولايم
كجايي؟ اي سايبان دلهاي سوخته واي انتظار اشكهاي به هم دوخته عاشقانت هر آدينه ديدگان خود را با اشك مي آرايند و دلشان را نذر تو مي كنند . كاروان دل را به غروب مي برند، و برسجاده انتظار نشسته تاشايد دعايشان مستجاب شده و شما لحظاتي هر چند كوتاه مهمان چشمان منتظر واشكبارشان شوي . اي تمام آرزوي من ديگر توان سخن گفتن را از كٿ داده ام از اين غروب بي طلوع به ستوه آمده ام . آخر تا كي هر آدينه دوباره سلام ، دوباره ندبه ، دوباره حسرت و آه ، انتظار ، غروب ، غريبي مهدي جان ، اي مهربان به معصيت و ناسپاسيم اعتراف مي كنم. مولايم بيا بيا كه ديگر شبم بي تو تيره و تار شده و ظلمت تنهايي و بي صاحبي وجودم را فراگرفته مهدي جان بيا بيا كه مدتهاست لبخندي بر لبان عاشقانت نمي بينم . مگر مي شود خنديد ، درحالي كه تو در چاه غيبت نهان هستي مولاي بيدلان بيا بيا وخوابهاي خوب را تعبير و با دستان پر مهرت قطرات اشك فراق و . . . را از گونه هايمان بزدا يوسف فاطمه بيا
اللهم عجل الوليك الفرج تقديم به محضر امام زمان ( عج )
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 9:49 توسط علی |
|
|
|
|
هو المعشوق با یاد و ذکر او قصه عشق را آغاز می کنم
باز برخاک درت روی نیاز آوردم آن دلی را که شکستی، به تو باز آوردم کوته از ناز مکن دست تمنايی را که به دامان تو از روی نیاز آوردم دامن اشکی و افسانه جانسوز غمی است آنچه از خلوت شبهای دراز آوردم بر در معبد خورشید به طاعت نروم من که در میکده عشق نماز آوردم همچو مهتاب نظرگاه همه عالم شد شمع عشقی که بخلوتگه راز آوردم ترک دل گفتم و در پای تو انداختمش چون کبوتر که به جولانگه باز آوردم موج دردی شد و بر جان من سوخته ریخت هر صدایی که برون از دل ساز آوردم
گـشته بودم عاشقانه در فـراغـت مست مست از پـس تـاريـکــی يـلــــدای هـــجــران حــبـيـب نـور امــيـد وصـالـش شـد تـمـام بـود و هـسـت سـيـنـه پـر از آتـش عشق و نـگاهم پـر ز اشـک شسته بودم آن زمان از دين و دنيا هر دو دست مسـت و شــيدا و خــراب نالـه هاـی نی شدم دل ســپـردم بر خــدای عاشـقـان می پرســت نیـنــواز آن شــبـم آهــنگ شکـوه می نـواخـت شکـوه از جـور زمـان و شکـوه از دنـيـای پست بـاده از اشکـم لـبالـب گشت و من مبهـوت نی خـود ندانسـتـم چـگـونه دل ز يلــدايــم برسـت از غـم (يلـدانشـين) آن ياســمـن پژمــرده شـد بـا زوال يـاســمـن پـروانـه از شـاخـه بـجـسـت نـالـه های نی دگـر فـريـاد هـجـران گشته بود کـای همه عشاق دور از يار و ای مردان مست والـه باشيد همچـو فـرهاد و به سر تيشه زنيد کـز غـم هـجـران معـشـوقـه ببـايد ديـده بست كي ببويم لعل شكر خاي دوست ؟ كي در آويزم به دام زلف يار ؟ كي نهم يك لحظه سر بر پاي دوست ؟ كي بر افشانم به روي دوست ، جان ؟ كي بگيرم زلف مشك آساي دوست ؟ اين چنين پيدا ز ما ، پنهان چراست ؟ طلعت خوب جهان آراي دوست ؟ همچو چشم دوست بيمارم ، كجاست ؟ شـِكـّري ، زان لعل جان افزاي دوست ؟ در دل تنگم ، نمي گنجد جهان خود نگنجد دشمن اندر جاي دوست دشمنم گويد كه : ترك دوست گير من به رَغم دشمنان جوياي دوست چون عراقي ، واله و شيدا شدي دشمن ار ديدي رخ زيباي دوست فخرالدين عراقي |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:51 توسط علی |
|
|
غمزه دلدار
|
|
هوالمعشوق
همانند كساني که زماني رويـــاي تو را مي پروردند و در آرزوي تو مي گريستند، اما اينـك هيچ چيز وهيچ كس حتي تو را نمي بينند. ديگر آرامشي نمانده است، دريايي از حيراني و آشفتگي در دل جاريست، تو را به هنگامه ي عاشق بودنم سوگند مرا اينگونه به خود وا مگذار، رهايم نكن، دستم را بگير. آري اين منم كه از تو كمـك مي خواهم، اين منم كه از خود وامانده و به تو روي آورده ام. گذشت غرور آغازين، گذشت زماني كه به خويش تو را مي جستم. با تو سخن مي گويم و از تو كمـك مي گيرم تا بدانم به تو محتاجم، تا بدانم تنها تو هستي و جز تو كسي نيست. آنچه بر من گذشته است فرا تر از تنهاييست و توصيف رنج آن فرا تر از الفاظ، آن سان كه تنها تو مي داني و بس. تو برترين من بودي برترين من بمان. بالاتر از تو را نمي خواهم تنها تو را مي خواهم. اي ناشناخته، اي خوب، اي معبود، به حرمت آن هنگام كه عاشقت بودم به زندگيم بازآ و اشكهاي سرگرداني را به اشك عشق مبدل كن. نمي دانم چگونه اما اين دل و روح پريشان و بيقرار را قطره اي آرامش ببخش، تنها قطره اي كافيست تا دوباره عاشقت شوم. بر در دل دوباره باز منتظر صداي زيباي قدمهاي توام. قسَمَت مي دهم به آن هنگام كه عاشقت بودم مگذار زندگيم اين چنين در بي هويتي و بي تكليفي طي شود. قسَمَت مي دهم به آن هنگام كه عاشقت بودم آرامشي ماندگاربه من عطاكن. قسَمَت مي دهم به آن هنگام كه عاشقت بودم و به آن اشكهايي كه براي تو ريختم . . . كمكم كن . . . كمكم كن.
اى خوشا آن روزگاران ما چه حالى داشتيم با شقايقها و گلها ماه و سالى داشتيم همچو بلبل در قفس از شوق ديدار بهار از بهشت و باغ رضوان خوش خيالى داشتيم از سِواى يار فارغ بود اين دلهاى ما يار خوش روبا دو چشم مست و خالى داشتيم با همه هجران و غربت آن همه اندوه و درد دوستانِ با صفا و خوش خصالى داشتيم اندر آن آتش كه گلشن شد بَرِ مردان حق با رخ محبوب زيبارو وصالى داشتيم خون سرخ صد شقايق شد اساس آن بهار واندر آن موسم زباور ما نهالى داشتيم
شاخه ها را مشكن شاخه بيد بلند ! انتظار ديدن مهتاب دارد روز و شب ... تا كه پرواز كند چلچله اي از نوك آن قله ي دور ... و بيايد به سر شاخه ي بيد و بگويد برش از دوري باد برش از سلسله ي تنگ دلي شاخه ها را مشكن ... شايد اين شاخه ي سبز ! يادگاري ز وفا .... يادگاري ز جفا ... يادگاري ز دل تنگ كسي است ... شايد اين شاخه ! جولانگه پروانه ي پر سوخته ايست كه ز جور دل پر كينه ي آن شمع كبود بر مردن به ضيافتگه گنجشك درخت آمده است ... شاخه ها را مشكن ... شاخه ها سبزي عشقند در آغاز بهار سرخي ِ عاطفه د رگرمي ِ اين تابستان زردي ِ مهر در آغاز خزان صافي ِ دل بر سرماي كبود شاخه ها را مشكن ... شاخه ها پر برگند شاخه ها پر يادند يادي از وصل طلسم ذل رنجيده ي ما قسمتي بر دل هر آئينه ي صاف خدا شاخه ها را مشكن ! ...
حضرت محمد (ص) كه درود و رحمت خداوند بر او و بر خاندان پاكش باد مي فرمايند: آفت دين سه چيز است: فقيه بدكار، پيشواى ظالم، مقدس نادان. منبع : نهج الفصاحه امام علي (ع) مي فرمايند : خوشا به حال كسي كه درونش نيك و برونش خوب و بديش از مردم به دور باشد .
ديار غربت به جستجوي تو در باد تكه تكه شدم چه ساده در به در هركجا و هر كه شدم ز كوچه كوچه ي پر پيچ اين ديار غریب تو كوچ كردي و من چكه چكه چكه شدم هواي گريه چنانم فرا گرفت عزيز كه مثل ابر زمستان هزار تكه شدم و دل گرفته تر از قلكي كه ميشكند گريستم يعني كه سكه سكه شدم دويدم و نرسيدم به خانه ات هرچند هزار مرتبه در باد تكه تكه شدم تو را به من نرسانيد هيچ پنجره اي و من درست به اندازه ي تو يكه شدم
عاشقانت در انتظارند ، ديدگانشان اشكبار ، دلهايشان دردناك و جگرهايشان از غم فراق تو سوزان است . بيا و از سر چشمه هاي پر آبت سيرابمان كن . بيا و عطش قلبمان را بنشان. بيا تا ديدگانمان روشن و بينا گردد . خود داني كه در درونمان چه مي گذرد ، ناله و فغان و زاريمان را بشنو و اشكهايمان را ببين كه به استقبالت مي آيد. جسمم را خاك پايت مي كنم و با اشكهايم راهت را هموار ، تا بيايي. مولاي من نميدانم سر انجامي بر اين انتظارم هست ؟آيا چهره سياه و شرمنده ام با وجه نورانيت روشن خواهد شد ؟ به اين مي انديشم آيا روزي دعايم مستجاب خواهد شد و آرزويم برآورده خواهد گشت ؟ اصلا نميدانم لياقت چنين آرزويي را دارم يا اينكه تمامي آنها را به گور خواهم برد؟ مهدي جان ديگر بيا چيزي ندارم تا به استقبالت بفرستم تنها چيزي كه مي توانم نثارت كنم قلب سوزان و منتظرم و اشكهايم روانم بپذير ، بپذير همچو خورشيد تا به كي تنها؟ ********** همچو مهتاب تا به كي شبگرد؟ اي همايون هماي پرده نشين ********** جان زهرا به آشيان برگرد |
|
2 نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:8 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|