![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
خبر آمد خبری در راهست
|
|
هو المعشوق الهی ای محبوب من و ای آرامش قلب خسته ام مرا انی و کمتر از انی به خودم وا مگذار که از نفس شیطانیم سخت هراسانم گاهی تمام وجودم را هراس از خود فرا میگیرد ای معبودم اگر رشته عنایت تو نباشد چگونه در برابر هجوم نفس سرکش مرا یارای مقاومت است الهی خاصعانه تو را میخوانم و از وسوسه های شیطان وجود خویش به تو پناه می اورم نکند مرا در برابر خواهانیهای نفس سرکشم تنها بگذاری؟ ای مهربان که با عشق مرا خلق نمودی اینک این بنده حقیرت رو به سوی تو کرده وتنها از تو مدد میجوید از همه بریده و رو سوی تو اوردم اگر تو مرا برانی به که روی آورم ای تمام هستیم و ای شکوهمندترین نغمه هستی ای ستاری که گناهانم را از مردم پنهان نمودی و جای آن اوصاف نیک را که هیچ گاه لایق آن نبودم بر زبان مردم جاری ساختی ای تمام عشق من مرا کجاست توان انکه شکر لبت را گویم یا وصف رخت را نمایم اینک با اشک ندامت پیش تو آمده ام و از نفس خیانت پیشه ام به پیش تو ای محبوبم شکایت دارم کوله بار سنگین گناه کمرم را شکسته و دنیا ی پر از تزویر با فریبش چشمانم را کور کرده الهی از خود به پیش تو شکایت دارم چه کنم که دیگر مرا طاقت این همه سیاهی نیست الهی چه بسیار توبه ها که شکستم و چه بسیار جنایتها که در حق خود روا داشتم اما چه کنم که بعد از هر گناهی آنگاه که شیرینی آن به تلخی میگراید دوباره و دوباره چشمانم پر از اشک ندامت میگردد و به دنبال شانه ای میگردم که سیر بگریم وبا اشک بر دل مجروحم که با خیانت خود آنرا مجروح ساخته ام مرحمی گذارم و چه دستی از تو مهربان تر و چه آغوشی از تو گرمترو عاشق تر ؟ الهی مرا در تاریکی این قفس دریاب و از اسارت تن رهایم ساز الهی مرا از منجلاب خودخواهیها و غرور و حسد وکبر و ریا و....... نجاتم ده الهی مرا بال پریدن ده که اوج گیرم و در آسمان عشقت به سوی تو ای قشنگترین رویای من به پرواز درایم الهی وجودم را سرشار از عشقت کن و مرا دیوانه محبتت نما که عاشقان رویت را به عقل نیازی نیست خرم آنروز که ما عاکف میخانه شویم از کف عقل برون جسته و دیوانه شویم
پرده را از روي ماه خويش بالا ميزند*** غمزه را سر مي دهد، غم از دل ما ميرود بلبل اندر شاخسار گل هويدا مي شود *** زاغ با صد شرمساري، از گلستان ميرود محفل از نور رخ او نور افشان ميشود *** هرچه غير از ذكر يار، از ياد رندان ميرود ابرها از نور خورشيد رخش پنهان شوند *** پرده از رخسار آن سرو خرامان ميرود وعده ديدار نزديك است ياران مژده باد *** روز وصلش ميرسد، ايام هجران ميرود
امام كاظم عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛ خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمانبرِ هر كس مباش امام كاظم عليه السلام: ما مِن شَىءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛ در هر چيزى كه چشمانت مى بيند، موعظه اى است.
شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت ز بیم صبح چشم دیگرم بر کوکب است امشب دلا بردار از لب مهر خاموشی و با دلبر سخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب
چو گشته ام به وصال تو كامياب امشب نمي رود به دو چشمم ز وجد خواب امشب ز چشم مست تو چندان خراب و مست شدم كه بي اثر شده در من خم شراب امشب كنون كه تار سر زلف يار در كف ماست چه حاجت است به چنگ و ني و رباب امشب رخ چو ماه تو اي شوخ در برابر شمع شكست رونق بازار آفتاب امشب ز فيض صحبت ياران و دوستان دارم نشاط بي حد و شادي بي حساب امشب شيخ محمود فرساد
السلام علیک یا صاحب الزمان(ع) مهربانا! وقتى تو بيايى، دشتها همه سبز و بلبلان عاشق ترانههاى وصل سر مىدهند . وقتى تو بيايى، نهال عشق را در باغچه زندگى، با دستان عاطفه و با بيلچه شوق در ميان خا ك اميد مىكارم و با نگاهت هر روز آن را آبيارى مىكنم . نازنينم! اگر تو بيايى، پرستوهاى مهاجر دوباره بهار را به سرزمينهاى يخبسته نويد مىدهند و نالههاى جدايى را در گلو خفه مىكنند . چقدر آسوده مىتوان كلمات را به سوى تو فرستاد و چه آسوده مىتوان در اطراف مهربانى تو نشست. تو در اوج اندوه من، چون خيال مىوزى و مرا از خاطرات شب تهى مىكنى . مقتداى من! بيا و اشك چشمهاى منتظر ما را مرهمى باش . بيا و براى لالههاى مهر و وفا و شقايقهاى عشق و صفا، در قلبهايمان باران باش . بيا وقايق غمهايمان را ساحل و طلوع دلتنگىهايمان را غروب باش . مهدی جان ! در لحظات تنهايي قلبم ، چقدر جاي تو خاليست. می خواهم بزنم به سیم آخر سرخوش آن دل که از آن اگاه است شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید دست افشان پای کوبان میروم بر در سلطان خوبان میروم میر وم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا وبی دستم کند میروم کز خویشتن بیرون شوم بر در لیلا رخی مجنون شوم هر که نشناسد امام خویش را در که بسپارد زمان خویش را با همهی لحن خوشآوائیم در بهدر کوچهی تنهاییام ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمهی تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایهی ما میشدی مایهی آسایهی ما میشدی هر که به دیدار تو نائل شود یکشبه حلّال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینهی ما را عطشی دست داد نام تو بردم، لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامهی جان من است نامهی تو خطّ امان من است ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمتزده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعدهی دیدار ما... دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم کدام گوشهی مشعر، کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشینم روا مباد که بر بندهات نظر نکنی روا مباد که ارباب جز تو بگزینم چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:24 توسط علی |
|
|
غم تنهایی
|
|
هو المحبوب
در باديه سرگشته شما در چه هوایید؟ ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم غافل كند از بيش و كم فارغ ز تشويشم كند نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند
در كوچه سار شب درين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند گذر گهي ست پر ستم كه اندر او به غير غم يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند دل خراب من دگر خراب تر نمي شود كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات ؟ برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند
یا صاحب الزمان(ع)
بردردل روزوشب ، منتظر يارباش! |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:32 توسط علی |
|
|
لحظه دیدار نزدیک است
|
|
به نام حضرت دوست
نمیخواستم دیگر چیزی بنویسم و سخنی بگویم اما نمیدانم چرا باز هم بیقرارم همانند دوران کودکی مانند کودکی که مادرش را گم کرده پریشان خاطر به این سو و آن سو میدود مانند تشنه ای در کویر با چشمان بی رمق به التماس قطره ای آب مانند مسافری راه گم کرده در تاریکی محض مانند پرنده ای با قلب تپنده در قفس و با نگاهی پر از التماس به آزادی آیا تا کنون قلب پرنده ای را که از اضطراب میتپد را لمس کرده ای؟ آیا تا کنون به چشمانش عاشقانه خیره شده ای؟ چگونه میتوان به چشمان پر از خواهشش نگاه کرد و انگاه شوق پرواز را از او دریغ نمود دلم مانند قلب آن ماهی که او را از دریا گرفته و در تنگی کوچک حبس کرده اند تنگ است آه چه زیباست پرواز عاشقانه پرستوی مهاجر در پهنای آسمان پاکیها دلم به وسعت تمام آسمان تنگ است ذهنم پریشان است و قلبم مجروح درد فراق آری هجران گل سرخ شقایق الهی عاشقانه صدایت میکنم آیا تا کنون دیده ای فنا شدن در محبوب را ؟ وجودم را چونان پروانه ای عاشق که مجذوب حرارت عشقت گشته و دیگر خود را احساس
نمیکند
در آتش عشقت شعله ور میکنم و از فنا به بقای دایمی میرسم
که هر بقایی مستلزم فنا شدن است
آه دیگر دستانم را یارای نوشتن نیست و قلبم را یارای ماندن اگر میبینی که باز هم به نوشتن ادامه میدهم بدان که این سطر ها را نه با قلم که با
مرکب اشکهای خون بارم مینویسم
آیا صدای ضعیف تپش قلب مجروحم را میشنوی؟ آیا صدای غلتیدن اشکهای پر از خواهشم را بر گونه های سرد و یخ زده ام میشنوی؟ چه بگویم از درد فراقت که هر چه بگویم و بگویند باز هم کم است الهی اگر لحظه ای قلبم را در گروی عشقی جز نامت پایبند کردم مرا ببخش به خودت سوگند که عشقی بالاتر و پاکتر از ذکر لبت وجود ندارد آه من اسیر زلف پریشانت شدم ای دوست ای عاشق ترین و ای باوفاترین از تو چه بگویم وتاب گیسوی چون کمندت را چگونه با کلمات ناقصم نقش کنم من کجا و خواهش لبت کجا جانم فدای خاک پای عاشقانت غبار کوی تو را سرمه ای خواهم ساخت و بر چشمانم خواهم زد تا نور عشقت چشمان
بی فروغم را شفا بخشد
خدایا دلم برایت تنگ شده و درد هجرانت چون نشتری قلبم را پاره پاره کرده کجاست مرحمی که بر قلبم نهم و کجاست دستان پر از مهر مولایم مهدی(ع)... که مرا در تحمل درد فراقت یاری دهد
چشـم هايـت يـا همان آيـيـنه ي عشق و عـتـاب سـاده مي گويـم كه از مـن ساده تـر بـاور كنـي خـسـته ام از مـكث پـشت واژه هاي بـا نــقـاب چـشـم مـن اين روزها ديگر نـمي بـينـد درخـت پـر نـمـي گـيـرد دلـم جـز در هـواي اضـطـراب سادگـي را هر چـه مي گردم نمي جويم نـشان روشني را هر چه مي خوانم نمي گيرم جـواب مـهـربـان تــقـديــر تـاريـك مــرا ســرشـار كـن از شـــكــوه ســادگــي از روشـنــاي آفـــتــاب جـان من از وحشت از دست دادن ها پر اسـت اي نـگـار ديــر پــيــدا اي بـــهـــار پـــرشـتــاب آخـــريــن فـــصـل كــتـــاب آرزوهــاي مــنــي چـشـم هـايـم را بخـوان اي آخـريـن فصل كتاب
ديدي اي دل كه دگر بار غم يار چه كرد چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد آه از نرگس جادو كه چه بازي انگيخت وه از آن مست كه با مردم هوشيار چه كرد اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار طالع بي شفقت بين كه در اين كار جه كرد برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد ساقيا جام مي ام ده كه نگارنده غيب نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد آن كه پر نقش زد اين دايره مينايي كس ندانست كه در گردش پرگا ر چه كرد فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد
می گـویـم از ایـنـجا گـذری نـیـسـت ولـی هـسـت دلـتــنــگم و در زیـــر و بـــم زمـــزمـــه هــایــم نـجوای نـجاتـی سـت از ایـن کـوچه ی بـن بسـت ای آن کـه مــرا مــی شـنـــوی روی مــگــردان پــروا نــکـن از خـواهــش ایــن لـولـی سرمـسـت در فــرصــت پـیـش آمـده هـم صـحبـت مـن بــاش لــــب وانـکنی فــرصـــت مــن مـی رود از دسـت در چــنــبــر بـی رونـــق مـــرداب اسـیــر اســت چـشـمـی کـه بــه تـــوفـان نـگـاه تــو نـپـیـوسـت ایــن پـــنــجــره آغــاز هــم آوایــی مــا بـــود انــگـار کـســی آمــد و ایــن پــنــجـره را بســت
تقدیم به مولایم مهدی(ع)
فال حافظ هم هر بار که می گیرم باز ماه در دست به دنبالِ که این گونه زمین باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد؟! گله کم نیست... ولی لب ز سخن خواهم بست |
|
2 نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:19 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|