![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
بهار
|
|
هوالرحیم
حول حالنا الي احسن الحال
شبی است بارانی مملو از رنجهای روزگار، مملو از قصه هائی که به آنها عادت کرده ايم و شايد اين باران برای شستن آنها باشد. امشب بام تمام خانه های شهر بارانی بود و همه را شست .
در شب بارانی به آسمانی زيبا نگاه کردم در درون صدائی می آمد و سعی در شنيدنش داشتم
، ولی نمی شنيدم، تمام تلاش خود را برای شنيدن می کردم ولی هر چه گوش می کردم
هيچ چيز نمی شنيدم ، صدای رسائی که شکوهی غمناک در دلم می آفريد، بوی خاک،
صدای برگ، شرشر باران، سيل آب ، همگی صدائی داشتند، عقده های جدائی در دلم داغ
داغ بود، صدا را نمی شنيدنم .
همه چيز را مرور کردم تا شايد صدا آشنا گردد اما باز هم هيچ و هيچ . با تمام صبوری از درون
به بی قراری رسيده بودم و فقط اشکهايم با باران بر زمين می ريخت ، از تمام وجود فرياد
می زدم ، فريادی که هيچ کس نمی شنيدش و سکوت شب را نمی شکست و چه سخت
فريادی بود، فقط صدای باران بود و باران و صدائی را می فهميدم که نمی شنيدم.
احساس عروج داشتم اما پاهايم در زمين بود و اين صدا را بيشتر می کرد. صدای فلک را
می شنيدم ، باور کن می شنيدم ، سراپا دوست داشتم در آنجا بودم ، شايد هم به دنبال جای
تاريکی می گشتم که حرفی بزنم، در بين تمام هستی ، نيستی بر وجودم رخنه کرده بود.
کنار بوی خاک، صدای باران، صدای دخترکی که با پدرش صحبت می کرد، صدای پسری که با
خود می خواند و گريه می کرد ، صدای ديگری می آمد که نمی شنيدمش فقط احساسش
می کردم.
برگی در زمين با باد اين سو و آن سو می رفت، بی اراده، بدون تقدير و شايد هم ستم ديده،
نمی دانم چرا گريه می کردم ولی برايم زيبا شده بود و خود را بلندتر می ديدم، شمعی
روشن کردم، شمعی که بی قرارتر از باد در پی رفتن بود. شمع می سوخت و می ريخت و
من مردنش را ميديدم ولی کاری از دستم بر نمی آمد از ترس مرگش او را خاموش کردم ولی
فهميدم او را زودتر از آنچه برايش تقدير شده بود کشتم چرا که شمع برای روشن شدن و
مردن است نه برای خاموش بودن. اما او ديگر مرده بود چرا که کبريت من تمام شد.
صدا درون من بود و من نمی شنيدمش و فقط ميدانستم که او هست. وه که چه باد ملايمی
رخسارم را نوازش ميداد و نزديک تر از باد صدا بود و من نمی يافتمش، خوابيدم
تا او را ببينم با صدای صدا خوابيدم.
پژمرده شاخه های قرارم دعا کنید
احساس آشنایی من مانده در قفس
وا مانده ای به پشت حصارم دعا کنید
از من گرفته اند حسودان مسیر عشق
دیگر کجا قدم بگذارم دعا کنید
من خسته ام و از سفری دور می رسم
تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنید
یاران صفا و تازگی باغتان کجاست پژمرده شاخه های بهارم دعا کنید |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 9:50 توسط علی |
|
|
رقص اشک
|
|
یا لطیف الرحم علی عبدک الضعیف بود آیا که در میکدهها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند به صفای دل رندان صبوحی زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
گفت ـ از جــآن بگذرد آنکس کــــه مفتون منست گفتمش ـ با بــوسه ای کــردی زخود بیخود مـــرا گفت ـ این خاصیت لبهـــــای میگــــــــون منست گفتمش ـ عشق تـــو عالمگیر کـــرد افسانـــــه ام گفت ـ این افسانـــــه سازیها ز افســــــون منست گفتمش ـ من والــه و شیــدا و مجنـــــون تــــوام گفت ـ شهـــری والــــه و شیــدا و مجنـون منست گفتم ای گل رسم قانــــون نکویـــان چیست گفت بیوفـــائی رسم من بیـــــــداد قانـــــــــون منست گفتمش ـ چون طبع من قـد تو موزون است گفــت طبع موزون تــوهم از قــــــد مــــوزون من است
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم در پس آينه طوطي صفتم داشته اند آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم من اگر خارم اگر گل چمن آرايي هست كه از آن دست كه او مي كشدم مي رويم دوستان عيب من بي دل حيران مكنيد گوهري دارم و صاحب نظري مي جويم گرچه با دلق ملمّع مي گلگون عيب است مكنم عيب كزو رنگ ريا مي شويم خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است مي سزايم به شب و وقت سحر مي مويم حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوي گو مكن عيب كه من مشك ختن مي بويم
دردی کش دیـــوانه ام از مــن بگـــریــــزیـــد در دست قضا جان بلب و د یـــده بــه مینــــــا سر گشته چــو پیمانه ام از مــــن بگـــریزید آن شمع مـــزارم کــه ره انجمنــــــم نیـــست مهجـــور ز پروانـــه ام از مـــن بگــریــزیـــد بـــر ظاهـــر آبــاد مــن امیـــد مبنــــــد یــــــــد من خـــانه ویــرانـــه ام از بگـــریـــــــز یــــــد د یـــوانــــه زنجیـــر هــــوسهــــای محـــا لــم افســـونــی افسانـــــه ام از مـــن بگـــر یــزید آن سیل جنــونم که بجان آمــــده از کـــــــــوه بنیان کــــن کــا شانــــه ام از من بگـــریزیـد زآنروز که دل مرد و عطش مرد وهوس مرد من از همـــه بیگانـــــه ام از مــــن بگر یزید
تقدیم به مولایمان مهدی(ع)
منتظرم ، منتظر تو ، تويي كه همه وجود مني. انتظار كسي را كه هرگز نديده ام و فقط محبتش را احساس مي كنم خيلي سخت و تلخ است. چشمانم را از فرط خستگي و انتظار مي بندم و در يك شب تاريك تو را در اعماق روشنايي دلم مي جويم و به نشانه مهرت ، انگشتانم را بر پوست بي احساس و سرد شب مي كشم و تلخي انتظار را در آغوش مي كشم. زودتر بيا تا چشم از اين دنياي فاني فرو نبسته ام ؛ اي همه ي احساس و ادراكم يا صاحب الزمان (عج)... يا مهدي موعود... همه هست آروزيم که ببينم از تو رويی چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويیبه کسی جمال خود را٫ ننموده ای و بينم همه جا به هر زبانی٫ بود از تو گفتگويی به ره تو بس که نالم٫ زغم تو بس که بويم شده ام زناله نالی٫ شده ام زمويه مویی همه خوشدل آنکه مطرب٫ بزند به تار چنگی من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مويی چه شود که راه يابد٫ سوی آب تشنه کامي چه شود که کام جويد٫ زلب تو کامجويی شود اينکه از ترحم٫ دمه ای سحاب رحمت من خشک لب هم آخر٫ ز تو تر کنم گلويی بشکست اگر دل من٫ به فدای چشم مستت سرخم می سلامت ٫بشکست اگر سبويی
برشمع تو پروانه ام بهر تو در ميخانه ام آتش مزن كاشانه ام با آن نگاه پرشرر اي يار غايب از نظر جان من و اي روح من اي كشتي و اي نوح من اي سينه مشروح من بهر دل مجروح من بازآي ديگراز سفر اي يارغايب از نظر |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 19:4 توسط علی |
|
|
رسوای زمان
|
|
به کوی دلشکستگان کسی سفر نمی کند در اين ديار بی کسان شبی سحر نمی کند“ به طعم تشنگی قسم من از حوالی شبم به فال گريه ی شبم کسی نظر نمی کند تو از تبار نرگسی من از ديار گمشده قسم به روح گمشده به تشنگی ممتدم به چشم منتظر به راه دلی گذر نمی کند درنگ کهنه ی دلم به آتشی نشانه است دلی برای اين نشان دگر شرر نمی کند به احتمال حادثه نشسته ام کنار دل بيا بيا که دل دگر ز غم ضرر نمی کند
هرچند ساده بود خيال رسيدنت سخت است از تمام وجودم بريدنت سخت است لحظهاي كه به پايان رسيدهاست در نبض نبض ثانيههايم تپيدنت حالا كه خواستي بروي لااقل بدان مرگ من است قصهي تلخ نديدنت تو سيب سرخ باغچه بودي كه سالها دستان من دراز نميشد به چيدنت يا طرح تازهاي كه قلم موي من نخواست بر بوم پاره پارهي عمرم كشيدنت گوشم پر است از همهي آنچه گفتهاي حالا رسيده است زمان شنيدنت...
قدری تحمل بيشتر گردی به پا شد در افق گويی سواری می رسد.... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 9:18 توسط علی |
|
|
سخن عشق
|
|
هو المحبوب الهی هیچگاه لیاقت عبادتت را نداشتم معبودا ذکر نامت را همواره بر لبانم جاری فرما و آتش عشقت را در درونم شعله ور ساز که تو بالاترین عشقی در هر نفس بسوی تو پروازم آرزوست اما دریغ و درد که بی بال و بی پرم
یا تن رسد بجانـــــان یا جان ز تـــــن بــــر آیـــد بگشای تربتـــم را بعـــد از وفــــــات و بنگـــــر کــــز آتش درونــم دود از کفـــــن بـــــــر آ یــد بنمای رخ کـــه خلــقی واله شونـــد و حیــران بگشای لب کــــه فــــریاد از مـــرد و زن برآید جان بـــرلبست و حســرت در دل کـــه از لبانش نگــــرفته هیچ کـــامی جـــان از بــــدن برآیـــد از حسرت دهـــانش آمـــــــــد به تنـــــگ جانـم خـــود کـــآم تنگد ستان کــــر زان دهــــن برآید گــــــوینـــد ذکــر خیرش در خیـــــل عشقبــــازان هــــــــر جــا کــه نــــام حـافظ در انجمــن برآید
تنها تو میخواهی مـــرا با اینهمــــه رسوائیــــم ای یار بی همتـــــای من سرمایـــه سودای من گــر بی تو مانم وای من وای از دل سودائیـــــم جان گشته سر تا پــــا تنم از ظلمت تن ایمنــــم شد آفتـــــاب روشنم پیــــدا بـــه نـــا پیـــــدائیـــم من از هوسها رسته ام از آرزو هــــا جسته ام مـــرغ قفس بشکسته ام شادم ز بــــــی پروائیم دانی که دلدارم توئی دانــــــم خـــریدارم تو ئـــی یارم تـــوئی یارم توئی شادی از این شیدائیــــــم آن رشک ماه و مشتری آمـــد بصد افسونگری گفتم بـــه زهـــره ننگـــری ای دولت بینا ئیـــــم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 9:23 توسط علی |
|
|
یاد یار
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17:13 توسط علی |
|
|
دلتنگی
|
|
یا من قلوب المخبتین والهه الیک
ای کسیکه قلبهای فروتنان بسویت مشتاق است
سلام دوستان عزیزم
امیدوارم در پناه حضرت دوست موفق و پیروز باشید
هر عهد كه با چشم دل انگيز تو بستم امشب همه را چون سر زلف تو ، شكستم فرياد زنان ، ناله كنان عربده جويان زنجير ز پاي دل ديوانه گسستم جز دل سيهي ،فتنه گري ، هيچ نديدم چندان كه به چشمان سياهت نگرستم دوشيزه ي سرزنده ي عشق و هوسم را در گور نهفتم به عزايش بنشستم مي خوردم و مستي ز حد افزودم و ، آنگاه پيمان تو ببريدم و پيمانه شكستم عشقت ز دل خون شده ام دست نمي شست من كشتمش امروز بدين عذر كه مستم در پاي كشم از سر آشفتگي وخشم
روزي اگر افتد دل سخت تو به دستم ![]() بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم
ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم تمام حجم قفس را شناختيم، بس است بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم به اشك خويش بشوييم آسمان ها را ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم اگر چه نيت خوبي است زيستن اما خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم جــم را بـــوسه زنــان تــوبه شکستــم امشب مژده ای بـــآده کشان مــژده کـــه مستم امشب
کس نبینـــد بصفـــای مـــی و مینـــا بجهــــان
ز آن بجـــز ســا غــر می ازهمه رستم امشب
دست در گـــردن میـــنا فکنــــــم تــا به سحــر
بــر نیایــد بجـــز این کــــــار ز دستــــم امشب
بست پیمـــآن مـــرا اختــر روشن بــــامـــــی
آسمـــان نشکنــــد ایــن عهـــد کـــه بستم امشب
ساز شــد طالع نـــاساز مــرا چون مــن و عقل
عهد هــر چنــد کــه ببستم شکستـــــم امشب
آشنایی به خـــرد کـــآر مــن شیفته نیــست
رشته الفت بیگــــآنـــه گستــــــــــم امــشب
روشن ســان از پرتو می شد دل گلشن که چنین
شمــع ســان تــا سحــر از پــا ننشستــم امشب
از گلشن کردستانی |
|
2 نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 18:7 توسط علی |
|
|
مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را
|
|
دیـــــوانـــه محبت جـــانـــانه ام هنـــوز دست از دلم بـــدار کــه دیوانه ام هنوز عمـــری بگرد شمع جمال تــو گشته ام و آتش نخورده بــر پر پـروانه ام هنوز در خانه ای کـــه دولت وصل تو یافتـــم چون حلقه بسته بر در خانه ام هنـــوز زین خــانه رم مکن ز آهو شان شهــر کز جـــز تو ره نجسته بکاشانه ام هنوز ای دوست قصه ای ز محبت بگو که من طفلم بطبع و طالب افسانـــــه ام هنـــوز
تا دل شب سخـــن از سلسلـــــه مـــــوی تـوبــــود دل که از ناوک مـــژگان تو در خــــــــون میگشت باز مشتـــــاق کمانخــــــانه ابــــــــروی تو بـــود هم عفــــــا لله صبــا کــز تـــو پیامــــی میـــــــداد ورنه در کس نـــرسیـــــــدم کــه از کـــوی توبود عالم از شور و شر عشق خبــر هیچ نــــــداشت فتنه انگیــــز جهــــان غمـــــزه جادوی تو بــــود من سر گشته هم از اهــــــل سلامت بــــــــــودم دام را هــــــم شکن طـــره هنــــــــدوی تــو بود بگشا بنـــــــد قبـــا تا بگشـــــایـــــــد دل مـــــن که گشـــــادی که مــــــرا بود ز پهلـوی تو بود بوفـــای تو کــــه بر تــــربت حـــــــافظ بگـــــــــذر کـــز جهان مــــــی شد و در آرزوی روی تو بود
"اي پادشـــه خوبان، داد ، از غــم تنهايي" باز آ، به جهان ما ، اي غايــب پـــيدايي اي مهدي(عج) موعودم ، اي ساقي جام من بــادا، كـــه شـــفا يابم، از دست شفيعايي دل مســـت ولاي تو ، چشمم ، به تمـــنايت وقت است كه ديدارٍ ، نوكر، به وفا آيي تعجيل بخواه از حق ، دنــيا شده پر ظلمت اي شمــس دلارايم ، كن ، تو، فلــق غايي در ظلمــت نفس خود ، ماندم، نــتوانم مــن بيــــرون بجهم، اما، تو، نــور دل مـايـي بازآ كه ظـهور تو ، درمان همه، درد است با عشــق ظهور تو ، عشــق آمده ، شــيدايي باز آ كه ز نور تو ، انوار، همــه مســـتند با عشق نگاه تو، رفتند، چــه جـــانهايــي از عشق جــمال تو من عاشـــق سرمــــستم دانــي، كه چه درد آور! باشد، غـم تنهايي تشنه تو دگر بس كن اين صحبت و اين محفل آنكس كه جهاندار است داند كه چه وقت آيي |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 8:53 توسط علی |
|
|
مسلخ عشق
|
|
هو المعشوق
در ســر بجز از عشق هوای دگرم نیست غیر از گل یاد تو کسی دور و برم نیست آشفتــه تـــر از زلــــف پریشان تو هستم آرامشــــی از بهـــر دل در به درم نیست تو سبـــز تــر از باغ بهــــاری و من اما خشکیده گیاهم که دگر برگ و برم نیست خون شـــد دل ســرگشته ام از تیغ جدایی بر تـن بجز از زخمـــه صدها تبرم نیست تقدیر من این بود که چون شمع بســـوزم زین آتش جانسوز دریغــــا حــذرم نیست مجنـــون صفـت آواره صحــرای جنـونم وقتی که به کوی تو عزیزم گذری نیسـت ترسم همه آن است پس از این همه دوری آن روز بیـایـی کــه نشــــان و اثرم نیست |
|
2 نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 8:58 توسط علی |
|
|
السلام علیک یا اهل بیت النبوه
|
|
هو القادر المتعال با سلام خدمت دوستان عزیزم که با کامنت های زیباشون من حقیر رو شرمنده کردند السلام علیک یا اهل بیت نبوه اهانت به ساحت مقدس امام هادی (ع) و امام حسن عسکری (ع) را به پیشگاه مولایمان حضرت ولی عصر(روحی و ارواحنا لتراب مقدمه فدا) و به تمام شیعیان جهان و تمام دنیای اسلام و تمام آزاد مردان جهان و تشنگان عدالت تسلیت عرض میکنم زخمي ديگر بر دلهايمان وارد كرد و حرم مطهر امامان معصومان را مورد تعرض قرار دادند . بار ديگر تاريخ تكرار شد و درب خانه ي مولا علي شكست ، به پيكر بيجان حسن ابن علي (ع) تير انداختند ، مرقد حسين ابن علي (ع) به دستور متوكل ويران شد . . . . آري هنوز پس از 1400 سال اين آتش كينه خاموش نشده و باز هم دشمني خود را به اهل بيت پيامبر (ص) نشان ميدهند و اين بار اينگونه خواستند عقده هاي چندين ساله ي خود را فرو نشانند . گويا به شهادت رساندن دوازده معصوم از خاندان پيامبر در طول سالهاي متمادي و آزار شكنجه و قتل پيروان آنها در طول بيش از هزار و چهارصد سال كافي نبوده كه امروز به مرقد و بارگاه آنها نيز حمله ميكنند و لعنت ا... علی القوم الظالمین
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 8:51 توسط علی |
|
|
همای عشق
|
|
هو المعشوق
بوی عشق به تند خويی ام ای مهربان کنار بيا به لحظه ای که به جرم محبتم بکشند برای دلخوشی من به پای دار بيا هوای خانه ما بوی عاشقی دارد تو ای شميم محبت به کوی يار بيا به روی دامنم از اشک سيل غم جاريست برای ديدن طغيان چشمه سار بيا هوا هوای بهارو کبوتر دل مست عقاب تيز پرم در پی شکار بيا به شعر راز پيامی است با تو می گويد نشسته در دل من رنج انتظار بيا
بگذار در این نیمه شب تـــار بگــریم در ماتم پژمردن گل هــای امیـــــــد م بگــذار که چون ابر بگلـــزار بگــر یم مرغ دل من پر زد و افتــــاد بدامــــش بگــذار بر این مرغ گــرفتار بگــر یم غمخوار من خسته بجز دیده من نیست بگذار بغمخواری خود زار بگـــــر یـم او رفت و امید دل من دور شد از مـن بگذار که در دوری دلــــدار بگـــریـــم در ورطه دیوانگیم میکشد این عشــق بگـــذار بر این عــاقبت کــار بگریــم او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد بگـــذار بگــریم من و بگـــذار بگــریــــم
من عاشق تـــــوام تـــو بگــــو یار کیستی بستی میــــان بکینه کشیـــدی ز غمزه تیغ جـــانم فـــدایت در پــــــــی آزار کیستـــــی دارم دلـــی ز هجـــر تو هـــر دم فگـــارتـر تا خــــود تـــو مــرهم دل افگــــار کیستــی هـــر شب من و خیــال تــو و کنج محنتـی تا بــــا که ای و مونس و غمخوار کیستی من با غـــم تـــو یار بعهد و وفای خــویـش ای بیــــوفا تو یــــار وفـــــــــا دار کیستــی تا چنــــــد گـــرد کـــوی تو گـردم گهی بپرس کا ینجـــا چـــه میکنـــــی و طلبکـار کیستی جامی مـــدار چشم خـــلاصی ز قیـــــد عشق انــــدیشه کـــن ببین کــــه گـرفتار کیستی
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 8:58 توسط علی |
|
|
شوق پرواز
|
|
به نام حضرت دوست سلام دوستان عزیزم امیدوارم در پناه حضرت حق شاد و پیروز باشید براتون دو شعر طولانی اما با معنی مینویسم که خودم خیلی ازشون خوشم میاد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
كاروان عقل سرگردان اوست در حريم عزت حي ودود آفتاب و ماه و هستي در سجود يك تجلي عقل را مجنون كند واي اگر از پرده سر بيرون كند یک تجلي آتشم بر جان زند جان من فرياد ده فرمان زند آري آري مي توان موسي شدن با شفاي روح خود عيسي شدن روح ميگويد اگر چه خاكي ام من زميني نيستم افلاكي ام راه هموارست رهرو نيستم بي سبب در هر قدم مي ايستم هر زمان آن حالت دلخواه نيست جان روشن گاه هست و گاه نيست تشنه كامم ليك دريا در منست گر شفا خواهم مسيحا در منست باغ هست و ما به خاري دلخوشيم نور هست و ما به نازي دلخوشيم دعوت حق گويدم بشتاب سخت تا بتازد بر سرت خورشيد بخت از نفخت فيه من روحي نگر تا كجا پر ميشكد روح بشر گر شوي موسي عصا در دست تست خود مسيحا شو شفا در دست تست طور سينا سينه ي پاك شماست مستي هر باده از تاك شماست از شجر آواز ها را بشنوي زنده شو تا رازها را بشنوي وادي ايمن درون جان تست كشتن فرعون در فرمان تست پاك شو پر نور شو موسي تويي جان خود را زنده كن عيسي تويي غرق كن فرعون نفس خويش را محو كن فكر خطا انديش را
ما به شعرت شور عرفان ريختيم روشني ها از چراغ عشق ماست بر كسي تابد كه داغ عشق ماست دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟ در تن من جان بيتاب از كجاست ؟ در سكوت شب دلم پر ميزند دست ياري حلقه بر در مي زند شب بر آرم ناله در كوي سكوت عالمي دارد هياهوي سكوت برگ ها در ذكر و گل ها در نماز مرغ شب حق حق زنان گرم نياز بال بگشايد ز هم شهباز من مي رود تا بيكران پرواز من از چراغ آسمان ها روشنم پر فروغ از نور باران تنم روشنان آسماني در عبور نور ونور ونور ونورو نور و نور مي رسم آنجا كه غير از يار نيست وز تجلي قدرت ديدار نيست بهر ديدن چشم ديگر بايدت ديده يي زين ديده بهتر بايدت چشم سر بيننده ي دلدار نيست عشق را با جان حيوان كار نيست چشم ظاهر در بهائم نيز هست كوششي كن چشم دل آور به دست باغبان را در گلاب و گل ببين ذكر او در نغمه ي بلبل ببين عشق او در واژه ها جان مي دمد در كلامم نور عرفتان ميدمد طبع خاموشم سخن پرداز از اوست بال از او نيرو از او پرواز از اوست عقل ها ز انديشه اش ديوانه است شمع او را عالمي پروانه است
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 7:59 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|