![]() |
ترنم |
![]() |
| عاشقانه |
|
غدیر عشق
|
|
الحمد الله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمه بولايه " امير المومنين علي بن ابي طالب " آري شكري به جاست ....پس باز هم مي گوييم : الحمد الله الذي جعلنا من المتمسكين بولايه " علي بن ابي طالب " ... غدير ، عيد ولايت است . و ما شاديم به شادي مولايمان " مهدي "
شيعه هر جا پا گذارد با علي است اول و آخر كلامش يا علي است
ستاره سحر از صبح انتظار دميد
عمري است كه دم بدم علي مي گويم
جبران خليل جبران" كه از علماي بزرگ مسيحيت، مرد هنر و صاحب ذوق بديعي است لب به ستايش علي گشوده و چنين مي گويد:" به عقيده من علي بن ابيطالب ( پس از پيامبر) نخستين مرد از قوم عرب است كه وجودش، همه فضائل كامل بودن را در قوم خويش دميد و آهنگ آن را به گوش مردمي رسانيد كه پيش از آن مانند آن را نشنيده بودند و در بين تاريكي هاي جاهليت از روش روشن او متحير ماندند؛ پس كسي كه طريق علي را پسنديد به فطرت سليم بازگشت و آن كه از باب خصومت وارد شد جاهيلت را ترجيح داد." جبران معتقد بود كه:" دو طايفه شيفته روش علي بودند يكي خردمندان پاكدل و ديگري نيكو سرشتان با ذوق، علي بن ابيطالب شهيد عظمت خويش گشت او از دنيا رفت در حالي كه نماز بر زبانش جاري و دلش از شوق خدا لبريز بود. مردم عرب، حقيقت مقام او را درك نكردند تا گروهي از مردم كشور همسايه آنها( ايران) برخاسته، اين گوهر گرانبها را از سنگ تشخيص داده و او را شناختند." جبران اضافه مي كند كه:" علي (ع) مانند پيغمبران درگذشت، مقام و شأن او در بصيرت و بينايي چون پيغمبران، مختص شهر، بلد، قوم، زمان و مكان نبوده و شخصيتي بين المللي داشت." جبران هميشه نام علي (ع) را در مجالس خاص و عام به زبان مي آورد، تعظيم مي كرد و مي گفت علي ازجهان رفت درحالي كه هنوز رسالتش را به كمال، تبليغ نكرده بود |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 8:51 توسط علی |
|
|
آوای دل
|
|
الهی
من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم. در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند، تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم. تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم.و یا در قطره شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه باران زده می چکد، می جویم. من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم. خدایا من تورا در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپد، ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد، می جویم. من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین، در لطیف ترین غنچه های بهاری می جویم. خدایا من تو را در همه اینها می جویم و در همه اینها می یابم. تو در تمام ذرات وجودم جریان داری و با منی، هر لحظه و هر کجا، دستم گیر
بوی عشق به تند خويی ام ای مهربان کنار بيا به لحظه ای که به جرم محبتم بکشند برای دلخوشی من به پای دار بيا هوای خانه ما بوی عاشقی دارد تو ای شميم محبت به کوی يار بيا به روی دامنم از اشک سيل غم جاريست برای ديدن طغيان چشمه سار بيا هوا هوای بهارو کبوتر دل مست عقاب تيز پرم در پی شکار بيا به شعر راز پيامی است با تو می گويد نشسته در دل من رنج انتظار بيا
اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند. اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد... و دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
اي کسي که صاحب دنيا و آخرتي رحم کن به کسي که نه دنيا دارد و نه آخرت . خدايا به من دوستي عطا کن که با من گريه کند. دوستي که با من بخندد پيدا ميکنم خدايا قلبم را از تمام كينه ها پاك كن كه غير از تو كسي بر اين كار قادر نيست. خدايا ترديدم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما خدايا! وقتي گاهي بر اثر بازيگوشي از جاده ي زندگي خارج ميشم با دست بخششت يه پس گردني بهم بزن و بگو برگرد.برگرد تا براي هميشه گم نشدي
معنای لطیف عشق
گفتي كه به احترام دل باران باش
مــــا در ره عشق تـــو اسیـــــران بلا ئیـــــــــم کس نیست چنین عـــاشق بیچاره که ما ئیــــــم بــــر ما نظری کــــن کـــه درین شهر غـــریبم بـــرما کـــرمی کن که درین شهر گـــــــدائیـم زهـــدی نه که در کنج مناجـــــــــات نشینیـــم وجـــدی نه کـــه بر گـــرد خـــــــرابات بر آئیم حـــلاج و شانیم کــــه از دار نتـــــــــرسیــــــم مجنــــون صفتانیـــــم کــــه در عشق خــدائیم ترسیدن ما چونکـــه هم از بیم بـــــــلا بــــود اکنـــون ز چه تر سیم کــــه در عین بـــــلائیم ما را بتو سریست کـــه کس محرم آن نیست گر سر برود سر تــــو با کس نــــــگشا ئیــــم مـــا رانه غم دوزخ و نه حرص بهشت است بـــردار ز رخ پـــرده کــــــــه مشتاق لقــائیم از مولانا جلال الدین بلخی
مردي از حضرت علي (ع) خواست كه او را نصيحت كند فرمود: مباش از كساني كه بدون عمل چشم به آخرت دوخته است وتوبه را با طول آرزو به تاخير مي اندازد ،درباره دنيا سخن پارسيان را مي آورد در حالي كه كردار او عمل مشتاقان به دنيا را نشان مي دهد اگر از دنيا به او داده شود سير نمي گردد واگر از دنيا بي نصيب باشد قناعت نمي كند از شكر آنچه به او داده شده ناتوان مي ماند ودرباره ي آن چه به او داده نشده زيادتي مي طلبد ، نهي مي كند ولي خودش نهي را نمي پذيرد وامر مي كند به ان چه آن را انجام نمي دهد مردم صالح را دوست مي دارد ولي عمل آنان را بجا نمي آورد و گناهكاران را دشمن مي دارد ولي خود يكي از آنان است
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 8:46 توسط علی |
|
|
پرده خیال
|
|
یا هو ای دل اسیـــر سلسلـــه مـــــوی کیستــی آئینـــــــه دار آئینــــــــه روی کیستــــــی در پــرده خیال بخلــــوتگــه امیــــــــــد نقش آفــــرین طلعت نیکـــــــوی کیستی بس فتنــه نشسته کــه از ناله تو خاست تا درد چین نرگس جـــــادوی کیستــــــی گل شـــد نگـــار پـــرده نشین بهــار و تو سر گشته چـــون صبـــا بسر کوی کیستی چشم سپهــر خیره در افسانه تو مانــــــد تو خیــره مانـــده بر خم ابــــرو کیستــــی بوی فـــراق میوزد از طــرف این چمــن بی خویشتن فتاده تــو بـــر بـــوی کیستی بازم نمانـــد تاب پریشانــــی از غمــــت پیــــونـــد عمـــر بسته بگیسوی کیستـی عمـــری گــذشت کــز بر مشفق رمیده ای هـــــان ای غـــزال وحشی آهـوی کیستی
(مشفق کاشانی)
کـــی رفتــه ای ز دل کــه تمنا کنــم تــرا کــی بوده ای نهفته کـــه پیــدا کنــم تـــرا غیبت نکرده ای کــه شوم طا لــب حضور پنهان نگشتــه ای کــه هــویدا کنم تـــــرا با صــد هزار جلــوه بــرون آمــدی که من با صد هـــزار د یــده تما شا کنــــم تــــرا چشمم بــه صد مجاهــده آئینه سـاز شــد تا مـــن به یک مشــاهـــده شیـــدا کنم ترا بالای خـــود در آینه چشـم مــــن ببیـــن تــا بــا خبــر ز عــالــم کنـــــــم تـــــــــرا مستانــه کاش در حــرم و دیـــر بگــذری تا قبــله گاه مــومن و تـــرســا کنــم تــرا خـــواهم شبی نقاب ز رویــت بـــر افکنم خـــورشید کعبـــه مـــاه کلیسا کنــــم تــرا طــوبــی و سدره گـــر بقیامت به من د هند یکجــا فـــدای قــامت رعنـــا کنــــــم تــــرا زیبــا شــود بکار گه عشق کــار مــــــن هـــر گـــه نظر بصورت زیبـــا کنـــــم تــرا رســوای عالـــمی شدم از شـــور عاشقی تــرسم خــدا نخـــواسته رســوا کنـــــم ترا (فروغی بسطامی)
افــق غــــم در بيابــــاني دور كه نرويد جز خار كه نتوفد جز باد كه نخيزد جز مرگ كه نجنبد ،نفسي از نفسي خفته در خاك كسي زيريك سنگ كبود در دل خاك سياه مي در خشد، دو نگاه كه به ناكامي ازين محنت گاه كرده افسانه ي هستي كوتاه باز ،مي خندد ، مهر باز ، مي تا بد مــــاه باز ، هم قافله سالار وجود سوي صحراي عدم پويد راه با دلي خسته و غمگين همه سال دور ازين جوش و خروش مي روم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ كبود تا كشم چهره بر آن خاك سياه وندرين راه دراز مي چكد بر رخ من اشك نياز مي دود در رگ من زهر ملا ل منم امروز و همان راه دراز منم اكنو ن و ، همان شهر خموش من و آن زهر ملا ل من و آن اشك نياز بينم از دور ، در آن خلوت سرد در دياري كه نجنبد نفسي از نفسي ايستاد ست كسي ! روح آواره ي كيست ؟ پاي آن سنگ كبود كه در آين تنگ غروب پرزنان آمده از ابر فرود مي تپد سينه ام از وحشت مرگ مي رمد روحم از آن سايه ي دور مي شكافد دلم از زهر سكوت ماند ه ام خيره به راه نه مرا پاي گريز نه مرا تاب نگاه شرمگين مي شو م از و حشت بيهوده ي خويش سروناز يست كه شاداب تر از صبح بهار قد برافراشته از سينه ي دشت سر خويش از باده ي تنهايي خويش شايد اين شاهد غمگين غروب چشم در راه منست ؟ شايد اين بندي صحراي عدم بامنش يك سخن است من در انديشه كه : اين سرو بلند وينهمه تارگي و شادابي در بيابانـــــــي دور كه نرويد جز خـــار كه نتوفد جز بـــاد كه نخيزد جز مرگ كه نجنبد نفسي از نفسي غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه : خنده اي مي رسد از سنگ به گوش سايه اي كي شو د از سرو جدا در گذرگاه غروب در غم آويز افق لحظه اي چند بهم مي نگريم سايه مي خند د و مي بينم واي ... مادرم مي خندد!... (( مادر اي مادر خوب اين چه روحي است عظبم ؟ وين چه عشقي ست بزرگ ؟ كه پس از مرگ نگير ي آرام ؟ تن بيجان تو در سينه ي چاك به نهالي كه در ين غمكده نتها ماند ست باز جان مي بخشد قطره خوني كه بجا ماند در آن پيكر سرد سرو را تاب و توان مي بخشد ! شب هم آغوش سكوت مي رسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز رو كرد ه به اين شهر پر از جوش و خروش مي روم خوش به سبكبالي باد همه ذرات و جودم آزاد همه ذرات و جودم فرياد ... از فریدون مشیری |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 9:57 توسط علی |
|
|
حج ابراهیمی
|
|
به نام خالق یکتا
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم وز جان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران اول بدام آرم ترا وانگه گرفتارت شوم
امروز كه حلقه بر درگهت مي زنم، چنان روزهاي ديگر نيستم؛ امروز هم سينه ام خالي از هر كينه اي است.
آمده ام تا امروز نیز اين چنين باشم: بي كينه و پاك و از همه مهمتر عاشق.
دست هاي نيازم را به سوي درگاه تو بي نياز دراز كرده ام تا ياري ام كني بر آنچه كه مقصودم است. دلم را
چونان آئينه اي صاف كرده ام تا تصوير مهربان تو را نظاره گر باشم.
بارالها! هر چند كه زندگي باري است بسيار سنگين و طاقت فرسا و من كه ظرفيتي ناچيز دارم هر روز
شگوه گر به درگاه تو مي آيم اما چشم ياري به سوي تو دارم تا ظرفيتي بيش از اين به من عطا كني تا صبور
باشم برتندباد مشكلات و پاي دل نلرزد در بيابان سختي ها
خداوندا! من چشم هايم را به درگاه بي نياز تو نويد داده ام و خويشتن را بر درياي مشكلات زده ام به اين اميد
كه نجاتگر اين غريق تو باشي.پس دست هايم را بگير و ياري ام كن اي مهربانترین مهربانان.
"الا بذکرالله تطمئین القلوب"
زمزم عشق، سرّ عشق ازلی تقدیم به آنان که حج خدائی نمایند سریر عمر را:
بندگانت آشكار نمودی، كه تا هميشه در تو ، ای لایزال قدرت، خود را فانی ببينند؟! خدایا ! اين همان شعر ازليست، كه از آغاز سرودی؟! اين همان رمزياسين و طه ها و تين و زيتون است؟! اين مشعرالحرام زمين است؟! اين وادی نوراست در سرزمين طور؟!. اين همان بارش نور است بر سينا و ياسين، تا بانور در تو حل شوند؟! اين همان نشستن نور است بر جان مسيح و خضر و مهدی زمان و آنان كه در سرزمين تورِ تو بر جانِ خردشان فرود آمدی، تا سرضمير وجودشان را پر از گهرهای خود نمائی؟! ای آدميان در كدامين فراق عزاداريد؟! در كدامين سير سرگردانيد؟! خدا وند آن منبع نور همین جاست، همين جا در وادی يمن و سينای وجودتان. در سرزمين طاهای ضميرتان. آری خدا وند همين جاست، در برقی كه بر ضميرتان می نشيند و در برقی كه بر چشمانتان، ستارهِ راه زندگيتان می شود. اينجا وادی نور است. وادی حيفای مشعرالحرام است. اين جا سرزمين نور است، سرزمين زمهرير و سرور است. اينجا يمن زمانه به يمن جان می فروخته است. اينجا ميستان پاك خداست.. ميستان سرزمين عشق است، اينجا صفای مشعرالحرام است در سرزمين دل، سرزمين پاك خدا، كه خدا بر آن قدم رنجه نمود و مسكينان را پناه و عزّت داد، اينجا سرزمين سور است، سرزمين مهر خداوند، آنگاه كه بر جان آدميان نهال عشق ازلی می كارد و اينجا رحمت العالمين است. اينجا سفره عشق با سفره خرد يك جا جمع است، چراكه در زمهرير عشق خدا همه جمع اند. آنجا كه عشق خدا ظهور يابد، معشوق خود گواه عشق است. اينجا محلّ محو شدن در خداوند است. همان يثرب و سينای اهل زمين است. تا خود را در خدای عالميان نبينی، آری اينجا تجلّی عشق خداست، وقتی كه خود را در عشق خدا حل ببينی، تعبير الرّحمن و الرّحيم، است آنگاه كه هاله ای از نور شوی و خود را متجلی نور بينی. اينجا مشعر الحرام عشق خدا ديدن و خود را نديدن است. عشق با خدا بودن و بی خود نبودن است. عشق از خود تا با خدا بودن است. اينجا لحظه اعتكاف جان است، آنگاه كه در صف ثناگويان حق در عرفه عمر با خدا پيمان وحدت ببندد و در وحدت مودّت را تجربه نمايد. اينجا سرزمین عشق جود، طاهر و پاكيزه از معاصی است آنگاه كه آدمی زمهرير جان را با زمزم عشق سيره رسول الله و عترتش،با عطر گلاب وجود سيراب نموده و عطش هجر رسیدن را با شستشوی دل از وسوسه شیطانی، سریر یاد خدا نماید و چون هاجر جرعه نوش زمزم لطف خدا شود و چون ابراهیم ، فرزندش اسماعیل را هدیه صداقت و ایثارش دهی و او را بانی بنای کعبگاه همه موحدان گردانی تا بشر از همه قشر و هم رنگ گرداگرد کعبه ی تو گرد آیند و سرود توحیدئی سرایند و ربایش دلها تنها به قطب جود لایزالت اذن حضور یابد ، که هیچ نیروئی به عظمت زیبائی و پاکی و مهربانی و توانائی و بخشندگی تو توان ظهور نمی یابد. پس ای خدای مهربان تا همه جا و همیشه تاریخ همراهی نما، بندگانت را تا در قربت زمین غریب نمانند و در چنگ وسوسه های شیطانی اسیر نشوند و تا همیشه با تو بمانند امین یا رب العالمین
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 8:41 توسط علی |
|
|
رویا
|
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:11 توسط علی |
|
|
حس نسیم
|
|
یا سرور العارفین الهی عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم آخر به جان آمد در این شبهای تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو دارم
به نام آن مهربان سلام ... در پيش بي دردان چرا فرياد بي حاصل كنم ؟ گر شكوه اي دارم ز دل ، با يار صاحبدل كنم در پرده سوزم همچو گل ، در سينه جوشم همچو مل من شمع رسوا نيستم ، تا گريه در محفل كنم اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي آخر به يك پيمانه مي ، انديشه را باطل كنم زآنروز ستانم جام را ، آن مايه آرام را تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم از گل شنيدم بوي او ، مستانه رفتم سوي او تا چون غبار كوي او ، در كوي جان منزل كنم روشنگري افلاكيم ، چون آفتاب از پاكيم خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم غرق تمناي تو ام ، موجي زدرياي توام من نخل سركش نيستم ، تا خانه در ساحل كنم دانم كه آن سرو تهي ، از دل ندارد آگهي چند از غم دل چون " رهي " فرياد بي حاصل كنم ؟ ؟
. اگر چشم، درياي هوس شود،قايق گناه در آن حركت ميكند. · دل خانه خداست،به كسي اجاره اش ندهيد. · عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوي. · عمر هوس از عمر حباب كوتاه تر است. · در جاده هوس هيچ كس به مقصد نميرسد. · انسان اگر به اندازه اي كه به ظاهر خود اهميت مي داد،به روح خويش مي رسيد،از فرشته زيباتر مي شد. · آدمي، خواندني ترين كتابي است كه اغلب نخوانده مي ماند
با نام تو کلامم شعری است مثل اواز هر شب ترانه هایی از عشق می سرایم امشب ترانه هایم با گریه گشته دمساز اخر نسیم نامت اویخت در کلامم امشب نوای اواز بوی تو می دهد باز!...
روزگار سختي است آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران ! و من به دور از هياهوي آدمك هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم. در انتظار ظهور باغي از جنس اقاقي، و رسيدن به خدايي كه در اين نزديكيست ... خدايا مرا به بغضي كه از تو مي شكند بسپار،
امام على عليه السلام : أَرْبَعٌ مَنْ أُعْطيَهُنَّ فَقَدْ أُعْطىَ خَيْرَ الدُّنْيا وَالآْخِرَةِ صِدْقُ حَديثٍ وَأَداءُ أَمانَةٍ وَعِفَّةُ بَطْنٍ وَحُسْنُ خُلْقٍ؛(1) چهار چيز است كه به هر كس داده شود خير دنيا و آخرت به او داده شده است: راستگويى، اداء امانت، حلالخورى و خوشاخلاقى.
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
جهان پير است و بي بنياد ، از اين فرهاد كُش ، فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطانيّ عالم را طفيل عشق مي بينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست ، حاكم اوست
حرامم باد اگر من ، جان به جاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل : كجايي ساقيا برخيز
كه غوغا مي كند در سر خيال خواب دوشينم شب رحلت هم از بستر روم در قصر حور العين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم
گل نرگس بیا جانم فدایت به این رنجور آلوده رنگ هم نظری کن به خدا دلم برات تنگه یا مهدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی(ع) |
|
2 نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 12:13 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم |
|
RSS
|