تبليغاتX
ترنم
ترنم
عاشقانه
حدیث شاپرک

 

  به نام آن یک و یکتا و بـــی همتا خـــدای من

بــــه نــــام مالک تنهای ایـــن تنــها خدای من

به نـام آسمان صاحب بــه نام آن پری مــالک

به نــام مــالک ایـن قلب مجـنون در خفای من

به نـام زیبایش کــه در ایــن ســینه جـــا دارد

دلـــم دارد هـــوای تـــربت پــاک رضــای من

به نامت ای پری چهره به نامت ای کمان ابرو

به نــامت نقش مــی بندد تــمام شعرهـــای مـن

به نـــام آفتاب تــــو     بــه نـــام ماهتاب تـــو

تــویی مهر فــزون جانا مــرنجی از جفای من


هوا ترست به رنگ هواي چشمانت

دوباره فال گرفتم براي چشمانت

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا

قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د

اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست

كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت

جنون آبي در يا فداي چشمانت

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي

در انتظار چه خاليست جاي چشمانت

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون

به انتهاي خود و ابتداي چشمانت

من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز

تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت

خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست

نگاه خسته من به دعاي چشمانت


 ای شاپرک گوش کن

ای شاپرک لختی بمان

                       لختی به آهم گوش کن

                        این آتش جان سوز را با مهر خود خاموش کن

ای شاپرک بی یاورم     تنها تو ماندی در برم

در جنگ با تنهاییم        تنها تویی همسنگرم

           ای شاپرک جان گوش کن

      می خوانمت غمنامه ام

                                 بر درد من گریان مشو اما نگو بیگانه ام

      این اشک را تعبیر کن

                   وین ناله را تفسیر کن

                                 یا جان من را واستان

                                                 یا قصه را تغییر کن

ای شاپرک رحمی نما

 تغییر کن این قصه را

مرحم بیاور شاپرک

این درد و هجرو غصه را

           ای شاپرک حسرت به تو دارد دل بی بال و پر

                                            بر من بده بال و پری خواهم ازین دنیا سفر

    ای شاپرک در این قفس 

                        ما را نشاید زندگی              لختی اسیر سیم و زر

                                                                      لختی به شهوت بندگی

ای شاپرک آزاد کن دل را ز بند این جهان

                               خوش باشدم پرواز دل رفتن به سوی آسمان


.رد پای خدا

 کوله باری از غم که بر دوش او سنگینی می کرد به لب ساحل رفت تا با خود خلوت کند

دیگر واقعا خسته شده بود با اشکی که از چشمش سرازیر می شد خدا را از ته دل فریاد زد

 رو به روی عظمت دریا به زانو درآمد و همچنان در سکوت خود غرق بود که صدایی گوش

 نواز به او گفت

برخیز و به پشت سر خود نگاه کن جاده زندگی توست از کودکی تا الان بلند شد و به پشت سر

 خود نگاه کرد رد پایی بود نورانی در کنار رد پای خودش که در جاهایی

 با رد پای خودش یکی شده است پرسید : این رد پا از آن کیست ؟

آن صدای آسمانی کفت : آن رد پای خداست که در کنار تو می آمده است و در هنگام سختی

 ها و گرفتاری ها با تو یکی شده است


 چه خدا نزدیک است

 لب درگاه عبودیت توست

 به کناری بزن این ، پرده حجب

 همنوا شو ، تو با زمزمه سبز حیات

 به زلالیت چشمان بهاری که گریست

 او همین نزدیکی است ، عطر او در تن باغ ، نور او در مهتاب

 به نم آه و هموایی دست

 تاری پنجره بگرفته ، نگاهش کردم

 باغ آرام و هوایی دلچسب

 ذهن نمناک درخت ، بوی باران می داد

 جیرجیرک ، در باغ ، آخرین شعر خودش را می خواند

 حسن یوسف آرام ، سوزنی از گل سرخ قرض گرفت

 پشت پیراهن برگش را دوخت

 کفشدوزک به لب غنچه سرخ ، بوسه ای زد و گریخت

 ماهی کوچک حوض ، خواب دریایی خود را می گفت

 و همه ماهی ها ، باله جنبان گفتند :

 خواب خوبی ست ، خدا خیر کند

 شیشه عطر بهار ، لب دیوار شکست

  و هوا ، پر شد از بوی خدا

  لب پاشویه نشستم ،چه زلال است این آب

  ماه در حوض ، خودش را می شست

  دست در حوض زدم

  ماه شرمنده ، خجل ، پیچ و تابی به خودش داد و گریخت

  نردبان گفت به مهتاب : آسمان را تو بیاور تا بام

  بام تا صحن حیاتش ، با من

  غبطه خوردم به درخت

  غبطه خوردم به گل اطلسی کنج حیات

  گل شیپوری ، سر به گوش گل کوکب می گفت :

  صبحدم وقت نماز ، من صدایت کردم

  خواب اگر می ماندی ، صبح در باغ ، خجل میگشتی

 قاصدک ، شاد و سبکبال و رها ، نامه سوسن و سنبل را داد

 سرو ، با طمانینه وضو کامل کرد ، رفت سروقت نماز

 پیچک گوشه باغ ، چون که بازوش دگر تاب نداشت ،

 دست بر خاک تیمم می  کرد

 جیرجیرک از دور ، آخرین مصرع شعرش را خواند

 همهمه در دل باغ

 بلبل از شاخه به آواز بخواند :

 سرو قامت بسته است ، وقت تنگ است ، شتاب

 همه قامت بستند ، باغ می رفت ملاقات خدا

 جیرجیرک ، شنل سبزخودش را بتکاند ، ماند در آخر صف

 باغ پر بود ز تسبیح خدا

 من خجل از همه غفلت خویش

 دست و پایم گم شد ، نرسیدم به نماز

 گل میمون خندید و گل مریم هم

 سرو در بین رکوع ، آنقدر ماند که شبنم برسد

 من که یک عمر به دنبال خدا می گشتم

 امشب این گوشه باغ ، او صدایم میکرد

 من چه اندازه دلم بیدار است

من خدا را دیدم

پشت آن کوکب سرخ ، لای آن بوته رز

قامت سرو بلند ، برق آن پولک ماهی در آب

عطر آن یاس سپید ، نور آن ماه قشنگ

خنک آبی آب ، روی آرامش خواب گل یخ

چه خدایی دارم ، چه به من نزدیک است

این نهانخانه ذکر ، پر شد از آیت او

من ، پر از شوق خدا

گل آلاله به آرامی گفت :

چشم اگر باز کنی همه جا خواهی دید ، او همین نزدیکی است

پشت هر بارش باران بهار

بعد هر قوس و قزح

لای هر پیچ اقاقی ، در باغ

پشت راز گل سرخ ، مهر آن مهر گیاه

هر اناری به درخت ، گره مشت خداست

مشت او باز کنید

دانه سرخ انار ، همه تسبیح خدا

باغ ، لوح زیبای وجود

هر درخت ، سوره ای از هستی

برگ هایش همه آیات خدا

آیه ای سبز تر از این دیدی ؟

تو به یک شبنم اگر خیره شوی ، طپش ابر بهاری پیداست

گوش اگر باز کنی ، سر گلدسته کاچ

بلبل از شوق ، اذان می گوید

تو مناجات شب زنجره را می شنوی

خاک این باغ ، پس از موسم سرما ، هر سال 

پر شد از ذکر معاد

بوم نقاشی به این زیبایی ؟

و خدا قلم خلقت خود ، برد به رنگ

رنگ سبزی برداشت سرو و شمشاد و صنوبر و کمی بوته شبدر پایین

و سپس ، سرخی آن گل و پرهای شقایق و کمی لاله ناب

آبی آب و دم بلبل و شب بو و کنارش سنبل

زرد بر بال قناری و رز و گندم پاک

این همه جلوه هستی ، از کیست ؟

یاس از آن دور صدا کرد ، خدا

گل سرخ خوش بو ، غنچه کوچک خود را ، به بغل سخت فشرد

غنچه کوچک مینای صبور ، چشمکی زد به ستاره و شکفت

گل محبوبه شب ، عطر خود را زد و یک گوشه نشست

دل باغ ، هوس باران داشت

قطره ای ریخت به پاشویه حوض

و نسیم ، آمد آن را برداشت ، برد تا خانه ابر

آب پاشویه ، پیامی می برد

تا که آن ابر سپید ، دل خود را بتکاند فردا

ناودان زمزمه کرد ، بارش ابر صفایی دارد

صبح فردا دل من ، میزبان طپش جاری آب

حلزونی کوچک ، بی خبر از همه جا ،

قامت خسته خود را ، تنها ، پشت یک برگ درخت تماشا می کرد

چه حیاتی جاری است ، در تن زنده باغ

روح من ، پر ادراک خداست

گل نیلوفر گفت ، همه جا آیت اوست

دیدنش آسان است ، سخت آن است ، نبینی او را

شب که از نیمه گذشت

من و شب بو و گل یاس و همه ماهی ها

به جماعت ، چه نمازی خواندیم


گفتگوییست میان من و چشم و دل و تو          شرح این قصه نیاید به زبان لیک شنو

گفتم ای چشم چرا جان مرا ریش کنی           اشک را از قفس خویش چرا بیش کنی

گفت این درد مرا زمزمه ای سوزان است       اشک هایم همه از هجر رخ جانان است

روز و شب در طلب روی مهش گریه کنم       همه را بینم و هیهات به این غم چه کنم

ماه رویست ولی چهره ز ما پنهان است          نتوان گفت که او بر دل تو مهمان است

چشم گفتا به دلم حرف و سخن بسیار است       گو چرا مالک این دیده و دل بیمار است

دل سر آغاز غمش یاد خدا کرد و بگفت         ناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شکفت

اگر امروز چنین مست و خرابم بینی            خوش تر آن ست که پای سخنم بنشینی

وگر امروز فراقش به تو صد شعله رواست    بعد وصلش تو بدان یکسره دل شورو نواست

خوش نوایست که دل در طلب یار بسوخت      به چه فرخنده تبی این دل بیمار بسوخت

سوخت دل از غم عشق و همه جا عاشق تو      که تویی عاشق و این عشق نشد لایق تو

گفتم ای دل اگر آن یار تو را کرد رها           گفت شکوایه برم ناله کنان پیش خدا

که خدایا تویی آن کس که مرا عشق نهاد         یاریم کن که دلم خالی از این عشق مباد

و خدا از دل من بیشه تو می داند یار            عشق را از دل من بیشه تو می خواند یار

قصه کوتاه کنم شرح سخن بسیار است          که سر عشق به تفسیر جهان بر دار است


زندگی یعنی

زنــدگی یعنـی طـلـوعی اشکبار    نـیت اشــک طــلـوع از خـــــود بیار

اشــک اول در طـلـوع زنــدگی     گـــریــــه طــفـلـی ز شــوق بـــندگی

شوق طفــــلی در سرآغاز نفس     اشــک غــم بــهر ورودش در قــفس

زنـدگی یعنی ز خود پنهان شدن     طفل خـــــود را شیر دادن آن شـدن

شیره جـــــان را بکامش ریختن     بـــهر مـــهرش خود به میخ آویختن

زنــدگی یعنی عــلــــــی آموختن      با کــلامش سینـــه را افـــــروختن

یا عــلـــــی آموختن بر بی زبان     زندگی یعنی عـــلـــی در جان نهان

زنــدگـی یعنـی چـــراغ ره شدن     چـــون معلم بــهر طفلان مـه شــدن

زنـدگی یعنی الف ب یـا حســـین     خــــوانــدن اشعـــار بــابــای خمین

اشــک دوم در ســر ســجاده هـا     مست عشق و بی نیــاز از بـاده ها

زنــدگـی مـعـنــای دیــگـر داردم     او به سوی هجر و غـم می خواندم

زنــدگی یعنـی نگـــــاهی سوخته     بـــر دو چشــمان عـزیــزی دوخته

زنــدگی یعنـی دمــادم یـــــــاد او     مست و مخمور و گـریزان از سبو

زنــدگی یعنـی دمـادم در سـکوت     این سکوت از خجلت عشق تو بود

در حســاب رتــبه هـا مـا کمتریم     در دکـــــان عشق تـــــو ما مهتریم

زنـــدگی یعنـی نمــی خواند مــرا     از دکان عشق خـــــود راند مــــرا

اشـک سوم حاصل این غصه بود     از ســر هجـــر رخ مـــــاه تو بود

زنــدگی یعنــی دلــم دیـوانـــه ات     عـــاشــــق و مست خـم میخانه ات

صبح و شب در حسرت دیدار تو     ایــــن دل دیــــوانـه ام بـــیـمـار تو

زنـــدگی یعنـی خــدایا مـــاه مــن     چــــون تـحمل می کند این آه من ؟

زنـــدگی یعنـی دو چشم رو به در    صبـح و ظهر و شام حتـی تا سحر

زنـــدگی یعنـی مسیری پــر خطر    بـــهـر دیــدارش دمــادم در سفــــر

زندگی یعنی مرا عاشق بدان

چون گدایان آمدم مارا بخوان

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 9:23  توسط علی | 
آشفته رنگ

 

یا لطیف

الهي به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده
الهي راز دل را نهفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهي اگر چه درويشم ولي داراتر از من كيست كه تو دارايي مني
الهي با زبان ناقابل و گناهكار ، از تو اي مهربان ميخواهم
 آرزوي همه جوانان را برآورده سازي
اي بهترين و تنهاترين
اي عاشق و معشوق ترين
آمين


 پر كن پياله را

كاين اب اتشين

ديريست ره به حال خرابم نميبرد

اين جامها كه در پي هم ميشود تهي

درياي اتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب ميربايد و ابم نمي برد

من با سمند سركش جادوئي شراب تا بيكران عالم پندار رفته ام :

تادشت پر ستاره انديشه هاي گرم

تا مرز ناشناخته ي مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا

تا شهر ياد ها

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد

هان اي عقاب عشق !

از اوج قله هاي مه الود دور دست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

انجا ببر مرا كه شرابم نمي برد

ان بي ستاره ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي

با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي

با اينكه ناله ميكشم از دل كه :اب ،اب!

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را....!

 

(فريدون مشيري )


"كودكي كه اماده ي تولدبود نزد خدارفت وازاوپرسيد:ميگويند فرداشما مرابه زمين مي فرستيد.

      اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به انجابروم؟

 

       خداوندپاسخ داد:ازميان بسياري ازفرشتگان من كسي رابراي تودرنظرگرفته ام.اودرانتظارتوست

 

       وازتونگهداري خواهدكرد.

 

      اماكودك هنوزمطمئن نبودكه مي خواهدبروديانه.

 

   _اينجادربهشت من هيچ كاري جز خنديدن و اواز خواندن ندارم و اين هابراي شادي من كافي ست

 

     خداوند لبخندزد:فرشته ي توبرايت اوازخواهدخواندوهرروزبه تولبخندخواهدزد.توعشق اورااحساس

 

     خواهي كردوشادخواهي بود.

 

      كودك ادامه داد:من چه طورميتوانم بفهمم مردم چه مي گويندوقتي زبان ان هارانمي دانم؟

 

     خداونداورانوازش كردوگفت:فرشته ي توزيباترين وشيرين ترين واژه هايي راكه ممكن است بشنوي

 

     درگوش توزمزمه خواهدكردوبادقت وصبوري به تويادخواهددادكه چگونه صحبت كني.

 

      كودك باناراحتي گفت:وقتي مي خواهم باشماصحبت كنم چه كنم؟

 

      خداوندبراي اين سؤال هم پاسخي داشت:فرشته ات دستهايت راكنار هم ميگذاردوبه تويادميدهدكه چگونه

 

      دعاكني.

 

     كودك سرش رابرگرداندوپرسيد:شنيده ام كه درزمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند.چه كسي ازمن

 

      محاقظت خواهدكرد؟

 

_    فرشته ات ازتومحافظت خواهدكرد.حتي اگر به فيمت جانش تمام شود.

 

      كودك بانگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگرنمي توانم شماراببينم ناراحت خواهم بود.

 

      خداوند لبخند زدوگفت:فرشته ات هميشه درباره ي من باتو صحبت خواهدكردوبه توراه بازگشت

 

      نزدمراخواهداموخت.دران هنگام بهشت ارام بود.اما صداها يي اززمين شنيده مي شد.كودك مي دانست

 

      كه بايدبه زودي سفرش رااغازكند.

 

     اوبه ارامي يك سؤال ديگرازخداوندپرسيد:خدايا!اگربايدهمين حالا بروم لطفا" نام فرشته ام رابه من بگو

 

      خداوندشانه اش رانوازش كردوپاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد.اما تو مي تواني اورا

 

                                                                  مادر

صدا كني.....


                         

   قال امام المجتبی ‏عليه السلام: اِعلموا اَنَّ الله لم يَخلقكُم عَبَثاً وَ لَيسَ بِتارِكِكُم سُدىً، كَتبَ آجالَكم وَ

 قَسَّمََ بَينَكُم مَعائِشكُم‏ لِيَعرفَ كُلُّ ذى لُبٍّ مَنزِلَتَه وَ اَنَّ ما قدّر لَه وَ ما صرفَ عَنه‏ فَلَن يُصيبَه.

 

امام ‏عليه السلام فرمودند: «اى بندگان خدا» بدانيد كه خداوند شما را بيهوده نيافريده است، و به حال

خود رها ننموده، مدت عمرتان ‏را نوشته، و روزى شما را بينتان تقسيم نموده تا هر خردمندى‏ قدر و

ارزش خود را بداند و بفهمد جز آنچه مقدر شده هرگز به‏ او نمی ‏رسد.              تحف ‏العقول، ص 234

 


                                                   خوش است خلوت اگر يار يار من باشد

                            خوش است خلوت اگر يار يار من باشد

                             نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

                             من آن نگين سليمان به هيچ نستانم    

                              كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

                              روا  مدار كه در حريم وصال

                            رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

                             هماي گو مفكن سايه شرف هرگز

                            در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد

                            بيان شوق چه حاجت كه حال آتش دل

                           توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد

                            هواي كوي تو از سر نمي رود آري 

                             غريب را دل سرگشته با وطن باشد   

                           به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

                     چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد           


لياقت شفاعت

 

شفای بیمار اعصاب و روان

 

يک ماه قبل از ماه رمضان سال 1419 از ناحيه گردن دچار درد شديدي شدم.از

 نوزدهم ماه مبارک رمضان احساس کردم چشمانم کوچکتر مي‌شوند و هنگام صحبت صورت و لبم کج

 مي‌گردد.کم‌کم تشنج نيز به دردهايم اضافه گشت. پزشکان متخصص تهران و رفسنجان نيز به نتيجه

واحدي نرسيدند.به ناچار مرا در آسايشگاه بيماران رواني بستري کردند. 6 ماه گذشت اما وضعيت من

 تغيير نکرد هميشه 5 الي 6 نفر همراهم بودند وقتي حالت تشنج شدت مي‌گرفت کمرم را بالا و پائين

 مي‌بردم بعد مي‌خنديدم دوباره گريه مي‌کردم تا اينکه آرام مي‌گرفتم تازه در اين لحظه متوجه مي‌شدم

 که در حالت عادي نبوده‌ام از اطرافيانم مي‌پرسيدم :حجابم کامل بود؟ نمازم را خواندم؟ بي‌فايده بود

کم‌کم دستم قدرت زيادي پيدا کرد و هر نيم ساعت يکبار دچار تشنج مي‌شدم زبانم بسته شد يکبار از

 خانواده‌ام خواستم تا کاغذ و قلم بياورند و نام ائمه را بنويسند با شنيدن نام مولايم حجه بن الحسن (ع)

 بي‌اختيار گريه کردم تا اينکه يک روز يکي از دوستان خواهرم در مسجد جمکران برايم دعا نمود و شب تا

 صبح را با ذکر امن يجيب از آقا استمداد جست او در عالم رؤيا بانويي را ديده بود که به ايشان گفت:

 مريضتان را شب جمعه به جمکران بياوريد من از طرف پدر حضرت زهر ا(س) مأمور هستم پيامها را به

امتشان برسانم خودم نيز در عالم رؤيا مولايم حضرت بقيه الله (عج) را ديدم لذا روز پنج‌شنبه بيستم

اسفندماه راهي قم شديم ابتدا به زيارت حرم حضرت معصومه (س) رفتيم آنجا در کنار ضريح زيارتنامه

 خواندم.ساعتي بعد به سمت مسجد به راه افتاديم بين راه ماشين خراب شد دو مرتبه داخل ماشين

 تشنج گرفتم حدود ساعت 10:30 شب جمعه به جمکران رسيديم به کمک برادر و همسر برادرم جلو

 مسجد آمدم 7 سال بود که جمکران را نديده بودم جلوي در مسجد دستانم را روي سينه گذاشته و گفتم

 «السلام عليک يا صاحب الزمان (عج) » ديگر هيچ احساسي نسبت به اين دنيا نداشتم همان زمان

برادران واحد سمعي بصري امور فرهنگي مسجد جمکران مشغول فيلمبرداري از حياط مسجد بودند

 يکباره آقائي در مقابلم ايستاد همان بزرگواري که 10 روز قبل به خوابم آمده بود قد بلندي داشت و نقاب

 سبزي نيز بر چهره‌اش کشيده بود مقابلم ايستاد و فرمود:«خوش آمدي راه برو» گفتم :«آقا به خدا پاهايم

 خشک شده است نمي‌توانم راه بروم دوباره فرمودند : برو، گفتم : من نمي‌توانم آقا! ايشان مسجد را به

 من نشان دادند و فرمودند:«بدو يکباره به خودم آمدم گوئي توان ديگري يافته بودم.پاهايم صاف شد به

 همسر برادرم گفتم:«نگاه کن آقا به من فرمود خوش آمدي» رو به مسجد جمکران دويدم داخل مسجد

 خدام مرا گرفتند و به اتاق مخصوصي بردند به خوشحالي براي آنها تعريف کردم بعد از دو سه ماه که

 فرزندانم را در آغوش گرفتم اشک شوق پهناي صورتم را پوشانده بود بالاخره لياقت يافتم که آقا مرا شفا

 دهند

راوي :‌خانم نرگس ، ف 


 طنين آشنای دوست

اين دل خسته تا هميشه در اسمان عشق تو پرواز ميکند.....

و به دنبال ان صدای هميشه آشنا....

.تو هميشه مهمان کلبه غم گرفته دلم بودی...

و من آنقدر حقيرم که لايق وجود لا يزال تو نيست....

و تو انقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی...

.من انقدر ضعيف و خسته ام که گذر زمان هر لحظه مرا دفن ميکند.....

در اين خاک پست....

و تو مثل هميشه مرهم زخم های دلم.....


تاريک و گناهکارم چون شب...

.همه نور و تلالويی ...

.و تويی که آينه سازی....

آينه ای که غمزه چشمان تو را در خود جای داده ....

من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گمگشته ام و تو آشنايی و راهنما....

مرهم قلب خسته ام ...

دل زخمی ام ...

زخمی که هجران ژرفايش داده....


اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود....

مستحکم چون بيرق عشق....

عشقی که گاه ميلرزاند...

می سوزاند...

فنا ميکند...

اما.....

اگر نبينمت چه؟....

اگر طنين دل انگيز صدايت را نشنوم چه؟...

.صدايی که رسا فرياد ميزندانا المهدی....


نجاتم ده از اين منجلاب ...

.دستان پر سخاوتت را بر من بگشا...

ياری ام ده...

تا در زورق وفا شناور شوم....

و در جزيره صفا قدم نهم...

و تو را ببينم که با اغوشی باز اين حقير گناهکار را میپذيری....


اینک عشق وجود یخ بسته ام را را آتش زده ..

.خاکستر خاموشم شعله کشیده و در پی تو آینه میگردد ...

چون تو را دیده ..تو را خواسته...

و دیگر با تو شده....


یا مهدی...با من بمان تا باشم....تا هستیم فنا نشود...


با من بخوان تا صدایم انعکاس انا المهدی تو را زمزمه کند....


به انتظار صدایت می مانم.

 

شور شراب و سوز عشق آن نفسم رود ز سر                              


                                           كين سر پر هوس شود خاك در سراي تو

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 18:3  توسط علی | 
آهنگ دل

 

«السلام علیک یا قریب القرباء و یا معین الضعفاء و الفقراء السلطان یا ابالحسن یا علی بن موسی الرضا

ورحمة الله وبرکاته.»

       "ولادت حضرت عشق علی بن موسی الرضا را بر تمامی عاشقانش تبریک می گویم"

سلام بر آنکه به امر پروردگارش رضا بود و راضی زیست و راضی به سوی یار شتافت

سلام بر سلطان توس. توس که نه! سلام بر سلطان ایران زمین.ایران که نه! تمام جهان خلقت!

سلام بر بزرگ مردی از تبار یاسین .سلام بر سلاسه پاک محمّد مصطفی(درود خدا بر او و خاندانش باد)

سلام بر مردی از جنس نور!سلام بر تاریخ آفرین بت شکن!

سلام بر پدران او ! سلام بر مادر پاکش فاطمه (درود خدا بر او باد).....

سلام بر روزی که قدومش زمین را برکت بخشید....

سلام بر امروز!

در چنین روزی خاک مدینه به یمن قدومش خود را تطهیر کرد که مبادا علی بن موسی(درود خدا بر او باد)

پا بر خاکی ناپاک گذارد!! اما مدینه نمی دانست خاک قدوم او خود وضو یی ست برای عارفان!!!!

یاد او غبار نشسته بر قلبها را پاک می کند . پس از او این را بخواهیم ....

و بخواهیم برای آمدن مهدی(ظهورش نزدیک باد) دعا کند.

"اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان"

 


ذکر دوست

 

 یاد تو آرامش جان مي دهد                         جرات ايراد و بيان مي دهد

        مي شكند نام تو قفل لبم                         مي شكفد قوس و قزح از قلم

دفتر دل را كه برت وا كنم                         سر درونم چوهويدا كنم

سفره غم را چو گشايم برت                          روي نتابي جهتي ديگرت

         روي به درگاه تو كرده قلم                          چشم به احسان تو بسته دلم

         بنده تو كرده هواي تو را                            روي به من كن ملكا اي خدا

   چرخ و فلك را تو فراموش كن                        خوب به درد دل من گوش كن

  نسبت من با ملك و حور بود                           تربت اعلاي من از نور بود

       مرغ فلك طاير قدسي بدم                            رشك ملك حسرت حوري بدم

 مرغ دلم بسكه سبكبال بود                          در نظر اهل زمين خال بود

 تير هوس ها پر و بالم شكست                            بند تعلق پر پرواز بست     

    كرد هبوط از نفس عرشيان                            گشت اسير قفس فرشيان

گشت اسير قفس سخت تن                            ماند گرفتار تفرعون من 

    بند هوا بست پر و بال من                           مرغ هوا گشت اسير زمن

     چند صباحي به قفس خو گرفت                             دانه از اين كوي وزان كو گرفت

گمشده در كوچه و پس كوچه ها                            بي خبر از اين همه بيراهه ها

        در پي تابيدن و گشت وگذار                             دل هوس افتاد چو بي اختيار

    خورد از آن گندم ناخوردني                             برد از آن خرمن نابردني

            كرد درون پر ز حلال و حرام                              ساخت برون را به خوشايند عام

          مرغ گرفتار هوس كي هماست                              كاين هوس و حرص ره اژدهاست

          بار دگر جادوي گندم شدم                              همنفس و همدم مردم شدم

          آنچه نكوهيده بدم آن شدم                                واي كه بازنده به يك نان شدم

     روح بلندم به خدا مي رسيد                                كلك قضا در قفس تن كشيد

كي سر و كارم به ددان مي فتاد                              كاين عدد بخت چنين ايستاد     

          حال ببين حال من بينوا                               من ز كجا رانده شدم تا كجا

خسته شدم از هوس و از هوي                             دلشده از اين قفس و اين هوا

      سخت پشيمان ز گناهان خويش                             گشته هراسان سر پايان خويش

اين چه هوايي است كه دارد دلم                              آه خزان برده همه حاصلم    

وسوسه نفس امانم گرفت                           جاذبه رنگ نشانم گرفت

سخت پشيمان ز ره رفته ام                             واي خدايا به كجا رفته ام

من كه در اين راه دلم روشن است                          عاقبت بندگيت گلشن است     

اي كه سحر را تو صفا داده اي                             مغفرت و خوف و رجا داده اي

آنكه تو را يافت سحر گشته بود                            عاشق گمگشته و سرگشته بود

هر كه تو را يافت ز خود رسته بود                         ورنه كه درگاه تو كي بسته بود

     خرمن دل منتظر يك شرر                             بغض گلو مي شكند در سحر 


شاید فردا دیر باشد

 

باید اموخت که عشق دریچه ای است به سوی مهربانی.باید زیبایی را درک کرد.باید خدا را در میان

یاسها دید.باید برای احساس از لطافت گفت.باید شاخه های سبز اطلسی را نوازش کرد.باید زیر

باران صداقت مهربانی را درک کرد.باید برای هر قلبی جایی گذاشت.باید برای نیلوفرهای ابی تکه ای از

رنگین کمان کند.

بیایید در کنار یکدیگر بهاری سبز تابستانی پر امید خزان برگ ریز و زمستان مهربانی را تجربه کنیم.

به ان سوی شهر برویم تا وسعت مهربانی خورشید را درک کنیم.قلبهامان را به یکدیگر هدیه کنیم

و تلاطم عشق را در این اقیانوسهای بیکران احساس کنیم.

چرا هرگز غرور را نشکنیم؟ چرا موسیقی دوستی را با سر انگشتان احساس اشنا نکنیم؟ چرا هیچگاه

صدای شکستن قلبها را نشنیدیم؟ چرا تمام پل های مهربانی را زیر فشار کینه خراب کردیم و خنده ای از

سر خشم بر سر ویرانه های خود پاشیدیم؟

بیائید این بار در زلالی چشمانمان صدفهای مهربان را از دشت لاجوردی زنبقها هدیه بگیریم و امیدوار

و صبور در کنار یکدیگر باغچه مهربان یاسمین ها را ابیاری کنیم.بگذاریم خورشید نگاهمان از پس ابرهای

بغض و کینه طلوع کند و اتش قلبمان را با باران چشمانمان خاموش کرده و زندگی را با تمام زیبائیش

تجربه کنیم.

پس بیایید خدا را ببینیم


به نام آن مهربان

 

 

گواراي وجودتان غزلي از رهي معيري

 

 

نداند رسم ياري بي وفا ياري که من دارم                                          

                                        

                                                      به آزار دلم کوشد د ل آزاري که من دارم

                                                                                                                 وگر دل رابه  صد  خواري رهانم  ازگرفتاری                                         

                                          

                                                          دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم  

 

به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او                                 

 

                                                    ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم

 

گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر                                     

 

                                                  به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم

 

دل رنجور من از سينه  ، هر دم مي رود سويي                                    

 

                                              زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم

 

زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد                                     

 

                                              هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم

 

رهی آن مه بسوی من به چشمان دگر بیند،                                          

 

                                                 نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم

 


رضای دوست

 

امشب که شعله می زندم ماجرای تو


بر این سرم که سر بگذارم به پای تو


بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی


جز حرف عاشقانه ندارم برای تو


امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست

 
یعنی هزار مرتبه مردم برای تو


من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز


راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو

 


جلوهء ناز

 

 

       چه رفته است که امشب سحر نمی آید

 

                                                                         شب فراق مگر به پایان نمی آید

      

         جمال یوسف گل،چشم باغ روشن کرد

 

 

                                                                         ولی ز گمشدهء من خبر نمی آید

       

           تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوهءناز

 

 

                                                                         که در تصور از این خوبتر نمی آید

     

             طریق عقل بود ترک عاشقی دانم:

 

 

                                                                        ولی ز دست من این کار بر نمی آید

        

       

            دو روزه، نوبت صحبت عزیز دار" رهی"

 

 

                                                                         که هر که رفت از این ره، دگر نمی آید

 

 

                                                                         رهي معيري

 


                    اين مثنوی را هم پيشکش به آستان حضرت و شما عشاق تقديم می کنم  

     

                                 ضامن آهو منم آهوی تو  

 

     واژه ها در قيد و بندي نيستند              خود به خود در پيش هم مي ايستند

عشق هاي كهنه ام روفو شده               در دل صحراي تو آهو شده

من كيم سرگشته اي گمگشته راه               شانه هايم خسته از بار گناه

          من كيم تنها ترين تنهاي شهر               سينه ام سنگين ز وانفساي شهر

               رسته از چنگال صياد گناه               خسته از صد كوره راه و شاهراه

               آمدم تا عقده هايم واكنم               خويش را در صحن تو پيدا كنم

                ضامن اهو منم آهوي تو               آهوي سرگشته اي در كوي تو

       من همان طفل كبوتر باز تو               كودك نوپاي كفترباز تو

           گاه گاهي با دم نقاره ها               با شكوه ساده فواره ها

           بارها در صحن سقاخانه ات               درحريم ساده شاهانه ات

                 آمدم با شور گندم ريختم               قفل دل بر حلقه ات آويختم

        گشتم و آخر نفهميدم چه اي               آمدم اما ندانستم كه اي

                    ضامن اهو منم آهوي تو                  آهوي سرگشته اي در كوي تو

                                            


       

         کاش می شد خویشتن را بشکنیم         

       

            یک شب این تندیس تن را بشکنیم            

 

بشکنیم این شیشه صد رنگ را

 

این تغافل خانه نیرنگ را

 

آسمان دوستی آبی تر است

 

شب در این آیینه مهتابی تر است

 

من نمی گویم کسی بی درد نیست

 

هرکسی دردی ندارد مرد نیست

 

لیک می گویم که فصل سوختن

 

آب را هم می توان آموختن

 

خنده ها را می توان تقسیم کرد

 

گریه ها را می توان ترمیم کرد

 

کزخطر می بارد از این فصل سرد

 

دوستی راباید اول بیمه کرد

 

عشق با لبخند مردم زنده است

 

زندگی هم با تبسم زنده است
                                  

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 7:58  توسط علی | 
سودای دل

 

يامن ذكره شرف للذاكرين

 

الاهی ! به دلهای افروخته

به جانهای از عاشقی سوخته

به اشکی که در ماتمی ریخته

چو گوهر به مژگانی آویخته

به چشمی که از غم ، در آن خواب نیست

به جانی که یکدم در او تاب نیست

به لبخند تلخ تهی دستها

به فریاد از عاشقی مستها

به هر کس که ، سوزیست ، در جان او

به دردی که ، مرگ است ، درمان او

به آن مادر پیر دلسوخته

که چشمش به راه پسر ، دوخته

به هر نو عروسی که ناکام مرد

به پر بسته مرغی که در دام مرد

به آنکس که تنها پناهش تویی

توان بخش روز سیاهش تویی

به دردی که در سینه ها خفته است

به رازی که درسینه ناگفته است

« به انعام خود ، سرفرازیم ده »

« ز دیگر کسان ، بی نیازیم ده »

خدایا ! به آه سحر خیز شب آشنا

به بیمار با سوز تب آشنا

به آن دل که از غصه ویرانه است

به آن زن ، که آهش غریبانه است

به عشقی که با شرم آمیخته

به اشکی که در عاشقی ریخته

به شبهای تلخ دل افسردگان

به بانگ عزای جوان مردگان

به مویی که از غم پریشان شده

به رویی که در گریه پنهان شده

به آن بی پناهی که در بی کسی

بنالد که یکدم به دادش رسی

« بده بخت آنم که یاری کنم »

« ز غمخوارگان غمگساری کنم »

الاهی ! به اندوه پیغمبران

به دلهای تابان دین پروران

به آن دل که در آن بجز آه نیست

به جانی که از شادی آگاه نیست

به آخر دم مادری دلپریش

که گرید به فرزند تنهای خویش

به آنان که از غصه آکنده اند

به غربت به هر سو پراکنده اند

به بیمار حیران مرگ انتظار

به بدرود مظلوم ، در پای دار

بدان شام سردی که عریان تنی

شود گرم با یاد پیراهنی

به صبح یتیمان شب زنده دار

به شام غریبان بی غمگسار

« ببخشا مرا دولت بندگی »

« که فردا نگریم ز شرمندگی » 

 


 

نزنم جز در حق حلقه بدربار دگر

 

نروم از بر او در بر دلدار دگر

 

گر چه عمریست بدهکار خدایم اما

 

نبرم دست طلب پیش طلبکار دگر

 

بارالها نظری کن بمن گوشه نشین

 

که مرا نیست به غیر توهوادار دگر

 

گرچه مستغرق دریای گناهم اما

 

درد دل را نکنم غیر تو اظهار دگر

 

من فروشنده بار گنهم می دانم

 

غیر تو بار مرا نیست خریدار دگر

 

گر برانی زدرت بار دگر می آیم

 

چه کنم جز تو ندارم به جهان یار دگر          

 


 

دراين سرای بي كسی ، كسی بدرنميزند


به دشت پرملال ما ، پرنده پر نمی زند

يكی ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند


كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

 
نشسته ام در انتظار اين غبار بی سوار


دريغ كز شبی چنين سپيده پر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود


كه خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم كه اندرو بغير غم


يكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات ؟


برو كه هيچكس ندا به گوش كر نمی زند

نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست

 
اگر نه ، بر درخت تر كسی تبر نمی زند

 


 

علت دوست داشتن بچه ها

پیامبر اسلام (ص):من به خاطر چند خصلت بچه ها را خیلی دوست دارم.

۱. چیزی که به زحمت بدست می آورند به آن دل نمی بندند مثال:از صبح تا مغرب برای

 خودشان خانه درست می کنند موقع شب در عرض یک لحظه آن را خراب می کنند.

۲. چیزی را به آینده ذخیره نمی کنند (یعنی:روزی فردا دست خداست) مثال: اگر چندتا شکلات

 بدهید همه اش را یک جا می خورند چون امید دارند پدر فردا می خرد اگر کسی امید به خدا

داشته باشد به فکر روزی فردا نمی شود.

۳. زود آشتی می کنند (دو بچه با هم دعوا کردند بعد از نیم ساعت آنها با هم دیگر بازی می

 کنند ولی پدران آنها با هم تا آخر عمر قهر می کنند)

۴. تواضع بیشتر دارند چون همیشه دوست دارند با خاک بازی کنند.

۵. خیلی زود گریه می کنند.


من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانــــــه


صد بار تو را گفتم كم خور دو سه پيمانــــه


در شهر يكي كس را هشيار نمي بينــــــم


هر يك بتر از ديگر شوريـــــده و ديوانـــــــــه


جانا به خرابــات آي تا لذت جـــــــان بينــي


جان راچه خوشي باشد بي صحبت جانانـه


اي لوطي بربط زن تو مست تـــــــري يا مـن


اي پيش چو تو مستي افسون من افسانــه


از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمـد

 
در هر نظرش مضمر صــــد گلشن و كاشانه


گفتم ز كجايي تو تسخر زد و گفتــــــا مــن

 
نيميم ز تركــستان نيميم ز فرغانـــــــــه


نيميم ز آب و گل نيميم ز جــــان و دل


نيمي ز لب دريا نيمي همه دردانـــــــــه


گفتم كه رفيقي كن با من كه منت خويشم

 
گفتا كه بنشناسم من خويش ز بيگانـــــــــه


من بي سر ودستارم در خانه خمـــــــــــارم


يك سينه سخن دارم زان شرح دهم يا نـــه

 


براي يك قدم مستي به دامانت درآويزم

 

نگاه اشك آلودي به چشمانت درآميزم

 

به پاي جرعه ي نابي از آن پيمانه ي خالي

 

زنم خنجر به تار دل به نام عشق خون ريزم

 

هزاران راه بي پايان بپيمودم به شوق تو

 

دگر افتاده ام از پا نگاهم كن كه برخيزم

 

اگر صد تيغ رسوا گر بسازد حلقه اي برمن

 

نيانديشم ز رسوايي به آغوش تو بگريزم

 

به نام نامي نامت بت دل را بسوزم من

 

فغان خفته در شب را زهجر تو برانگيزم

 

روم در بوستاني كه ز لبخند تو مي رويد

 

تمام غنچه هايش را به دامان و به سر ريزم

 

اگر شمشير عزم تو برد يك لحظه جانم را

 

بخوانم با لب بي جان كه حيّ از تيغ لب تيزم

 

نگاه بي مثال تو به مسكينان سبو بخشد

 

جلايي ده به چشمانم من آن مسكين بي چيزم

 

كنون ازعشق بايد خواند اي ساقي مهيا شو

 

مگو فقدان مي شايد؛ من از مستي نپرهيزم

 

ز لطف بي حصار تو سرود من بهاري شد

 

و گر نه با دلي خسته همان راوي پاييزم


 

ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي


كز عكس روي او شب هجران سر آمدي

تعبير رفت يار سفركرده مي‌رسد


اي كاج هر چه زودتر از در درآمدي

ذكرش به خير ساقي فرخنده فال من


كز در مدام با قدح و ساغر آمدي

خوش بودي ار به خواب بديدي ديار خويش


تا ياد صحبتش سوي ما رهبر آمدي

فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست


آب خضر نصيبه اسكندر آمدي

آن عهد ياد باد كه از بام و در مرا


هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي

 

كي يافتي رقيب تو چندين مجال ظلم


مظلومي ار شبي به در داور آمدي

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق


دريادلي بجوي دليري سرآمدي

آن كو تو را به سنگ دلي كرد رهنمون


اي كاشكي كه پاش به سنگي برآمدي

گر ديگري به شيوه حافظ زدي رقم

مقبول طبع شاه هنرپرور آمدي>>


عاشق باش ....عاشق باش......

تنها نخواهی ماند.................

غصه های کوچ کرده بی تابی های فراموش شده بازگشتند.....نمی دانم چرا؟فقط همين را بس است که

احساس تنهايی باز هم ملجا گريه هايت می شود.....


تنهای تنها.....آنقدر تنهايی که کسی نيست تا بغض ناگفته ات را بشنود.کسی نيست که حتی اشکهای حلقه زده

 در چشمانت را ببيند.کسی که تنها دستان قدرتمندش را به نشانه تاييد بر روی شانه های لرزانت بگذارد تا

 پناهی برای گريه های بی امانت باشد...کسی که وقتی تنها نشته ای همراه نگاهت شود....


هيچ کس....هيچ کس....خودت خواهی بود و خاطراتت.........

آنوقت است که ديگر در پس هيچ نگاه آشنايی صاعقه محبت را نمی بينی ....هيچ صدای گريه ای نيست تا

اشکهای خشکيده ات را يارای جاری شدن دهند....


و هيچ روزنه ای که راه فرار از همه دلتنگی ها و غصه هايت داشته باشی....هرکه را می بينی تنها خود

است و خود...پر از تشويش نگفتن پر از نجابت سکوت.....


جايی که همه تنها خود را در آن سياهی و ظلمت می بينند....

آنگاه....

صدای خرد شدن قامتت را غرورت را و احساست را در ان خفقان سکوت تنها خود خواهی شنيد.

حال پريشانت را بايد تنها کسی آرام کند که سرچشمه آرامش است.....

قلب خرد شده ات تنها در انتظار کسی است که وسيعترين دريای محبت است....

تنها عشق سوخته ات را بايد به استعانت عشقی منفرد ...عشقی پاک و لا يتناهی هديه کنی...

و ناله های بی صدايت را کسی سنگ صبور است که می شتود...سامع است و سميع .....

اينک عشقت قفس دل را ترک می گويد. کلبه غم گرفته دلت را وجود لا يزالی فرا می گيرد.قدم های لرزان

و ضعيفت را يارای ايستادن می دهد.شانه های لرزانت استوار می شود....

تاريکی وجودت قصر نور و روشنايی می شود.....پر از کرشمه حقيقت....

کوچه پس کوچه های پيچ در پيچ زندگی ات به جاده ای مستقيم و بی انتها مبدل می شود و تو را تا عرش

سوق می دهد.

خاکستر عشقت زبانه می کشد.قبله ايمانت مشخص می شود و تو اينک به سوی لا يتناهی در پروازی. به

سوی هميشگی.......


 

گفتم  از  تكرار   تكرارم   بگو

گفتم از عاشق‌ترین یارم بگو

گفتم  آن  دلدار   كو   دلدار   نیست
گفتم آن غمخوار كو غمخوار نیست

گفتی آن دردی كش هر یار نیست
گفتی  آن  ساغر ده  خمار  نیست

گفتم او درد مرا درمان  كند
بودنش میخانه‌ها ویران كند

گفتم آن چشمان نرگس سوی كیست
گفتم   آن  ابرو ،  هلال  ابروی  كیست

گفتی  آن ابرو هلال  و  چشم  مست
رفته است از دست ما و نيست دست

گفتن در دل  مرا  مرهم  نبود
بایدم با یار گفتن دل چه سود

یار را در گوشه میخانه جست
درد هجران را فقط با یار گفت

در خیالم  دست اندر دست  یار
دیده بر آن نرگسین چشم خمار

لب گشودم گفتم ای دلدار من
ساقی شب‌های بی تكرار من

لب گشودم زخم دل شیون كند
شاید  آهش  رخنه در آهن  كند

لب  گشودم گفتن و  گفتن مراست
سنگ دل با اشك‌ها سفتن‌مراست

گفتم آخر جان به لب  آمد مرا
گفتم آخر  سوز  تب  آمد  مرا

گفتم  این شب‌های یلدا  كی  شود؟
گفتم این شبها به سختی طی شود

گفتم آخر  روزگارم  را  ببین
گفتم آخر شام تارم را ببین

گفتم آخر هستی ام بر باد رفت
گفتم آخر  قصه‌ام   از   یاد  رفت

گفتم آخر تیشه‌ای از هجر یار
می‌زنم  بر ریشه‌ام فرهاد ‌وار

گفتم آخر قصه مجنون چه شد؟
با كدامین درد زخمش تازه  شد

گفتم آخر خسرو شیرین سخن
گفتم  آخر  لب گل  نسرین  من

گفتم   آخر  دیده   بیدار  من
گفتم آخر مرغك هشیار من

دیده‌ام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بی روی  تو  بیدار نیست
مرغ دل در هجر تو هشیار نیست

مست و دیوانه چنان كردی مرا
كه نبینم  در دو عالم  جز  تو  را

ای نمك پاش دلم  می تازه  كن
شور عشقم را تو بی اندازه كن

بر هزاران زخم من مرهم بدی
ای دریغا  مرهمم، آخر  شدی

ای تو ای همتای بی همتای من
ای تو ای‌مولای، ای مولای ‌من

ای تو ای زخم دلم را مرهمی
ای تو ای  تنهائیم را  همدمی

با تو هستم ساقی شبهای من
با تو هستم ساغر  لب‌های من

با تو هستم در خیال خام خویش
با تو هستم در میان  دام خویش

با تو در دامی كه خود گستردمش
با تو  بی  دنیا  عجب  گم كردمش
...
ای تو شبهای دلم  را روشنی
ای تو  بر اسرار  تنها  محرمی

دست من گیر و دلم را شاد كن
خانه      ویرانه‌ام     آباد      كن

دیده   دریائی‌ام را  سور  شو
محفل خاموش من را نور شو

ساربان   كاروان   غم    منم
دیده را صد كاروان ماتم منم

ساحل دریایم  و خاموش  و  تار
ساحلی دلخسته و دل بی‌قرار

بی‌قرار   موجی  از  دریای  دل
بی‌قرار و مست از سودای  دل

   


پنج راه براي افزايش هوش

دانشمندان معتقدند كه در زمان تولد تعداد مشخصي سلول هاي مغزي داريم كه به مرور با پير شدن تعداد بسيار زيادي از آنها را از دست مي دهيم. تحقيقات گسترده در اين باره نشان داده اند كه سلولهاي مغزي جديد در طول زندگي نيز برخلاف آنچه در گذشته تصور مي شد، توليد مي شوند و مغز در صورت استفاده هر چه بيشتر از آن ، قابليت رشد و حجيم تر شدن را دارد. تحقيقات و مطالعات حاكي از آن است كه به عنوان مثال قسمتي از مغز رانندگان كه مربوط به كنترل نقشه يابي تصويري است، رشد بيشتري دارد. همچنين بخشي از مغز پيانيست ها و نوازندگان متبحر هم كه كنترل و اداره موزيك را در اختيار دارد، حجم بيشتري دارد. از طرف ديگر، تحقيقاتي كه اخيراً در اين مورد انجام شده ، حاكي از آن است كه افرادي با مشغله هاي مهارتي بالا مانند : مهندسان و معلمان داراي سيناپس ( محل اتصال دو رشته عصبي به يكديگر) هاي بيشتري هستند. سيناپس ها همان رابطين بين سلول هاي مغزي هستند كه به ذخيره سازي اطلاعات كمك مي كنند.

شايد در آينده اي نزديك پزشكان قادر باشند سلول هاي جنين را كه مي توانند به هر نوع سلول هاي مورد نياز تبديل شوند، به مغز بشر تزريق كنند. به اين طريق مي توان بيماري هايي نظير آلزايمر و پاركينسون ( بيماري تحليل اعصاب ، لرزش دست يا پا ) را درمان نمود و براي افراد سالم نيز راهي باز كرد تا بتوانند با فكر سالمشان در حد ماكزيمم آن حفظ كنيم.

1 – با ورزش سلول هاي مغزي خود را به كار اندازيد:

تحقيقات انجام شده نشان مي دهند افرادي كه تمرينات فيزيكي انجام مي دهند، سلول هاي مغزي بهتري را پرورش مي دهند. دانشمندان در مطالعات مؤسسه تحقيقات بيولوژيكي دريافتند موش هاي بالغي كه تحت ورزش كردن قرار گرفته اند، سلول هاي جديد بسياري را در قسمت هيپوكامپوس مغز خود (بخشي كه مربوط به يادگيري و حافظه است) كسب كرده اند. از طرف ديگر ثابت شده كه انجام ارتباط برقرار كنند.

اما تا آن زمان برسد ممكن است فرصت فعلي از دست برود. پس مي توانيم با استفاده از چند راه ساده حركات ورزشي دلخواه توانايي سلول هاي مغزي را و مورد علاقه تأثيرات چند برابر نسبت به انجام يك سري حركات ورزشي مشخص دارد. اين مطلب مي تواند به اين معني باشد كه راهي بيابيد تا از ورزش كردن لذت ببريد ، نه اين كه فقط مجبور به انجام آن باشيد. به اين طريق هم باهوش تر مي شويد و هم شادتر زندگي مي كنيد.

چه بايد كرد؟

يك ورزش را به طور مستمر انجام دهيد. مانند: دو ماراتن، دويدن تفريحي و غيره ؛ يا اين كه يك يار در تمرين كردن براي خود در نظر بگيريد تا انجام حركات را جالب تر و ادامه كار را سهل تر كند. هيچكس نمي تواند به درستي مشخص كند كه چه مقدار ورزش براي سلول هاي مغز كافي و مناسب است، اما در مورد موش ها حدود 4 تا 6 مايل پياده روي در روز مؤثر بوده است.

2 – ذهن خود را ورزش دهيد:

تنها تمرينات فيزيكي نيست كه به رشد سلولهاي مغزي كمك مي كند، شما نيز مانند راننده ها يا پيانيست ها مي توانيد با استفاده از سلول هاي مغز و وادار كردن آنها به كار در زمينه هاي مختلف، از مغز بخش هاي گسترده و متفاوتي بسازيد. يافتن راههاي ساده در استفاده از توانايي مغزي مي تواند به رشد و ترميم سلولهاي عصبي و دندريت ها (انشعاب هايي از سلول ها كه اطلاعات را دريافت كرده ، به جريان انداخته و در جهت درست مصرف مي كنند) به ميزان زيادي كمك كند. درست مانند يك ورزش مخصوص در بدنسازان كه به رشد و كار افتادن ماهيچه ها و عضلات تحتاني بـِلا استفاده كمك مي كند . راههاي مشخص و درست فكر كردن و دوره كردن كلمات قبلاً ياد گرفته شده مي تواند عمل بخش هاي غير فعال مغز را بهبود بخشد و آنها را به كار اندازد.

چه بايد كرد؟

مزه ها و بوهاي جديد را تجربه كنيد. كارهاي جديد انجام بدهيد. مثلاً از راههاي جديدي براي رفتن به سركار استفاده كنيد. به جاهاي جديد سفر كنيد . هنرهاي شخصي و جديد خلق كنيد. رمان هاي داستايوفسكي را مطالعه كنيد. يك كمدي جديد بنويسيد. بخصوص، سعي كنيد تمام كارهايي را تجربه كنيد كه به هر طريق شما را وادار مي كنند از تمام روش هاي فيزيكي و روحي ديرينه و يكسان قبلي خود فاصله بگيريد و چيزهايي جديد و ناشناخته را تجربه كنيد.

3 – غذاهايي مانند ماهي مصرف كنيد:

روغن هاي امگا – 3 كه در گردو، دانه كتان و به خصوص ماهي كشف شده است ، جزو مواد غذايي سالم و بدون ضرر براي قلب هستند. به علاوه، تحقيقات اخير نشان داده اند كه اين دسته از روغن ها به عنوان تقويت كننده هاي مغزي نيز شناخته شده هستند و اين به دليل كمك آنها به سيستم انتقال خون است كه اكسيژن را به مغز انسان پمپ مي كند. همچنين اين مواد عمل كليه اجزاء سلول هاي اطراف مغز را بهبود مي بخشند. اين نشان مي دهد چرا افرادي كه به مقدار زياد ماهي مصرف مي كنند، كمتر در معرض ابتلا به فشارهاي عصبي، از دست دادن تمركز و كم حافظه شدن هستند. دانشمندان ثابت كرده اند كه اسيدهاي چرب اصلي براي رشد مناسب مغز در كودكان بسيار ضرورت دارند ، به همين دليل امروزه آنها را به فرمول هاي مواد غذايي مورد استفاده كودكان مي افزايند. امكان اين امر وجود دارد كه شما نيز با مصرف مناسب اين روغن ها، هوش ، استعداد و موقعيت ذهني خود را به ميزان قابل توجهي افزايش دهيد.

چه بايد كرد؟

استفاده حداقل سه وعده غذاي ماهي مانند سالمون ، ساردين ، ماكرل و تـُن شروع خوبي خواهد بود. ماهي هايي كه در محيط هاي آلوده به مواد شيميايي خطرناك رشد كرده اند، مي توانند بسيار خطرناك باشند و اثرات بدي در بدنتان به جاي بگذارند بنابراين از مصرف ماهي هايي مانند: اره ماهي ، ماهي هاي درنده، كوسه ماهي ها و نيز هر نوع ماهي ديگري كه به هر طريقي در معرض آب هايي با آلودگي بالا بوده اند ، حذر كنيد. البته تمام انواع ماهي ها كه به طور مشخص عاري از تركيبات شيميايي مانند جيوه و يا هر نوع سم و مواد خطرناك ديگري مي باشند نيز مي توانند به جاي موارد مذكور مصرف شوند. علاوه بر اين مي توانيد آنها را با روغن هاي گردو و تخم مرغ هايي كه به طور ويژه توليد مي شوند و حجم بالايي از روغن هاي امگا را در خود دارند ، بپزيد. همچنين از دانه هاي كتان و غلات و حبوبات در سالاد خود استفاده كنيد. اين نكته مهم را فراموش نكنيد كه با وجود اين كه دانه هاي مختلف ايمن و سالم هستند ولي مصرف زياد روغن دانه كتان مي تواند خطر ابتلا به سرطان پروستات را افزايش دهد.

4 – مصرف چربي زياد را متوقف كنيد.

آيا چربي ها قادرند شما را كند ذهن كنند؟ در تحقيقات انجام شده در دانشگاه تورنتو، موش هايي كه در معرض يك رژيم غذايي با 40% چربي قرار گرفتند، مهارت هاي ذهني خود را در زمينه هاي مختلف از دست دادند. مانند حافظه ، هوشياري و تشخيص فاصله و نيز يادگيري قوانين. اين مشكلات ، زماني كه در رژيم غذايي چربي هاي اشباع به كار گرفته شدند، بيشتر و بدتر شد ( لازم به ذكر است چربي هاي اشباع در گوشت و محصولات لبني بسيار فراوانند). اين تحقيقات دو دليل عمده را خاطر نشان مي كنند: 1 – اين كه چربي مي تواند ميزان اكسيژن رساني خون را كاهش داده و كلاً جريان خون غني از اكسيژن را كـُند كند . در اين صورت به مغز به ميزان كافي اكسيژن نمي رسد و 2 – مي تواند موجب كند شدن متابوليسم گلوكز شود كه نوعي قند مورد نياز براي تغذيه و كارايي سلول هاي مغزي مي باشد.

چه بايد كرد؟

گوشت بي چربي مصرف كنيد، مواد لبني كم چربي به كار ببريد. ماهي ، لوبيا و كلاً بـُنشن (حبوبات ) زياد مصرف كنيد. شما مي توانيد بدون نگراني تا 30% از كالري روزانه خود را به شكل چربي دريافت كنيد. ولي توجه داشته باشيد بيشتر مقدار آن بايستي از ماهي هاي مذكور، روغن هاي طبيعي مثل روغن زيتون ، دانه هاي گياهي و روغن طبيعي مانند گردو و فندق، كسب شود. هر كاري مي خواهيد بكنيد ولي تا حد امكان از مصرف روغن هاي متداول و مورد مصرف در پخت غذاهاي حاضري پرهيز كنيد.

5 – از مصرف نوشيدني هاي الكلي بپرهيزيد.

مصرف نوشيدني هاي الكلي سبب از بين رفتن تدريجي حافظه، زمان عكس العمل بدن و توانايي هاي دستي و ذهني مثلاً ضربه زدن و نشانه گيري هدف در انواع و اقسام بازي ها مي شود. تحقيقات روي موش ها نشان داده اند كساني كه الكل مصرف مي كنند، در مقايسه با ساير افراد داراي سلول هاي مغزي جديد كمتري در هيپوكامپوس خود هستند. اين امر نشان مي دهد كه الكل و نوشيدني هاي الكل دار نه تنها موجب تخريب سلول هاي مغز مي شوند، بلكه از ترميم و رشد مجدد آنها نيز جلوگيري مي كنند.

چه بايد كرد؟

يك يا 2 ليون نوشيدني مخصوص مانند ماءالشعير كه سرشار از ويتامينB است جايگزين بسيار مناسبي است.

چنانچه به تمام موارد مذكورعمل كنيد، انتظار نداشته باشيد يك شبه تبديل به يك دانشمند شويد. ولي مي توانيد انتظار داشته باشيد كه هوشتان كمي بيشتر شود ، خلاق تر شويد و هر روز از انرژي بدني بالاتري بهره مند گرديد. همچنين مي توانيد بقيه دوران عمر خود را بدون از دست دادن توانايي هميشگي تان با آرامش سپري كنيد


یا مهدی

 

سر هواي يار دارد، من كيم؟

لب نواي يار دارد، من كيم؟

چشم با اشكش بگويد، من كيم؟

دل هماره خود بجويد، من كيم؟

من كيم؟ يك عاشق زار و نزار

هوشم از كف رفت و گرديدم خمار

لاله را ديدم بسان لعل او

سوسن صحرا چو او از رنگ و بو

سرو را دانم كمان از قامتش

دست من كي مي رسد بر ساحتش

مذهب او نيست راندن از برش

عاشق خود كي براند از درش

عشق خواندم كار خود را !؟ واي واي

پس روا باشد بگريم هاي هاي

من كجا؟ عشقش كجا؟ يا ليتنا!

من نيم بيش از گدايي بي حيا

در برش راضي شدم بر بندگي

مانده ام اينجا ز شور زندگي

سرورم! آيا به پيش پاي خود

مي شود خواني مرا شيداي خود؟

گر بخواني، پر گشايم بر فلك

آنچنان تا من شوم رشك ملك

گويمت: آقاي من، مولاي من

اي فداي پاي تو بالاي من

آهوي وحشيّ طبعم پا گرفت

ذكر "يا مهديّ" من بالا گرفت

گر كني بهر شكارش پهن دام

دام تو در چشم او مانند جام

جام مي، لبريز و سرشار از سرور

مي رود در دام با فخر و غرور

مي كند سر را بلند او از فرود

خواند او با خود؟ نه، با تو اين سرود:

آمده اينك به سويت والهت

شمع من بنگر منم پروانه ات

گر بِراني من بگويم مرحبا

وركشي اينك بگويم هَبَّذا

كشتنم؟ آري، بُود تفسير عشق

بهر كشتن چيست به؟ شمشير عشق

عشق تنها مردن و خنديدن است

عشق تنها مرگ را بوسيدن است

عشق يعني گريه چون ابر بهار

عشق يعني سالها در انتظار

عشق يعني گريه بر راه عزيز

عشق يعني سر به درگاه عزيز

عشق يعني جستجويي نا تمام ع

شق يعني گفتگويي با امام

عشق يعني بهر او زندان شدن

عشق يعني جانب يزدان شدن

عشق يعني استغاثه از خدا

عشق يعني از جهان گشتن جدا

عشق يعني فارغ از دنيا شدن

عشق يعني بهر او هر جا شدن

عشق يعني جستجو از بهر يار

عشق يعني عاشقي چون مهزيار

عشق يعني با خودش گفتن نياز

عشق يعني بهر او رفتن حجاز

عشق يعني سينه را فانوس كن

چشم خشك خويش اقيانوس كن

عشق يعني باب مهرش باز كن

عشق يعني درد دل آغاز كن

عشق يعني يك شبي بي خواب شو

عشق يعني از تبش بي تاب شو

عشق يعني قفل دل را باز كن

عشق يعني نغمه ات را ساز كن

عشق يعني درگذشتن از سها

عشق يعني رفتنت تا سامرا

سامرا گفتم دلم بي تاب شد

فكر و ذكرم باز آن سرداب شد

آتش عشقش مرا سوزانده تن

ايّها الناس! اسمعوا لي لحظهً

آخر اي مردم! كجا غايب شد او؟

آخر اي مردم! چرا غايب شد او؟

آخر اي مردم! فراقش تا به كي؟

دوري از رخسار ماهش تا به كي؟

آخر اي مردم! يتيمي تا به كي؟

گفتن از درد قديمي تا به كي؟

آخر اي مردم! جفا را كم كنيد

گونه را گل، اشك را شبنم كنيد

دست برداريد از بهر دعا

رحمت واسع بخواهيد از خدا

رحمت واسع، خدا را مهدي است

ديگر اينجا، ني گه بد عهدي است

آري، آري، مهدي آن ساقيّ عشق

كرده ما را با نگه باقيّ عشق

عشقِ مهدي را ز مهد آموختيم

از شرار عشق او، خود سوختيم

او گُل و ما بلبلان عاشقش

او چو شمع و ما همه پروانه اش

گر بيايد جان خود را مي دهيم

سر به درگاه جلالش مي نهيم

سرورم، مهدي، گل باغ وجود

اي همه عالم به پايت در سجود

روز و شب از جام عشقت گشته مست

هركه مهرت گوشه ي قلبش نشست

جان ما قرباني ديدار شد

بي مه رويت جهان غمبار شد

مهديا! بازآ و ما را شاد كن

نغمه ي آزادگي فرياد كن

مهديا! بگذر كلامم قاصر است

عشق تو، آري، همويم ناصر است

2 نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 8:47  توسط علی | 
سبوی عشق

 

هو الطیف 

 

ای خدا از تو درخواست می کنم به اسم مبارکت ای الله ای بخشنده ای

 

مهربان ای کریم ای بردبار حکیم

 

ای آنکه بزرگ وبلند مرتبه ای، ای انکه جلال وجمال مختص اوست،

 

ای انکه مقابل عظمتت تمام موجودات متواضعند،ای آنکه کوها از خوفت

 

متزلزلند،ای آنکه آسمانها به امرت پایدار است،ای انکه زمین ها به

 

فرمانت برقرار است،ای آنکه رعد به تسبیح وستایشت در خروش است،

 

ای پادشاهی که اعتنا واحتیاجی به اهل مملکت نداری

 

ای خلق کننده هر مخلوق، ای دانای عوالم غیب واسرار نهان ،

 

ای آمرزنده گناهان ،ای اجابت کننده دعای مضطرین وپریشان حالان،

 

ای ترحّم کننده به چشم گریان،ای پذیرنده توبه خطاکاران،ای پوشاننده

 

عیوب وزشتیها،ای زنده کننده مردگان،ای نازل کننده آیات

 

ای خدایی که جز تو خدایی نیست،به فریاد رس به فریاد رس وما را از

 

آتش قهر وعذابت نجات بده

 

آمین یا رب العالمین

 

 

قسمتهایی از دعای جوشن کبیر


 

علي بن موسي الرضاعليه السلام فرمودند:هفت چيز در صورتي كه بدون هفت

چيز ديگر باشند،از استهزاء و مسخرگي است.

·        آنكس كه به زبان از خدا آمورزش طلبد و در دل از گناه كردن پشيمان نباشد.

·        آنكس كه هشياري و احتياط بجويد و پرهيز نكند.

·        آنكس كه از خدا در خواست توفيق و كارسازي كند،ولي كوشش و تلاش ننمايد.

·        آنكس كه از آتش دوزخ به پرودگار پناه جويد و شهوات دنيا را ترك نكند.

·        آنكس كه از خدا بهشت بطلبد و بر سختيها صبور و پايدار نباشد.

·        آنكس كه به ياد مرگ بيافتد و خود را مهياي آن نسازد.

·        آنكس كه پروردگار خويش را ياد كند و به ديدار او اشتياق نورزد.

بحار الانوار


 ۴۰راز دستیابی به آرامش

 

۱-شكرگذار نعمات الهي باشيد.

۲- نيايش كنيد.

۳-سكوت كنيد و با صداي ملايم صحبت كنيد.

۴-باغباني كنيد.

۵-به صداي آواز پرندگان گوش بسپاريد.

۶--طلوع و غروب خورشيد را تماشا كنید.

۷-گلها را ببوييد.

۸-به دامان طبيعت برويد.

۹-ساعت مچي را رها كنيد.

۱۰-شقيقه‌هايتان را ماساژ دهيد.

۱۱-موهاي خود را شانه بزنيد.

۱۲-موسيقي مورد علاقه خود را گوش دهيد.

۱۳-لبخند بزنيد.

۱۴-نفس عميق بكشيد.

۱۵-هر روز استحمام كنيد.

۱۶-شير بخوريد.

۱۷-ظرفي پر از ميوه را تماشا كنيد.

۱۸-هر روز 8 ليوان آب بنوشيد.

۱۹-تغذيه مناسب داشته باشيد.

۲۰-به ميزان كافي استراحت كنيد.

۲۱-بازي كنيد.

۲۲-با دوستي رازدار؛ درد دل كنيد.

۲۳-اشك بريزيد.

۲۴-پاكيزه باشيد.

۲۵-نظم را رعايت كنيد.

۲۶-صادق و راز نگهدار باشيد.

۲۷-به كساني كه دوستشان داريد ابراز علاقه كنيد.

۲۸-همه كائنات را دوست بداريد.

۲۹-به خود و ديگران احترام بگذاريد.

۳۰-مودب و مهربان باشيد.

۳۱-به قولهايتان عمل كنيد.

۳۲-مشكلات و تشويق هاي خود را بنويسيد.

۳۳-ليستي از موفقيتهايي كه تا كنون كسب كرده‌ايد فراهم كنيد.

۳۴-مثبت انديش باشيد.

۳۵-خود و ديگران را ببخشيد.

۳۶-گذشته را رها كنيد و در اكنون جاودانه زندگي كنيد.

۳۷-بخشش كنيد.

۳۸-براي رسيدن به اهداف خود برنامه ريزي كنيد.

۳۹-اهداف خود را تعيين كنيد.

۴۰-به خدا ايمان داشته باشيد.

هما نا با یاد خدا دلها آرامش میگیرد


 

آن گاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . (نمل / ۷۹)

آن گاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی ، به من امیدوار باش . (زمر/۵۳)

آن گاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شدی ، به یاد قیامت باش . (فاطر/ ۵)

آن گاه که در پی تعالی و کمال هستی ، نیتت را پاک والهی کن . (فاطر/ ۲۹-۳۰)

آن گاه که دوست داری به آرزویت برسی ، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم . (غافر/ ۶۰)

آن گاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد ، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم . (بقره/ ۱۵۲)

آن گاه که دوست داری با من هم سخن شوی ، نماز را به یاد من بخوان . (طه/ ۱۴)

آن گاه که روحت تشنه نیایش و راز ونیاز است ، آهسته مرا بخوان . (اعراف/ ۵۵)

آن گاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست ، به من پناه ببر . (مومنون/ ۹۷)

آن گاه که لغزشها روحت را آزرده ساخت ، در توبه به روی تو باز است . (قصص/ ۶۷)


مرد نجوا کنان گفت :

مهربانا ! با من سخن بگو .

و چکاوکی با صدای قشنگش خواند ... اما مرد نشنید.

مرد ملتمسانه تکرار کرد :

پروردگارا ! با من حرف بزن .

و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکند . اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت :

بزرگا ! لااقل خود را به من نشان بده ، بزرگا ! بگذار ببینمت ...

و ستاره ای در آسمان به روشنی درخشید ... اما مرد ندید .

مرد فریاد زد ...

خداوندا ! معجزه ای نشانم بده ...

و کودکی متولد شد ... اما مرد باز هم ندید .

مرد با نا امیدی ناله کرد ...

خداوندا ! نوازشم کن ... بگذار وجودت را حس کنم ... بگذار بدانم که حضور داری ...

و خداوند نوازش لطیفش را نثارش کرد ... اما مرد با حرکت دست پروانه را کنار زد ... و

قدم زنان دور شد


 

پروردگارا من از تو در خواست ایمنی میکنم آن روز سختی که مال

 

وفرزند هیچ نفعی نبخشد،وچیزی جز آنکه با قلب پاک وسالم حضور خدا

 

آید سود ندهد.

 

ای خدی من از تو درخواست ایمنی می کنم آن روز سختی که ظالم از

 

پشیمانی وحسرت انگشت به دهان می خاید،ومی گوید ای کاش من با

 

رسول حق راه طاعت پیش می گرفتم.

 

از تو درخواست ایمنی می کنم آن روز سختی که گنهکاران به سیماشان

 

شناخته می شوند،که پس موی پیشانی آنها را با پاهایشان بگیرند.

 

از تو در خواست ایمنی می کنم که در روز سختی که نه پدری به جای

 

فرزند ونه فرزندی به جای پدر جزا وکیفر شود،والبته آن روز وعده خدا

 

حق وحقیقت است.

 

از تو درخواست ایمنی می کنم در روز سختی که مردم ظالم وستمگر را

 

عذرخواهی سود نبخشد،وبر آنان لعن ومنزلگاه بد است.

 

از تو در خواست ایمنی می کنم در روز سختی که هر شخص از برادر

 

وپدر ومادر وفرزندانش می گریزد،که هر کس در آن روز توجه به کار

 

خویش از غیرش بی نیاز دارد.

 

از تو در خواست ایمنی می کنم در روزی که کافر بد کار آرزو کند ای

 

کاش توانستیفرزندانش را فدای خود سازدواز عذاب برهد،وهم زن

 

وبرادر وقبیله اش که همیشه به حمایتش بر می خاستند،وهر که در روی

 

زمین است همه را فدای خود گرداندتا از عذاب نجات یابد،وهرگز نجات

 

نخواهد یافت،که آتش دوزخ بر او شعله ور استتا سر وصورت واندامش

 

پاک بسوزد.

 

ای آقای من،مولای من،من بنده توام وآیا در حق بنده جز مولایش که

 

ترحّم خواهد کرد؟

 

تویی مالک وجود من ومن مملوک توام وآیا در حق بنده که ترحم خواهد

 

کرد؟

 

ای آقای من،مولای من به رحمتت ترحم کن،وبه جود وکرمت وفضل

 

واحسانتاز من راضی باش،ای خدای صاحب جود واحسان وفضل

 

ونعمت.

 

به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانها

   

                                         «قسمتی از مناجات حضرت علی(ع)»

 


 

تا نکوبی در میخانه شرابت ندهند

 

                                           تا نسوزد دل تو چشم پر آبت ندهند

 

گوهر عمر به خرمهره غفلت مفروش

 

                                         که زدریای کرم دُر خوشابت ندهند

 

بی ریا گر نزنی بر در میخانه دری

 

                                     قطره ای از خم رحمت می نابت ندهند

 

 هر دری را که زنی دست رد آید به جواب

 

                                       جز در خالق خود خلق جوابت ندهند

 


چه میشد که مرزی نمی بود

برای نثار محبت

وانسان کمال خدا بود

چه می شد که نبض شقایق

تپشهای هر قلب عاشق

وعشق آخرین حرف ما بود

چرانه ...؟ چرا نه ...؟

چرانه ...؟ چرا نه ...؟

چه می شد که دست من وتو

پل عشق وایثار می شد برای تمامی دنیا

ودنیا پر از شوق پروانه ها بود

وجنگل رهاورد گل دانه ها بود

چرانه ...؟ چرا نه ...؟

چرانه ...؟ چرا نه ...؟

چه می شد که اندوه هارا

شبی باد همراه می برد

و فردا هوایی دگر داشت

گل مهربانی به بر داشت

چه می شد که خواب گل سرخ

به رویای ما زنگ می زد

ورویا همان زندگی بود

چرانه ...؟ چرا نه ...؟

چرانه ...؟ چرا نه ...؟


                                                        درياي نگاه       

 

به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

***

فريدون مشيري


بسم الله الرحمن الرحیم

در بیشتر ادیان الهی از ظهور منجی در اخرالزمان یاد شده است .

ظهوری که با خود عدل و داد و خیر و خوبی به همراه دارد. ظهوری که باعث نابودی اهل باطل می شود. ظهوری که قانون مقدس الهی را در جهان حاکم می کند.

در کتاب ((اوستا)) و ((زند)) زرتشتیان، ((شاکمونی)) و ((دید)) هندیان، ((دادتک)) و ((پاتیکل)) برهماییان و در کتب مقدس بودائیان، در مزامیر ((زبور)) منسوب به حضرت داوود و در فصول ((تورات)) منسوب به حضرت موسی و اسفار ((انجیل)) منسوب به حضرت عیسی و... سخن از ظهور منجی بشریت و مصلح کل و بر هم زننده بساط ظلم و ستم و تشکیل دهنده حکومت واحد جهانی مبتنی بر پایه های عدالت نوید داده شده است.

و همچنین در هر آئین نامی را به او اختصاص داده اند.

در آئین زرتشت از او به نام ((سوشیانت)) یا ((سوشیانس))(نجات دهنده بزرگ جهان) ، در میان یهودیان به نام ((ماشیع))(مهدی بزرگ) و در آئین هندی به نام (( آواتارا )) و در آئین بودایی به نام ((بودای پنجم)) و در میان برهماییان به نام ((ویشنو)) و در کتاب شاکمونی از کتب مقدس هندیان به نام ((فرزند سید دو جهان)) و در کتاب مقدس دادتک برهماییان به نام ((آخرین وصی ممتاطا)) (محمد) و در کتاب پاتیکل به نام ((راهنما))(هادی،مهدی) تعبیر نموده اند.

و اهالی صربستان در انتظار ((مارکوکرالیویچ))، ساکنان جزایر انگلستان در انتظار ((ارتور))، ایرانیان باستان در انتظار ((گرزاسپه))، یونانیان در انتظار ((کالویبرگ))، اقوام اسکاندیناوی در انتظار ((اودین))، اقوام اروپایی مرکزی در انتظار ((بوخص)) و اقوام آمریکای لاتین در انتظار ((کوتزلکوتل)) و چینی ها در انتظار ((کرشنا)) به سر می برند.


 

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

 

                                         وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق

 

دریغ مدت عمرم که برامید وصال

 

                                         بسر رسید ونیامد بسر زمان فراق

 


 

تا که از ناز کشان نام و نشان خواهد بود

 

یار ما عشوه گر هر دو جهان خواهد بود

 

دل مسکین نرود جز به در خانه ی دوست

 

که گدایان درش پادشهان خواهد بود

 

خواهد آن کوزه گر از خاک دلم خم سازد

 

دل ما همچو گل کوزه گران خواهد بود

 

هر که از کوی خرابات مغان می گذرد

 

به هواداری از آن پیر مغان خواهد بود

 

خسروان گر به گدایی به سر کوه روند

 

شور شیرین زمان در دل و جان خواهد بود

 

شهریاران همه چون طالع خود می خوانند

 

شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود

 

هر که از جوی خرابات نخورد آب حیات

 

گر گل باغ بهشت است خزان خواهد بود

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 11:24  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم

دلنوشته هاي پيشين
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پيوندها
غم دنیا رو نخور
  خدای من
  ای که امیر حرم دل تویی
  معجون اطلاعات در شهر شام
  من و یلداترین شبهای دنیا
  حرف دل
  چتر شکسته
  مرید نور
  تبلور عشق
  پونه
  حرفهایم با خدا
  بشنو از نی
  دراوج تنهایی
  یا علی جان مددی
  عاشقانه
  دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
  عشق علت سکوت است و سکوت نشانه عشق
  غم میخوریم و هیچ شکایت نمیکنیم
  شبی را به یادم سر کن
  ناله های سوزناک عشق
  فاطیما
  مسعود
  السلام علیک یا صاحب الزمان
  یار وبلاگی
  تنها مونسم خداست
  تنهایی نیلوفر
  گل آفتاب گردون
  ره عشق
  رقص اشک
  اشک
  خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال کيوان

 
HEAD>

http://tandis-eshgh.blogfa.com