تبليغاتX
ترنم
ترنم
عاشقانه
صهبا

 

ای خا لق مهربان

مرا وسیله صلح و آشتی خود قرار ده

تا آنجا که نفرت است ،حامل عشق

جایی که خطا کاری و بدی است حامل گذشت

جایی که نفاق است حامل یکرنگی

جایی که نادرستی است ،حامل درستی

جایی که شک است ، حامل یقین

جایی که نومیدی است ، حامل امید

جایی که تاریکی است ،حامل نور

ودرجایی که غم است ،حامل شادی باشم

پروردگارا

کمکم کن که به جای تسلی خواهی تسلی دهم و به جای

درک شدن درک کنم زیرا که پیدا کردن در گرو گم شدن

 است و با بخشش دیگران ،خود بخشوده می شویم و

در مرگ حیات جاودان پیدا می کنیم

آمین

ارسالی از طرف یک دوست مهربان


به نام او كه موسيقي كيهاني را عاشقانه مي نوازد

بار خداي من! تو شنونده اي قبل از اينكه من بگويم

بار الاها تو تنهائي و نمي خواهي ديگران تنها باشن

حتما تنهايي سخته و تو نمي خواي كه كسي تنها باشه

حتي اگر به قيمت آن باشه كه تو هميشه پيش آنها بموني

خدايا تنهايم و تو نيز تنها  و مطمئنم كه تو بايد الان در كنار من باشي و با من گريه كني

مي توانم صداي اشكهايت را از ته دلم احساس كنم ولي ميدانم تو هم بخاطر خود من سكوت مي كني

همان گونه كه من به خاطر  تو سكوت مي كنم

بار خدايا! ميدانم معجزه زماني به وقوع مي رسد كه انتظارش را ندارم ولي نمي دانم چرا الان

منتظر معجزه هستم

بار الاها معجزه كن كه تنهايم

خدايا نگذار گريه كنم

تو صداي مرا مي شنوي و دعاهاي مرا اجابت مي كني

در اصل تو هستي و من هستم ، من هستم براي آنكه بخواهم و تو هستي تا بدهي

تو بايد به من عطا كني مگر نگفتي غير از تو كسي نيست كه عطا كند

پس تو را صدا كردم و تو بايد مرا اجابت كني

 

اگر  خار و ذليلم ، تو خدائي و من ديگري، آيا تو بايد قدرت بيكرانت را به من نشان بدهي و

از من انتقام بگيري مگر من كه هستم كه تو را رد كنم يا تائيد كنم . از من به تو چه سود

تو خدائي كن و من بندگي

در فكرت هم نخواهي ديد كه پعد از اجابت دعايم ديگر گناه نكنم

تو خدائي و من بنده

تو نازي و من نياز

كجا جاي تو با من عوض مي شود تو بايد مرا اجابت كني تا در اين دنياي كوچك گدا و

كوچك ديگري نشوم نيست خداي من خدائي كه باعث شود من براي رفع نياز به ديگري

دل ببندم واي بر آن خدا

خدايا در دل من يك دنيا التماس هست و نياز  من اجابت سالها دعا و خواستن من است

و تو ديدي كه چگونه از تو خواستم

 

براي من سالها گريه هست و گريه اما براي تو

براي تو تنها يك اراده است

همه چيز به يك نگاه تو و تمام من در يك نگاه تو و اكنون نگاه من به رحمت تو

براي من سالها زجر و عذاب و براي تو تنها يك جواب و يك لحظه صفا

الان كجائي ايا مي شنوي؟

اگر مي شنوي جواب بده نه الان اما از فردا هم ديرتر نكن

خدايا

بگو كي و چه زماني روي از نيازمندي برداشتم؟

بگو كي از ديگري نگاهي بود و از من روي برگرداندن؟

بگو كي تاخير كردم در حالي كه تمامم همان بود كه دادم؟

اما تو

داري و نمي دي ؟

نه من بلكه گدايان در خانه تو هم زياد هست اما تو پادشاهي

بايد عنايت كني و عطا

تو تا قيامت هم اگر بدهي تمام نمي شود

تو تعهدي دادي تا قيامت در كنار همه ما باشي

 

خدايا اگر ديدي كه دادم وقت آن است كه از تو طلب كنم چون هيچ ضمانتي غير از

ضمانت تو باعث نشد كه هر چه داشتم اول به ديگري دهم و الان تو ضامن من شو

و نگذار كه تنها بمانم

اگر خدائي پاسخ بده اما نه الان ولي از فردا ديرتر نشه!!

و اما من گريه كردم

 

يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم          دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خويش خدا يا به بهشتم مفرست           كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس

 


 

خـــداونــــدا،به دلــــــهاي شكسته

 

به تــنـــهايان در غـــربــت نشسته

 

به آن عشــقــي كه از نـام تـوخيزد

 

بـدان خوني كه در پـــــاي تـوريزد

 

دلــــم را از گنـاهــان ايـمنـي بخش

 

به نـــور معـرفـتـها روشـنـي بخش

 


 راز و نياز ...

 

     خداوندا تويي صاحب دل اين جان مستم

 

                                       تو ديدي شيشة عمر بدي در دل شكستم

 

     تو گير دستان سُستم در ديار عشق يا رب

 

                                   كه من از هر دري جز دربِ عشق تو گسستم

 


دوست، نياز برآورده شده ي شماست.

 

او، برايتان كشتزاريست كه در آن با عشق بذرافشاني كرديد و با سپاس، درو.

 

و او سفره و آتشدان شماست،

 

كه با گرسنگي به سويش روانيد و به سبب آرامش، او را مي جوييد.

 

وقتي دوستتان، انديشه ي خويش را بر شما باز مي گويد، در انديشه تان، از گفتن (( نه)) و (( آري)) هراسي

 

 نمي كنيد.

 

و چون سكوت مي كند، قلبتان به شنيدن آواي قلبش مي پردازد

؛

كه در دوستي، بدون كلمات، همه ي انديشه ها، آرزوها و خواست ها زاده مي شوند و با لذتي وصف ناشدني

 

 شريك.

 

چون از دوستتان جدا شديد، اندوهگين مباشيد؛

 

كه بر آنچه بيش از هر چيز عشق مي ورزيد، در غيابش بر شما آشكار مي شود، مثال كوهي از دور،

 

بركوهنورد آشكار تر است.

 

بگذاريد دوستي را، هدفي جز ژرفا بخشيدن به جان نباشد.

 

زيرا، عشقي كه تنها در طلب افشاي اسرار خويش است، عشق نيست، بلكه دامي است گسترده، براي صيد

 

بيهودگي ها.

 

بگذاريد بهترين هايتان، براي دوستتان باشد.

 

اگر او بايد آرامش را بشناسد، بگذاريد كه خروشتان را نيز بداند.

 

مگر دوستتان چيست كه تنها، براي لحظات مرده به سراغش برويد؟

 

هميشه براي لحظه هاي زيستن او را بجوييد.

 

كه او بايد نيازهايتان را پر كند، نه تهي بودنتان را.

 

در سرور دوستتان خندان باشيد و در شادماني اش شريك.

 

زيرا در شبنم اين كوچك ترين هاست كه دل، سحرگاه خويش را مي جويد و دوباره تازه مي شود.

 

  

 

جبران خليل جبران

 


رسول اكرم(ص):

 

نيكي را نور دل و آرايه ي رخسار و نيروي كار يافتم،و بدي و گناه

 

را سياهي دل و سستي در كار و زشتي جهره.

 

 


سينه مالا ل درد است اي دريغا مرهمي

 

دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي

 

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو

 

ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي

 

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

 

صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

 

شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي

 

در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست

 

ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

 

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

 

ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بي‌غمي

 

آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد به دست

 

عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي

 

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم

 

كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي

 

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق

 

اندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

 


 

 

اگر بتوانم شکستن دلی را مانع شوم

زندگی را عبث نگذرانده ام

اگر بتوانم از رنج انسانی دیگر بکاهم

یا دردی را تسکین دهم

یا سینه سرخی فروافتاده را

باز در آشیان جای دهم

زندگی را بیهوده سپری نکرده ام.

                                                            

                                            امیلی دیکنسون


از دست تو ، ما ساغرصهبا زده ايم

بر فرق فلك ، ز بيخودي پا زده ايم

دنيا چو نبود جاي شادي ، زين رو

غم نيست ، كه پشت پا به دنيا زده ايم

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 21:49  توسط علی | 
ساغر مینا

یا ملجا کل مطرود

خدايا! مراچنان به درگاهت بپذير كه هرگز نافرماني تو رانكنم.

ذهن و دل و دستم را از هرچه خيرونيكي است آكنده ساز وتا زنده ام وجودم را شبانه روز از

 ترس و خشيت خويش خالي مكن اي پروردگار جهانيان!

اين چه سري است خداي من كه هرگاه مهياي نماز مي شوم و خود را آماده راز و نياز مي

 كنم و در پيشگاه تو مي ايستم ناگهان خستگي روي مي آورد و كسالت چهره نشان مي

 دهد،

هرگاه دست دعا بر ميدارم، حال مناجات از دلم مي گريزد.

هرگاه خودم را صالح و مزكي مي يابم و گمان مي كنم كه به مقام توبه كاران نزديك شده ام

 ناگهان حادثه اي رخ مي نمايد و قدم هايم را مي لرزاند و ميان من و تو، ميان من و عبادت و

خدمت تو فاصله مي اندازد.

مولاي من! نكند كه تو دست ياد از من شسته اي و مرا از بارگاه عنايت و خدمت خويش رانده

 اي؟

خداي من نكند تو مرا سهل انگار حق خويش شمرده اي و از من فاصله گرفته اي؟

نكند تو مرا روي گردان از خويش يافته اي و از چشم محبت انداخته اي؟

نكند تومرا دروغگوشناخته اي و از خود دورم ساخته اي؟

نكند تو مرا كفران كننده ي نعمت هاي خويش دانسته اي و تحريمم كرده اي؟

نكند تومراباعلم و اهل علم بيگانه يافته اي و به خودم واگذاشته اي؟

نكند تو مرا اهل غفلت ديده اي و از رحمت خود نوميدم كرده اي؟

نكند تو رد مرا در مجالس بطالت و بيهودگي ديده اي و مراباهم آنان وانهاده اي؟

نكند تو شنيدن دعاي مرا دوست نداشته اي و مرا از درگاه اجابتت رانده اي؟

شايد كيفر گناهان و لغزش هايم را داده اي.

شايد به خاطر اين همه بي شرمي مجازاتم كرده اي.

خداي من! اگر تو مرا ببخشي پيشينه ي لطف و عفو تو در بخشش گناهكاران كم نيست،

چرا كه خداي من! شأن كرامت تو برتر از مجازات تقصيركاران است.

من پناهنده ي كرامت تو شده ام و از آتش خشم تو به دامن مهر تو گريخته ام

و به ضريح وعده هاي تو دخيل بسته ام،

وعده هايي كه براي خوش بينان به كرامت خويش فرموده اي.

خداي من! تو مهربان تر و بردبارتر از آني كه مرا به اعمالم بگيري و به خطايم بلغزاني.

« فرازي از دعاي ابوحمزه ثمالي (ترجمه سيدمهدي شجاعي)»


خدايا !

باران اشك از ديد گان جاري شده ،

فرياد استغاثه از حنجر ها بلند شده ،

تپش الهي العفو در قلبها به صدا در آمده ،

دستان پر تمنّاي فرشيان رو بسوي عرش تو دراز شده ،

نظري كن ، و كشتي حوائجمان را به ساحل اجابتت رهنمون ساز.


نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار،
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع،
سایه ی دسته گلی بر دیوار

همه گل بود، ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد وغم انگیز وسیاه
گوییا مرده ی سرگردان بود

شمع خاموش شد ازتندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید: کجارفت؟که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند!

این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست!
من اگر سایه ی خویشم ، یا رب

روح آواره ی من کیست ؛ کجاست؟

* فریدون مشیری*


در دير مغان آمد يارم قدحي در دست

مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شكل مه نو پيدا

وز قد بلند او بالاي صنوبر پست

آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست

وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غاليه خوش بو شد در گيسوي او پيچيد

ور وسمه كمانكش گشت در ابروي او پيوست

بازآي كه بازآيد عمر شده حافظ

هر چند كه نايد باز تيري كه بشد از شست


قال امام المجتبی عليه السلام: اِعلموا اَنَّ الله لم يَخلقكُم عَبَثاً وَ لَيسَ بِتارِكِكُم سُدىً، كَتبَ

آجالَكم وَ قَسَّمََ بَينَكُم مَعائِشكُم لِيَعرفَ كُلُّ ذى لُبٍّ مَنزِلَتَه وَ اَنَّ ما قدّر لَه وَ ما صرفَ عَنه فَلَن

يُصيبَه.

امام عليه السلام فرمودند: «اى بندگان خدا» بدانيد كه خداوند شما را بيهوده نيافريده است، و به حال

خود رها ننموده، مدت عمرتان را نوشته، و روزى شما را بينتان تقسيم نموده تا هر خردمندى قدر و ارزش

 خود را بداند و بفهمد جز آنچه مقدر شده هرگز به او نمی رسد. تحف العقول، ص 234


در ره منزل ليلي كه خطرهاست به جان

                                                                         شرط اول قدم آنست كه مجنون باشي

 

عاشقان پنجره باز است  اذان ميگويند

قبله هم سمت نماز است  اذان ميگويند

عاشقان هرچه بخواهيد بخواهيد  خجالت نكشيد

يار ما بنده نواز است  اذان ميگويند


خدايا

آسان بودن دشوار است

آسانم كن

خداوندا

كلام تو بودن دشوار است

بارانم كن

خدايا

خداوندا

آن نيستم كه بايد

آنم كن . . .


 خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست

گشاد كار من اندر كرشمه‌هاي تو بست

مرا و سرو چمن را به خاك راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قباي تو بست

ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسيم گل چو دل اندر پي هواي تو بست

مرا به بند تو دوران چرخ راضي كرد

ولي چه سود كه سررشته در رضاي تو بست

چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن

كه عهد با سر زلف گره گشاي تو بست

تو خود وصال دگر بودي اي نسيم وصال

خطا نگر كه دل اميد در وفاي تو بست

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت كه حافظ برو كه پاي تو بست


 سوختي بال و پرم را شمع من پروا ، نكردم

                                                                     جان فداي شمع رخسار تو چون پروانه كردم

 جز به سويت ماه من سوي دگر، پر ، وا ، نكردم

                                                                      با نگاهي كشتي و درمان نمودي با نگاهي

 

دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من

ديدي چه آوردي اي دوست از دست دل بر سر من

عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد

رفتي چو تير كمان شد از بار غم پيكر من

مي‌سوزم از اشتياقت در آتشم از فراغت

كانون من سينه من سوداي من آذر من

بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل

چون ميتواند كشيدن اين پيكر لاغر من

اول دلم را صفا داد، ايينه ام را جلا داد

آخر به باد فنا داد ، عشق تو خاكستر من

 


 

یار گسسته

چشمی سیاه و چهره مهتاب رنگ داشت

 یک روز آمد و بنشست و بوسه خواست

آن بوسه جوی شوخ - که با یاد او خوشم -

 اینک گذشته عمری و می جویمش کجاست؟

با او در آرزوی وفا آشنا شدم

 اما وفا نکرد و دل از من برید و رفت

آن آفتاب عشق - که یادش بخیر باد

- یک شامگه ز گوشه بامم پرید و رفت

او رفت و دل به ماهرخان دگر سپرد

 اینک منم که دل به دگر کس نبسته ام

گشت زمان از آن همه بیتابیم نکاست

گویی هنوز بر سر آتش نشسته ام

یکدم نشد که یاد وی از سر به در کنم

 همواره پیش دیده من نقش روی اوست

این است آن دو چشم فسونساز آشنا

 اینهم لبان اوست- لب بوسه جوی اوست-

هرچند او شکست ولی من هنوز هم

دارم عزیز حرمت عهد شکسته را

هرچند اوگسست ولی من هنوز

 هم دارم به دل محبت یار گسسته را

گویند دوستان که" از این عشق در گذر

 کوته کن این حدیث که او دلربا نبود

از سینه ستبر و قد سرو و روی نغز

 در او نشان این همه خوبی بجا نبود

این داستان کهن شد و این قصه ناپسند

 باید که ترک عشق غم آلود او کنی

وز سرو قامتان فراوان این دیار

 همراز و همدم دگری جستجو کنی..."

ای دوستان حکایت خود مختصر کنید

کمتر سخن ز همدم و همراز آورید

زیبا رخان شهر من ارزانی شما

زشت مرا که رفت به من بازآورید
!



سیمین بهبهانی


دوباره در شب جمعه اي ديگر دلم براي تو مي نالد

نمي داني چقدر درد است درون سينه ام اكنون.

شب جمعه است دلم تنگ است

و شب، در انتظار معشوق دلتنگ است

نمي دانم

چه هنگامي تو مي آيي

در آن هنگامه پر نور

خواهم بود آيا من

نمي دانم

خدا را بارها با ذكر مي گويم

سر سجاده با تسبيح مي خوانم

كمك كن تا اگر بودم

باشم

به همراه مولايم

به همراهش

درون جاده اي پر مهتاب

گام بر دارم

خدايا

مدد كن

تا اگر بودم

باشم

به دنبال قدم هاي پر نورش گام بر دارم

ببوسم خاك پايش را

...

خدايا

مدد كن

تا اگر بودم

باشم


السلام عليك يا محال معرفت الله

 

جان مي دهم براي تو يا ايها العزيز------------- سر مي نهم به پاي تو يا ايها العزيز

يك عمر ميله هاي قفس را شمر ده ام--------------با شوق دستهاي تو يا ايها العزيز

من سوگوار بر سر هر دار مي روم---------------- شايد شوم فداي تو يا ايها العزيز

اين روز ها ز امدنت مژده مي رسد--------------- بر دل رسد صداي تو يا ايها العزيز

اي كاش بشنوم به قنوت شما شدم----------------- من شامل دعاي تو يا ايها العزيز

قلبم گرفته است به داد دلم برس----------------- تا حس كنم صفاي تو يا ايها العزيز

محتاج تر ز دست و دل من نديده اي--------------- هستم سگ گداي تو يا ايها العزيز

در ابتدا در دل من يك ظهور كن ---------------- - جان مي دهم براي تو يا ايها العزيز


 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 10:43  توسط علی | 
آشفته

 

گريز به سوي دوست

 

به سوي تو گريخته ام،ازنگاههاي پر از گناه كه بر زمين دوخته نمي شود و قلبها را از هرچه

 ايمان،خالي مي كند و جانها را از هرچه سپيدي است،به سياهي مي كشاند.

به سوي تو گريخته ام از حرفهايي كه حاصلش جز خشم تو نيست،از سخنهايي كه با نام تو

آغاز نشده و به ياد تو گفته نشده،از گفته هايي كه دل شيطان را شاد و اميدوار مي كند.

به سوي تو گريخته ام از صداهايي كه شميم جان بخش راز و نياز را در خود گم مي كند،دل را

مي ميراند،چشم را كور مي سازد،صداي زلال آب مهرباني و ايمان را خاموش مي نمايد،قلب

 را آهني مي كند و بالهاي روح را مي شكند تا در آسمان آبي صفا و تقوا پرواز نكند.

به سوي تو گريخته ام از انسانهاي بي هويت،از روحهاي به زنجير درآمده در جسدهاي

سياه،از سر و صداي غولهاي آهني،از سياهي روز و از خاموشي غفلت كه بر همه جا رخت

 افكنده است.

به سوي تو گريخته ام از ظغيان حرص و آز،از كمي قناعت،از بدي اخلاق،از زياده روي در

شهوات،از پيروي هوي و هوس و گريز از هدايت،از انتخاب باطل بر حق،از كوچك شمردن گناه

 و بزرگ شمردن طاعت و از مباهات به ثروتمندان و تحقير تهي دستان.

به سوي تو رو آورده ام،به آغوش گرم محبتت،براي يك دنيا آرامش و يك دنيا فهم و درك به

سوي تو آمده ام؛كه مأمني جز تو نمي شناسم و جز تو كسي را ندارم.

مهربانا ! هر كه به تو راه يافت،لبريز از نور شد؛و هر كه به توپناه برد،پناه يافت و من اينك به

سوي تو پناه آورده ام.به حالم نظر كن كه محتاج نگاه توام ؛ از وادي هلاكت و غضب،به سايه

 سار رحمت و مهر راهم ده!

دستم را بگير و برويم در بگشا كه به سوي تو رو آورده ام و پاسخم گوي كه تو را خوانده ام.

فَقَد هَرَبتُ إلَيكَ به سوي تو گريخته ام


قالَ الإمامُ الْحَسَنُ الْمُجتبى عَلَيْهِ السَّلام: يَا ابْنَ آدْم! عَفِّ عَنِ مَحارِمِ اللّهِ تَكُنْ عابِداً، وَ ارْضِ بِما

 قَسَّمَ اللّهُ سُبْحانَهُ لَكَ تَكُنْ غَنِيّاً، وَ أحْسِنْ جَوارَ مَنْ جاوَرَكَ تَكُنْ مُسْلِماً، وَ صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ

ما تُحبُّ أنْ يُصاحِبُوكَ بِهِ تَكُنْ عَدْلاً نزهة النّاظر و تنبيه الخاطر: ص 79، ح 33، بحارالأنوار: ج 78، ص 112

اى فرزند آدم! نسبت به محرّمات الهى عفيف و پاكدامن باش تا عابد و بنده خدا باشى. راضى باش بر

آنچه كه خداوند سبحان برايت تقسيم و مقدّر نموده است، تا هميشه غنى و بى نياز باشى. نسبت به

 همسايگان، دوستان و همنشينان خود نيكى و احسان نما تا مسلمان محسوب شوى. با افراد(مختلف)

 آنچنان بر خورد كن كه انتظار دارى ديگران همانگونه با تو بر خورد نمايند


زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست

پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان

نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزين

گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست

عاشقي را كه چنين باده شبگير دهند

كافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو اي زاهد و بر دردكشان خرده مگير

كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام مي و زلف گره گير نگار

اي بسا توبه كه چون توبه حافظ بشكست


مرگ آغاز جهاني ديگر است

عاشقان را مرگ جاني ديگر است

آنكه در خون عشقبازي مي كند

تا قيامت سرفرازي مي كند


 علمی

گوگل و ناسا با همكاري يكديگر نقشه كامل ماه با جزييات كامل و با

 قابليت زوم بر روي نقطه ي مورد نظر را بر روي اينترنت قرار داده

اند. براي استفاده از اين ويژگي به آدرس زير برويد:

http://moon.Google.com

گوگل قبل از اين نقشه كامل زمين را هم بر روي سايتش قرار داده

بود. اگرم دوست داشتيد مي تونيد برنامه Google Earth كه نقشه

 ي زمين با جزييات كامل كامل است را از قسمت more در سايت

 گوگل دانلود كنيد.

سايت ناسا :

http://www.NASA.gov

 


آنكه حال مردم ديوانه ميداند منم

 آنكه سوز سينه ي پروانه ميداند منم

آنكه در جام محبت ، باده مي ريزد توئي

 آنكه قدر ساغر و پيمانه ميداند منم

آنكه خلقي را به چشمي ، مي كند افسون توئي

 وآنكه افسون رخ جانانه ميداند منم

 آنكه دل ميسوزد و افسانه مي سازد توئي

 وآنكه از سوز جگر ، افسانه ميداند منم

 طاق ابروي تو محراب است و چشمت مِي فروش

 آنكه راه مسجد و ميخانه ميداند منم

 خانقاهي هست در عالم ، وراي آب و خاك

 آنكه از دل راه آن كاشانه ميداند منم

 جمله درويشان عالم ، ساكن آن خانه اند

 آنكه نام صاحب آن خانه ميداند منم

( شعر از : استاد حامد كرماني )


شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان

كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان

مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت

گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان

تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود

بنده من شو و برخور زهمه سيم تنان

بر جهان تكيه مكن ورقدحي مي داري

شاده زهره جبينان خورو نازك بدنان

پيرپيمانه كش من كه روانش خوش باد

گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان

دامن دوست به دست آرو زدشمن بگسل

مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم

كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان

گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم

از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان

 


دوستان


ده منبع بزرگ جاوا اسكريپت


www.wsabstract.com: 1

اين سايت حاوي جاوا اسكريپت هاي مجاني و آموزش و...است.


www.java-script.com :2

يك مخزن عالي با مقادير زيادي اسكريپت و مسالهاي فراوان براي يادگيري
جاوا اسكريپت.


3. www.hotscripts.com

سايت محبوبي كه فايل هاي اطلاعاتي جاوا اسكريپت را به صورت مثال طبقه
بندي كرده است.


4. www.webteacher.com/java-script/index.html

يك آموزشگاه خصوصي جاوا اسكريپت به صورت گام به گام براي مبتديان.


5. www.java-scripts.com

منابع عظيمي از اسكريپت كه به صورت تميز تقسيم بندي شده است.


6. http://java-script.internet.com

اين سايت مخزن بسيار عالي با هزاران مثال جاوا اسكريپت براي سايت شماست.


7. www.pageresource.com

اصول را فرا گرفته و سايت خود را بسازيد.


8. http://java-script.about.com

بخش آموزشي بزرگي كه با جاوا اسكريپت سرو كار دارد.


9. www.webdeveloper.com

دايركتوري بسيار عالي وب با بيش از 1200 منبع ليست شده.


10. www.programmingtutorials.com

اين سايت حاوي ليست بزرگي از لينكهاي آموزنده شامل:

HTML,java-script,CGI


 الفباي عشق !

باردگر نامه تو بازشد

مستي ام از نامه ات آغازشد

نام خدازيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطربه سطرش همه دلداگيست

عطر جوانمردي وآزادگيست

عطر تو در نامه چها ميكند

غارت جان و دل ما ميكند

ازغم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن ازياد رفت

هركه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر ميزند

بي تو مراروز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق سرازير شد

اشك كجا گريه باران كجا ؟

باده كجا نامه ياران كجا ؟

برسر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس توونامه تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هرچه نوشتي همه بوي تو داشت

بردل من مژده ز سوي تو داشت

هرسوخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

دردل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه تو باده مرد افكنست

هر سخنت آفت هوش من است

جان و دلم مست جنون ميشود

تشنگي ام برتو فزون ميشود

نامه تو گرچه خوش و دلكشست

دردل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي!

خواندم وديدم كه چه هنگامه يي

نامه تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

هرالفش قد مرا راست كرد

با دل من هرچه دلش خواست كرد

از ب ي تو بوسه گرفتم بسي

نامه نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بردل غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه سود من است

سين همه ي بود ونبود من است

سوروسرورم همه از سين توست

سين اثر سينه سيمين توست

شين تو درخاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لبهاي تو

وان نمكين خنده زيباي تو

ميم بود شمه يي ازموي تو

زانكه معطر بود از بوي تو

نون تو ازناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واوتو پيغام وصال آورد

جان ودل خسته به حال آورد

آزسخنت برتن من جان رسيد

حيف ازاين نامه به پايان رسيد

بوسه به امضاي تو بگذاشتم

ياد زماني كه تو را داشتم


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا

تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گر

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي


 بدن انسان پيچ د رپيچ و خارق العاده

از فرق سر تا نوك پا

پوست: يك فرد بالغ حدود 14864.5 سانتي متر مربع پوست دارد كه وزن ان 4.5 و 7.5 كيلوگرم است.

ناخن: ناخنها در هر 10 تا 15 روز يك ميلي متر رشد ميكنند و در كل 6 ماه طول ميكشد كه از انتهاي ناخن تا نوك انگشت برسند.

قلب و خون: يك فرد بالغ حدود 5 ليتر خون دارد كه حدود 7 درصد كل وزن بدن را شامل مي شود.

رگها: اگر شريان ها، مويرگها و سياهرگها را به يكديگر وصل كنيم و دو انتهاي انها را امتداد دهيم ميتواند به طور متوسط 96561 كيلومتر در كودكان و 160935 كيلومتر در بزرگسالان را پوشش دهد.(دو مرتبه دور كره زمين)

عطسه: سريع ترين عطسه اي كه تا به حال ثبت شده سرعتي حدود 160 كيلومتر در ساعت داشته است.

دستگاه گوارش: روده كوچك 7 متر . روده بزرگ 1.5 متر

ماهيچه ها: 650 ماهيچه كه تقريبا 50 درصد از وزن بدن را تشكيل ميدهد. بزرگترين ران و كوچكترين stapedius نام دارد و در گوش مياني به طول 3.8 سانتيمتر ميباشد.

مغز و اعصاب: يك فرد بالغ در مغز خود حدود 100 بيليون نرون دارد (يعني بيش از ستاره هاي كهكشان راه شيري) وزن مغز 1.5 كيلوگرم 2 درصد وزن بدن است ولي 15 درصد انرژي بدن را مصرف ميكند.

ريه ها: 27.9 طول و 15.2 عرض دارند و وزنشان يك كيلوگرم است(سرعت خالي شدن هوا 120 تا 160 كيلومتر در ساعت است) حاوي حدود 5.6 ليتر هوا هستند.

استخوانها: فرد تازه متولد شده 270 و بالغ 206 استخوان دارند به علت اينكه بالغ استخوانهايش براي رشد به هم ميچسبند و كم ميشوند.اكثر ا 12 جفت دنده و 5 درصد يك جفت اضافي دارند. كوچكترين ركابي گوش 2.5 و بزرگترين ران ميباشد. در دستها 54 و در پاها 52 استخوان وجد دارد. عجيب نيست!؟


قطعه شعري تقديم به ساحت امام عصر (روحي فداه)

 

گفتم كه روي خوبت از من چرا نهانست؟

گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيانست

گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني

 گفتا كه در ره ما غم نيز شادمانست!

گفتم فراق تا كي؟ گفتا كه تا تو هستي

 گفتم نفَس همين است ، گفتا سخن همانست

گفتم كه حاجتي هست ، گفتا بخواه از ما!

گفتم غمم بيفزا ، گفتا كه رايگان است

گفتم ز بنده بپذير اين نيم جان كه دارد

 گفتا نگاه دارش غمخانه ي تو جانست

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:26  توسط علی | 
نقش خیال

هو المحبوب

اي خداي مهربان،

با تو مي گويم، از غم عشق، از غم تنهايي، از غم بي كسي...

خدايا، اي خداي مهربان، در اين لحضات سكوت و تنهايي واميد تنها تو را مي خوانم و تنها تو را مي جويم.

 مي دانم كه تنها با ياد توست كه دل بي قرارم آرام مي گيرد..

اي مهربان، اي توانا و اي زيباترين معشوق‌ها، مي دانم كه صداي مرا مي شنوي و مي دانم كه اجابت

 خواهي كرد..

اي رب من، من بنده و تو ارباب. آيا به غير از تو كسي هست كه در اين لحظات تنگ و تاريك، مرا به سوي

 نور رهنمون باشد....

خدايا از شدت تنهايي و بي كسي اين لحضات، قدرت صحبت كردن ندارم در حالي كه فريادي سهمگين قلبم را

 مي فشارد و عنان از من مي ربايد..

خدايا كلماتم خود به خود جاري مي شوند و از شدت آلامم مي كاهند..

اما تنها چيري كه مرا آرام مي كند ياد توو اميد به بزرگي توست..

خدايا مي دانم بنده‌هايت را به همه چز امتحان مي كني. اما خدايا، اي خداي مهربان، تو مهربانتر از آني كه

مرا وارد امتحاني كني كه يقين دارم موفقيتي در آن نخواهم داشت

خدايا خدايا خدايا، مي خواهم صحبتم تنها با تو باشد. مي خواهم رازهاي ناگفته شبهاي درازم را تنها به تو

 بگويم. مي خواهم التيام بخش آلامهايم تنها تو باشي. مي خواهم تكيه گاه آه‌ها و روسوي اشكهايم تو

 باشي....

خدايا در اين لحضات زيبا، تنگ و بسيار سخت تنها با تو هستم، تنها با تو هستم و تنها با تو...

خدايا، دردهايم آنقدر رو به فزوني گشته‌اند كه برخلاف هميشه، هيچكس را در اطرافم احساس نمي كنم و مي

 دانم كه اگر تو بخواهي و اگر تنها تو بخواهي، مرا به سوي آرامش رهنمون خواهي كرد..

خدايا اين صحبتهاي بنده‌اي است كه با رب خود با معبود خود با معشوق خود روي سخن دارد و آرامشش را

تنها از او مي خواهد..

خدايا مي دانم نااميدم نخواهي كرد..

خدايا مي دانم ياورم خواهي بود..

خدايا مي دانم اميدم را تو برآورده خواهي كرد..

خدايا، خدايا، خدايا، خدايا.خدايا...

خدايا در اين روز بس تاريك وشب گونه، آههاي سوزان و اشكهاي گرمم را در ياب و مرا با يادت مرا با

 نيروي عشقت گرم كن... اي خداي مهربان اي خداي مهربان اي خداي مهربان.

ياورم باش. ناصرم باشم، اميدم بخش. قلبم را روشن كن، ضميرم را اميدوار كن، تنهايي‌ام را پر كن، شب

 تاريكم راروشن كن، قلب سوزانم را التيام ده، عشق بي نهايتم را پاسخ ده.

اي خداي مهربان، اي خداي مهربان، آن لحظه حياتي كه برآورده‌ام كني، آن لحظه از زيباترين لحظه‌هاي

تجلي  ربانيتت خواهد بود...

خداي مهربان، اي خداي بي همتا و اي خداي شبهاي دراز و اي خداي قلبهاي سوزان..

در اين لحظات تنهايي، اميدم تو هستي.. فرداي روشنم تو هستي...

اي خدا. اي خدا. اي خدا

خدايا بگذار تا همينطور صدايت كنم كه آرامم مي كني...... كه آرامم مي كني..در حالي كه چشم از همه

 آرامشهاي دنيوي بسته‌ام. پس تو با من باش و قلبم را اميد ده. قلبم را نور ده و روشن كن.

خدايا بهترين سرود هستي ‌تو هستي


جانا حديث حسنت در داستان نگنجد                                                       

                                                   رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

             سوداي زلف و خالت در هر خيال نايد                                                      

                                                 انديشه وصالت جز در گمان نگنجد

هرگز نشان ندادند از كوي تو كسي را                                                

                                                       زيرا كه راه كويت اندر نشان نگنجد

  آهي كه عاشقانت از حلق جان برآرند                                       

                                                         هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد

آنجا كه عاشقانت يك دم حضور يابند                                                   

                                                               دل در حساب نايد جان در ميان نگنجد

اندر خمير دلها گنجي نهان نهادي                                                        

                                                                 از دل اگر برآيد در آسمان نگنجد

     عطار وصف عشقت چون در عبارت آورد                                        

                                                               زيرا كه وصف عشقت اندر بيان نگنجد


الهی بر من آنچه سزاوار توست کرم فرما نه آنچه استحقاق من است

الهی تو آن خدایی که جز تو خدایی نیست

الهی از آنکه در آینده بر عصیانهایم بیافزایم مرا حفظ کن

الهی مرا از امیدی که به کرمت دارم مایوس مکن

الهی اگر تو از در برانی به که رو آورم

الهی در عرصه قیامت از نسیم خوش عفو و عنایتت جدایم مساز

الهی اعمال ما را مقبول درگاهت گردان


تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه ، اي خداي قادر بي همتا

يكدم زگرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

دل نيست اين دلي كه به من دادي

درخون تپيده ، آه ، رهايش كن

يا خالي از هوي و هوس دارش

يا پايبند مهر و وفايش كن

آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستي را

راضي مشو كه بنده ناچيزي

عاصي شود به غير تو روي آرد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

«فروغ فرخزاد»


زچشمت چشم آن دارم كه از چشمم نيندازد

به چشمانت كه چشمانم به چشمان تومي نازد

 

           لبت ياقوت و خورشيد است رويت

                                         سر و جانم فداي تار مويت

             زهجرت گشته ام اكنون زمين گير

                                                               چه سان آيم نگارا من بكويت


اسرارازل را نه توداني ونه من

وين حرف معما نه تو خواني ونه من

هست از پس پرده گفتگوي من وتو

چون پرده برافتد،نه توماني ونه من


من مواعظ النبي صلى الله عليه وآله وسلّم: خياركم أحسنكم

أخلاقاً، الذين يَألفون ويُؤلفون

بهترين شما، كسانى هستند كه برخوردشان با مردم، از همه بهتر

است. چهرهاى گشاده دارند كه مردم رغبت مي كنند با آنان انس و

 الفت بگيرند.

تحف العقول صفحه ۴۵

 


نفس خود را هفت بار نكوهش كردم:

اولين بار:هنگامي كه مي خواستم با پايمال كردن ضعيفان خودم را بالا ببرم

دومين بار:هنگامي كه در مقابل كساني كه ناتوان بودند خود را به نا خوشي زدم

سومين بار:هنگامي كه انتخاب را به عهده من گذاردند به جاي امور مشكل امور آسان و راحت را بر گزيدم

چهارمين بار:هنگامي كه مرتكب اشتباهي شدم و خود را با اشتباهات ديگران تسلي دادم

پنجمين بار:هنگامي كه از ترس سر به زير بودم و آن وقت ادعا مي كردم بسيار صبور و بردبارم

ششمين بار:هنگامي كه جامه خود را بالا مي گرفتم تا با سختيها و ناملايمات زندگي تماس پيدا نكنم

هفتمين بار:هنگامي كه در مقابل خدا به نيايش ايستادم وآنگاه سروده هاي خويش را فضيلت دانستم

(جبران خليل جبران)


(مست عشق)

 


عـاشـقت در قعــر تنــهايي، به زندانست بيا

درد هجــرت مي كشــد عمرش به پايانست بيا

زردي رويش بـود ، از غصــــــه هجـــــران تـو

واله و شــيداي تو ، بهـرت هراســانست بيا

ياد تو همـــواره دارد ،بر دل مسكين خويش

ســــينه مـالامـال درد و ديده گــريانست بيا

زيـن غم هجــرت شــبي آخـر گريبان بر درد

تــر ز آب ديـده اش از پـا بـه دامـانســت بيا

تنــــــدر عشقت فتــــد،بر آســـمان قلب او

تا قـزح سـازي در آن ، اشكـــش چو بارانست بيا

رفتـــــه چـون از پيكرش تـاب و تـوان،رحمي نما

ديـده اش دريـا و دل ، همــــچون بيـــابـانست بيا

يك نگـــاه گــرم تو ، جـاني دگــر بخشــــد به او

از فـروغ چشــم تو ، رنجـش به پايانست بيا

نقـــش نامت لـوح دل را،كعـبه جـان كرده است

ره ز پاييز دلـش ، ســوي زمســـتانست بيا

مــردم چشــمش شــده،آغشـته بـا خون دلش

مست عشقت شد«رها»،از غم پريشانست بيا


الا يا ايها الساقى! ز مـــى پُر ســــاز جامم را

كه از جـــانم فــــرو ريزد، هواى ننگ و نامم را

از آن مى ريز در جـــامم كــه جانم را فنا سازد

 برون سازد ز هستى، هسته نيرنگ و دامم را

از آن مى ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد

 به خود گيـــرد زمـــــامم را، فرو ريزد مقامم را

از آن مى ده كــه در خلوتگـــــه رندان بيحرمت

 به هم كــوبد سجودم را، به هم ريزد قيامم را

نبـــــودى در حـــريمِ قدسِ گلــــرويان ميخــانه

 كه از هـــر روزنـــى آيم، گلى گيرد لجامم را

روم در جـــرگه پيران از خــــــود بىخبر، شايد

 برون ســـازند از جــانم، به مى افكار خامم را

تـــو اى پيــــك سبكباران دريــــاى عدم، از من

 به دريادارِ آن وادى، رســـان مدح و سلامم را

به ســـاغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه

 به پيرِ صومعه بــــرگو: ببين حُسن ختــامم را

 

(امام خمینی)


نيامدي و نگاهم هنوز بر راه است

فقط خدا ز دل كوچه گردم آگاه است

دلم به عشق تو اي خوب اي صداقت محض

هنوز خسته و بي آشيان و گمراه است

از آسمان نگاهم سكوت ميبارد

وسقف نازك تنهايي ام چه كوتاه است

هميشه همنفسم هستي اي عزيز! اما

براي تا تو رسيدن هزار شب راه است

زداغ كوچ تو اي عشق اي همه خوبي

دلم هماره پر از گريه سحرگاه است


السلام عليك يا امام الانس و الجان

 

چه كنم تا كه شبي لايق ديدار شوم

بهر ديدار گل فاطمه بيدار شوم

همچو آن پير خراباتي و عاشق پيشه

چشم بيمار تو را بينم و بيمار شوم

همه ي ترس من اين است كه اي محرم راز

بروم باز از اينجا و گنه كار شوم

كاش مي شد به سويم نظري مي كردي

تا كه از خواب گنه يكسره بيدار شوم

عاشقان بي سر و سامان و گرفتار تواند

كاش از عشق تو من نيز گرفتار شوم

در بيابان گناه و هوس و بي كسي ام

كمكم كن كه دگر راهي گلزار شوم

اللهم عجل لوليك الفرج

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 21:56  توسط علی | 
تبسم

هوالعلی العلیا

خدايا به خاطر اين كه هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم .

خدايا به خاطر اين كه هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندكي از راه راست سست مي شود

 تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم.


خدايا! از اين كه مي بينم بزرگي چون تو، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي كند

 سخت به خود مي بالم .خدايا! با اين كه گناه كرده ام، ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از

 رحمت بي كرانت نااميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام اما توي مهربان هر زمان كه

 درمانده از همه چيز و همه كس شده ام باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت

 بزرگواري حمايتم كرده اي .


به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو چه مي توانم

بگويم؟ اين همه سخاوت و كرم را چگونه پاسخ گو باشم؟

خدايا! تعداد دفعاتي كه در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در

 سخت ترين و غيرممكن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون است .

خدايا! ممنونم كه هر زمان كه تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش كرده ام با

نازل كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم كه در برابر اراده بي انتهايت

 هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد!

تو خود نيك مي داني كه بنده ات جز چيزهايي كه تو به او بخشيده اي در چنته چيزي ندارد،

پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني عشق، آرامش و سعادت

 حقيقي ياريم كني چرا كه بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم .

خداي من مي دانم كه با اين همه تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه

مواظبم هستي زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افكند:


" اگر آنان كه از من روي برتافتند؛ مي دانستند كه چقدر مشتاق ديدارشان هستم، هر آيينه از

 شوق جان مي سپردند."


شب هجران مارا كي سحربي

زصبح وصل مارا كي خبر بي

صبوري زخم ديرين دل ماست

دواي درد مارا كي اثر بی

(بی دل)


خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زندگي گذشته است

 حسرت نخورم ... . و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم .

( دكتر علي شريعتي )


عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود

تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود

نرگس ساقی اگر مستی صد جام نداشت

سر هر کوی و گذر این همه می خانه نبود


          سکوتم را به باران هدیه کردم

                                                  تمام زندگی را گریه کردم

              نبودی در فراق شانه هایت

                                                به هرخاکی رسیدم تکیه کردم

 

یا رب نگاه رخی به رخی آشنا مکن

گر می کنی کرم کن و از هم جدا مکن


         حجاب چهره جان مي‌شود غبار تنم                               

                                     خوشا دمي که از اين چهره پرده بر فکنم

         چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است                                 

                                 روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 21:55  توسط علی | 
شبنم

 

الهی! صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک


ايزدا:

 زين جهان تنها تو با سوز دل من آ شنايي

 واي بر من با جهاني شرمساري كي توانم

تا به درگاهت برآرم نيمه شب دست نيازي؟

 با چنين شرمندگي ها كي زدست من بر آ يد

 تا بجويم چاره درد دلي از چاره سازي؟

 

 زندگي بخشا :

جان پاكم سوي تو پر مي كشد چون مرغ دست اموز 

آ نكه مي پيچد بپاي  جان من ابليس نادانست

 هر زمان از مرگ ياد ارم

 بند بند استخوانم مي كشد فرياد از وحشت

 زانكه جز آ لودگي ره توشه اي در عمق جانم نيست

ايزدا: پاك افرينا

 واي اگر با اين تهي دستي بدر گاه تو روآرم

 گر تهيدست و   گنه كارم    پشيمانم

جززبان اشك خجلت ترجمانم نيست

 در درون جان من باغي است از  توحيد

 اما حيف  گل هايش از غبار معصيت سخت پژمرده است

 مهربا نا:

 روز وشب دست دعا برآ سمان دارم

 تا بباري بر كوير جان من باران رحمت را

 من تو را مي خواهم از تو اي همه خوبي

 عشق خود را در دلم بيدار كن نه شوق جنت را

 با دلي بشكسته روسوي تو  كردم

 بي كسم  در سايه مهر تو مي جويم پناهي

غمگسارا:

 سينه ام از غم گرانبارست

 خلوتم از گريه لبريز است

تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را

 زين جهان تنها تو با سوز دل من اشنايي

 دوست دارم بندگي را با همه شرمندگي ها



راز عشق

 

اهل ولا چورو بسوی خدا کنند                                            

                                                    اوّل بجان گمشده ی خود دعا کنند

شد عالمی اسیر جمال تو ! رخ نما                                         

                                                          تا عاشقانه سیر تماشای خدا کنند

 روی ترا ندیده خریدار بوده اند                                              

                                                      تا ان زمان که پرده بر افتد چه ها کنند؟

    مپسند بی بهار رخت ! غنچه های باغ                                        

                                                          نشکفته سر به جیب محن آشنا کنند

   آهسته چون نسیم گذر کن در ای چمن                                       

                                                          تال غنچه ها بشوق تو آغوش وا کنند

بابوسه مُهر کن لب شوریدگان زمهر                                    

                                                              ترسم که راز عشق ترا بر ملا کنند

عهدی که بسته ایم ! فراموش کی کنیم؟                               

                                                                 صاحبدلان به عهد امانت دعا کنند

   از ما جمال خویش مپوشان که گفته اند:                                  

                                                                   اهل نظر معامله با آشنا کنند!

خوبان اگر در آیینه بینند روی خویش                                  

                                                                خود را چو ما برای ابد مبتلا کنند

                         پروانه سوخت ز آتش هجران! ولی نگفت:                                                     

                                                                   شاهان کم التفات بحال گدا کنند؟


ام امشب


 گرچه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگر

باز کن ساقي مجلس سر ميناي دگر

امشبي را که در آنيم غنيمت شمريم

شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر

 مست مستم مشکن قدر خود اي پنجه ي غم

من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر



مزيت ADSL چيست

در کنار سرعت بسيار بالای آن، مودمهای ADSL مزيتهای بسياری نسبت به مودمهای آنالوگ دارند. برخلاف مودمهای آنالوگ که نيازمند شماره گيری (اتصالات dial-up) می باشند؛ ارتباطات ADSL هميشه برقرار است. اين بدين معناست که ديگر نه به شماره گيری و قطع و وصل شدن نيازی هست؛ و نه به انتظار کشيدن برای اتصال به اينترنت؛ در واقع، ارتباط شما دائمی است. مزيت ديگر آن قابليت استفاده از تلفن، حتی در لحظه کار با اينترنت می باشد. به اين ترتيب، ديگر نيازی نيست که شما از بين اين دو، يکی را انتخاب کنيد.

 سرعت آن چقدر است

سرعت اينگونه ارتباط بستگی به سطح خدماتی دارد که ISP شما فراهم می آورد. يک مودم ADSL می تواند اطلاعات را با سرعتی بين 256 کيلوبيت در ثانيه تا 8 مگابيت در ثانيه پايين گذاری کند. نمونه استانداردی از اين مودم بنام G.lite با سرعت پايين گذاری 1.5Mbps بزودی وارد بازار خواهد شد. اين سرعت بيش از 25 برابر سرعت يک مودم 56.6Kbps می باشد.

 چگونه با وجود استفاده همزمان تلفن و اينترنت از خط تلفن، سرعت آن بالاتراست؟

مودمهای آنالوگ علائم خود را از طريق شبکه تلفن عمومی ارسال می کنند، درست همانگونه که تلفنهای معمولی علائم خود را می فرستند. اما مودمهای ADSL علائم خود را همچون يک کوله پشتی بر دوش علائم صوتی قرار می دهند. در هنگام ورود به مرکز مخابرات، اين خط تلفن به دو قسمت تقسيم می شود. تماسهای صوتی به شبکه تلفن عمومی و علائم اطلاعاتی  به سوی اينترنت فرستاده می شوند.

آيا واقعا سرعت آن 56K است ويا مانند مودمهای معمولی ظاهرا 56K می باشد؟

 هنگام کار کردن بامحدوديتهای سرعت بيشتر بعلت عملکرد خادم اينترنتی که شما می خواهيد با آن ارتباط برقرار سازيد و ميزان عبور و مرور بر روی اين شاهراه بوجود می آيد. اينترنت شبکه ای متشکل از مجموعه ای از رايانه ها می باشد که هريک اطلاعات خود را با روشی متفاوت و از طريق رايانه هايی با سرعتهای متفاوت رد و بدل می کنند. بنابراين، سرعتی که شما بوسيله يک مودم ADSL  اطلاعات را دريافت می کنيد؛ تحت اين عوامل تغيير می کند.

طرز کار ADSL چگونه است

ADSL از راه تقسيم خط تلفن به دو دامنه فرکانسی کار خود را انجام می دهد. فرکانسهای زير 4Khz برای ارسال صدا کنار گذاشته می شوند؛ و فرکانسهای بالای آن نيز برای انتقال اطلاعات بکار می روند. از اين طريق استفاده همزمان از اينترنت و تلفن ميسر می شود. چنين روشی را نامتقارن می نامند و دليل آنهم اينست که برای دريافت اطلاعات، پهنای باند بيشتری نسبت به ارسال آن بکارگرفته می شود. سرعت پايين گذاری همانگونه که قبلا گفته شد؛ از 256 کيلوبيت تا 8 مگابيت در ثانيه متغيير است، و سرعت بالاگذاری نيز بين 16 تا 640 کيلوبيت در ثانيه خواهد بود. اين خصوصيت بسيار سودمند است؛ چرا که اکثر کاربران اينترنت بيشتر اطلاعات را دريافت می کنند تا ارسال.

آيا اين فن آوری با رايانه معمولی نيز سازگار است

پاسخ مثبت است و اين نکته قابل ذکر است که هر چه رايانه جديدتر باشد؛ عملکرد آن نيز بهتر خواهد بود. دو نوع مودم ADSL وجود دارند: داخلی و خارجی (Internal, External). مودمهای داخلی کارتهايی هستند که در درون يک شيار PCI درون رايانه شما نصب می گردند. مودمهای خارجی از طريق يک درگاه USB به رايانه و يا شبکه شما متصل می گردند. در صورت اتصال شما به يک شبکه LAN، اين شبکه دارای همکنشگری است که از طريق آن به مودم خارجی وصل می شود.

 هزينه خريد اين مودم چقدر است

هزينه آن بستگی به شرکت خدمات رسان ADSL و قيمت خود مودم دارد. بسياری از شرکتهای اينترنتی، مودم را بعنوان بخشی از خدمات خود به  کاربر می دهند. در حال حاضر، ممکن است که شما قادر به خريد يک مودم ADSL نباشيد؛ ولی در آينده می توانيد يکی از آنها را به عنوان بخشی از سخت افزار سيستم خود خريداری نماييد.

در تخمين قيمت يک اشتراک ADSL سه جزء اصلی بايد مد نظر گرفته شوند:

1.    قيمت مودم ADSL و تجهيزات مورد نياز آن

2.    قيمت خدمات ADSL که شامل خدمات ماهيانه و هزينه نصب آن می شود.

3.    هزينه ماهيانه ISP  

 

تاثير ADSL بر ارتباط تلفنی تا چه حد است

در بيشتر مواقع، ADSL تداخلی با ارتباطات تلفنی ايجاد نمی کند و بالعکس. تنها در بعضی مواقع، هنگامی که از يک سيم تلفن برای اين دو استفاده می کنيد؛ ممکن است که به نصب يک فيلتر ساده بين دوشاخه و پريز تلفن نياز باشد.

 

نيازی به تغيير آدرس الکترونيکی (email) می باشد؟

اين بستگی به اين دارد که شرکت اينترنتی ارائه دهنده خدمات email به شما، خدمات ADSL را نيز ارائه می دهد يا خير. سايتهای اينترنتی که بر اساس شبکه بوجود آمده اند؛ همچون: Netscape و يا Hotmail با تغييرات ADSL تحت تاثير قرار نخواهند گرفت.

 

تفاوت بين انواع مختلف ADSL به چه صورتی است

G.lite يا ADSL Lite يک استاندارد مخابراتی بين المللی است. اين فن آوری سرعت پايين گذاری را تا 1.5Mpbs و سرعت بالاگذاری را تا 384Kbps افزايش می دهد. ADSL سريع السير بسيار سريعتر از اين گونه عمل می کند سرعت پايين گذاری را تا 8Mbps افزايش می دهد؛ اما مشکل آن اينست که بسيار پرهزينه و مشکل ساز است. نصب آن به حضور متخصصان و کارگذاری يک جداساز بر روی خط تلفن بمنظور جداسازی تماسهای صدا-نمابر از اطلاعات در حال انتقال نياز دارد.

 

تفاوت بين ADSL و مودمهای کابلی چيست

ADSL ارتباطی دائمی و پرسرعت را بر روی يک سيم معمولی تلفن بوجود می آورد؛ در حاليکه، مودمهای کابلی ارتباط دائمی و پرسرعت خود را بر روی يک خط تلويزيون کابلی تقسيم شده (shared) ارائه می دهند. با وجود اينکه مودمهای کابلی دارای قابليت پايين گذاری و پهنای باند بسيار بالاتری هستند؛ ولی بدليل اينکه اين پهنای باند بين تمام کاربران تقسيم شده است و امکان اتصال همزمان تمام کاربران به شبکه وجود دارد؛ چنين سرعتی مطمئنا افت و خيز خواهد داشت. سرعت بالا گذاری مودمهای کابلی در بيشتر مواقع، کمتر از ADSL است، که اين يا بدليل اينست که کابل مذکور، خود، کم سرعت تر است و يا افراد بسيار زيادی در يک همسايگی در حال تلاش برای ارسال و دريافت اطلاعات خود می باشند. تفاوت عمده بين ADSL و مودم کابلی در تعداد خطوط مهيا شده برای هر کدام از آنهاست. امروزه، بيش از 12 ميليون خانه يافت نمی شوند که از خدمات ارتباط دو طرفه  کابلی برخوردار باشند؛ و با اينکه اين رقم در حال افزايش است؛ ولی با رقم دارندگان خطوط تلفنی معمولی قابل رقابت نيست. تنها حدود 20 درصد از خانه ها در حال حاضر قابليت نصب خدمات کابلی را دارند که در مقايسه با 50 تا 60 درصد قابليت استفاده از ADSL ميزان ناچيزی است. علاوه بر آن، بسياری از شبکه های کابلی قادر به ارائه کانال  بازگشت نيستند؛ در نتيجه، چنين شبکه هايی قبل از ارائه خدمات اينترنتی با باند عريض، نيازمند ارتقاء جدی و همه جانبه در سيستم خود می باشند


خدایا مرا از خود و از همه وابستگی های به خود آزاد کن. آن چنان روحم را تسخیر کن که

دیگر خودی در کار نباشد .

بگذار از جاذبه های مادی خود را آزاد کنیم وسبک بر بال های روح بنشینیم وبه معراج آسمان

ها صعود کنیم .



گنجی به نام ْصلواتْ (2)

 
حضرت رضا فرمود : هر کس  قادر بر  کفاره گناهان خود نباشد صلوات بسیار بفرستد که

صلوات بر محمد و آل محمد گناهان را می ریزاند .

 امیر مومنان علی  (ع) فرمود : صلوات فرستادن در محو کردن گناهان  شدید تر است  از فرو 

   نشانیدن آتش توسط آب . (جامع الاخبار-ص ۶۸)

**  بر آورده شدن حاجت**

 توسل به ساحت  اقدس حضرت رسول خدا (ص) :

  هر کس ۹۲ روز با توجه و  رو به قبله بنشیند و روزانه هزار مرتبه صلوات بفرستد حاجتش  بر

 آورده می شود.(مفاتیح الجنان)

 هرکس  به چهارده معصوم توسل نماید و ۱۴ صلوات به ارواح مقدس چهارده معصوم هدیه

  نماید . حاجتش بر آورده می شود . «بسیار مجرب است .»


موعودا!

 

در تمناي وصالش خون د ل از د يده ريزم                                                   

                                                   غير شور و وصل او شوري د گر د ر سر ندارم

تا سپرد م د ل به تو از خلق عالم د يده بستم                                               

                                             د لربايي كردي و من غير تو  د لبـــــر ندارم

 

دير هنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت،

 سوخته ايم باغ آرزوها به شوق بهار روي تو خزان ها را مي شمارد و چکامه هاي خونين

 شقايق را مي نگارد؛

نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛

عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش برنيارند؛

مهديا!

معراج نشيني بگذار و از پرده غيبت به دراي و رخسار محمدي بنماي؛

که خيل منتظران به جان آمده از حقارت و عيدهاي دنيايي، چشم بر بلنداي وعده ديدار تو

 دارند.

اي گوشوار عرش الهي! آرمان انتظار را به کوله بار صبر و يقين، بر دوش مي کشيم و به ترنم

 آواي ظهور سرخوشيم، هر بامداد ، ياد طلوع تو را در سينه مي پرورانيم و پرتو چهره تو را در

 ديده نقش مي زنيم.

عمري است که اشک هايمان را در کوره سوزان حسرت ها انباشته ايم و انتظار جمعه اي را

 مي کشيم که جويبار ظهورت از پشت کوه هاي غيبت سرازير شود، تا آن کوره را بدان آب

غاموش سازيم و آن حسرت ها را به دريا ريزيم.

سبکبار تن خسته امان را در زلال آن بشوييم.

اي اميد بي پناهان، بيا...بيا.

از ثري تا به ثريا، دل هاي بي قراران، شيداي يک نگاه توست.

از سوي تا ماسوي جان هاي بي پناهان، نثار قدم هاي تو باد.

بيا و روزه داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاي عهد انتظار را دستي برافشان 

 



ديدار يار غائب


 ملاقات حضرت آية الله العظمى مرعشى نجفى(ره)
 

در ايام تحصيل علوم دينى و فقه اهل بيت عليهم‏السلام، در نجف اشرف، شوق زيادى جهت

 ديدارجمال مولايمان بقية الله الاعظم عجل‏الله ‏تعالى ‏فرجه داشتم با خود عهد كردم چهل

 شب چهارشنبه پياده به ‏مسجد سهله بروم، به اين نيت كه جمال آقا صاحب الامرعليه‏السلام

 را زيارت كنم و به اين فوز بزرگ نايل شوم.

تا 35 يا 36 شب چهارشنبه ادامه دادم. تصادفا در يك ‏شب چهارشنبه ، رفتنم از نجف به تاخير

افتاد و هوا ابرى و بارانى ‏بود. نزديك شب وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفت ‏مخصوصا از

زيادى قطاع الطريق و دزدها، ناگهان ‏صداى پايى را از پشت ‏سر شنيدم كه بيشتر موجب ترس

‏و وحشتم گرديد. برگشتم به عقب، سيد عربى را با لباس ‏اهل باديه ديدم، نزديك من آمد و با

زبان فصيح گفت: اى‏سيد! سلام عليكم.

ترس و وحشت ‏به كلى از وجودم رفت و اطمينان و سكون نفس پيدا كردم . تعجب آور بود كه

چگونه اين ‏شخص در تاريكى شديد، متوجه سيادت من شد و در آن ‏حال من از اين مطلب

غافل بودم. به هر حال سخن ‏مى‏گفتيم و مى‏رفتيم . سيد عرب از من سؤال كرد: قصد كجا

دارى؟

گفتم: مسجد سهله.

فرمود: به چه جهت؟

گفتم: به قصد تشرف و زيارت ولى عصرعليه‏السلام.

مقدارى كه رفتيم ، به مسجد زيد بن صوحان كه مسجد كوچكى است نزديك مسجد سهله

رسيديم داخل مسجد شده و نماز خوانديم و بعد از دعايى كه سيد خواند كه، مثل آن بود كه

 ديوار و سنگها با ايشان آن دعا را مى‏خواندند، احساس انقلابى عجيب در خود نمودم كه از

وصف آن ‏عاجزم.

بعد از دعا سيد فرمود: سيد تو گرسنه‏اى، خوب‏است ‏شام بخورى.

پس سفره‏اى را كه زير عبا داشت ‏بيرون آورد و درآن ‏سه قرص نان و دو يا سه خيار سبز تازه

بود. مثل اين كه‏ تازه از باغ چيده شده بود . و آن وقت چله زمستان وفصل سرماى ‏شديد بود و

 من متوجه نشدم كه اين آقا اين‏ خيارهاي  تازه سبز را در اين فصل زمستان از كجا آورده؟ به

 هر حال طبق دستور آقا شام خوردم.

سپس فرمود: بلند شو تا به مسجد سهله برويم.

داخل مسجد شديم ، آقا مشغول اعمال وارده درمقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت

انجام وظيفه‏ مى‏كردم و بدون اختيار نماز مغرب و عشاء را به آقا اقتدا كردم و متوجه نبودم كه

 اين آقا كيست؟

بعد از آن كه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمود:

اى سيد آيا مثل ديگران بعد از اعمال مسجد سهله به ‏مسجد كوفه مى‏روى يا در همين جا

مى‏مانى؟

گفتم: مى‏مانم و سپس در وسط مسجد در مقام امام ‏صادق عليه‏السلام نشستيم.

به سيد گفتم: آيا چاى يا قهوه يا دخانيات ميل دارى ‏آماده كنم؟

در جواب، كلام جامعى را فرمود: اين امور از زوايد‏ زندگى است كه ما از آن دوريم.

اين كلام در اعماق وجودم اثر گذاشت ‏به نحوى كه ‏هرگاه يادم مى‏آيد اركان وجودم مى‏لرزد. به

 هر حال ‏مجلس نزديك دو ساعت طول كشيد و در اين مدت‏ مطالبى رد و بدل شد كه به بعضى

 از آنها اشاره مى‏كنم.

1. در رابطه با استخاره سخن به ميان آمد. سيد عرب ‏فرمود:

اى سيد با تسبيح به چه نحو استخاره مى‏كنى؟

گفتم: سه مرتبه صلوات مى‏فرستم و سه مرتبه‏ مى‏گويم: «استخير الله برحمتة خيرة فى

 عافية‏» پس‏ قبضه‏اى از تسبيح را گرفته مى‏شمارم، اگر دو تا بماند بد است و اگر يكى ماند

خوب است.

فرمود: اين استخاره، دنباله اي دارد كه به ‏شما نرسيده و آن اين است كه هرگاه يكى باقى

ماند فورا حكم به خوبى استخاره ندهيد بلكه دوباره ‏بر ترك عمل، استخاره كنيد اگر زوج آمد

كشف مى‏شود استخاره اول خوب است اما اگر يكى آمد كشف مى‏شود كه استخاره اول

 ميانه است.

به حسب قواعد علميه مى‏بايست دليل بخواهيم و آقا جواب دهد به جاى دقيق و باريكى

 رسيديم پس به مجرد اين قول تسليم شدم و در عين حال متوجه نبودم كه اين آقا كيست.

2. از جمله مطالب در اين جلسه تاكيد سيد عرب بر تلاوت ‏و قرائت اين سوره‏ها بعد از نمازهاى

 واجب بود. بعد ازنماز صبح سوره ياسين و بعد از نماز ظهر سوره نباء بعد از نمازعصر سوره

نوح و بعد از مغرب سوره واقعه و بعد از نماز عشاء سوره ملك.

3. ديگر اين كه تاكيد فرمودند: بر دو ركعت نماز بين‏ مغرب و عشاء كه در ركعت اول بعد از حمد

 هر سوره‏اى خواستى مى‏خوانى و در ركعت دوم بعد از حمد سوره ‏واقعه را مى‏خوانى و

فرمود: اين نماز كفايت مى‏كند از خواندن ‏سوره ‏واقعه بعد از نماز مغرب، چنانكه گذشت.

4. تاكيد فرمود كه: بعد از نمازهاى پنجگانه اين دعا رابخوان:

«اللهم سرحنى عن الهموم و الغموم و وحشة ‏الصدر و وسوسة الشيطان برحمتك يا

ارحم‏الراحمين‏».

5. و ديگر بر خواندن اين دعا بعد از ذكر ركوع درنمازهاى يوميه خصوصا ركعت آخر تاكيد كردند:

«اللهم صل على محمد و آل محمد و ترحم على‏عجزنا و اغثنا بحقهم‏».

6. در تعريف و تمجيد از شرايع الاسلام مرحوم محقق ‏حلى فرمود:

تمام آن مطابق با واقع است مگر كمى از مسايل آن.

7. تاكيد بر خواندن قرآن و هديه كردن ثواب آن، براى‏ شيعيانى كه وارثى ندارند يا دارند ، ولكن

 يادي از آنها نمى‏كنند.

8. تحت الحنك را از زير حنك دور دادن و سر آن را درعمامه قرار دادن چنانكه علماى عرب به

 همين نحو عمل ‏مى‏كنند و فرمود: در شرع اين چنين رسيده است.

9. تاكيد بر زيارت سيد الشهدا عليه‏السلام.

10. دعا در حق من و فرمود: قرار دهد خدا تو را از خدمتگزاران شرع.

11. پرسيدم: نمى‏دانم آيا عاقبت كارم خير است و آيا من ‏نزد صاحب شرع مقدس رو سفيدم؟

فرمود: عاقبت تو خير و سعيت مشكور و روسفيدى.

گفتم: نمى‏دانم آيا پدر و مادر و اساتيد و ذوى الحقوق ‏از من راضى هستند يا نه؟

فرمود: تمام آنها از تو راضى‏اند و درباره‏ات دعا مى‏كنند.

استدعاى دعا كردم براى خودم كه موفق باشم براى ‏تاليف و تصنيف.

دعا فرمودند.

پس از اين گفتگو به خاطرحاجتى خواستم از مسجد بيرون روم ، آمدم كنار حوض كه در وسط

 راه قبل از خارج ‏شدن از مسجد قرار دارد ، به ذهنم رسيد چه شبى بود واين سيد عرب

كيست كه اين همه با فضيلت است؟ شايد همان مقصود و معشوقم باشد تا به ذهنم اين فكر

 ‏خطور كرد، مضطرب برگشتم و آن آقا را نديدم و كسى ‏هم در مسجد نبود. يقين پيدا كردم كه

 آقا را زيارت كردم ‏و غافل بودم، مشغول گريه شدم و همچون ديوانه اطراف ‏مسجد گريه

مى‏كردم تا صبح شد، چون عاشقى كه بعد از وصال مبتلا به هجران شود.


سلام بر مهدی(ع)


سلام بر امام به حق كه مجدد است و عالمى است كه درياى علمش بى‏حد و پايان است .

سلام ما بر زنده كننده اهل ايمان و هلاك كننده كافران سلام بر مهدى امتها و جامع تمام كلمات وحى الهى .

سلام بر جانشين اولياء گذشته كه صاحب مجد و شرافت است سلام بر حجت خداى معبود و بر كلمه محمود

 او باد.

سلام بر عزت بخشنده دوستان خدا و ذليل كننده دشمنان خدا سلام بر وارث انبياء الهى و بر خاتم اوصياء

پيغمبران.

سلام بر امام قائم منتظر خلق و بر سلطان عادل مشهور عالم سلام بر صاحب شمشير كشيده و بر ماه تابان و

 نور درخشان .

سلام بر آفتاب شام ظلمانى جهان و ماه تمام ايمان سلام بر بهار اهل عالم و صفا و شادى بخش روزگار .

سلام بر صاحب شمشير قدرت و شكافنده فرق سلام بر آن دين مأثور و كتاب رقم شده.

سلام بر حضرت بقية الله در ديار خدا و حجت او بر بندگان خدا آن كسى كه ميراث تمام پيغمبران به او منتهى

 شود و آثارو شعار پاكان عالم نزد او موجود باشد.

سلام بر آن كه امين است بر سر حق و ولى امر است .

سلام بر امام مهدى آن كسى كه خداى عزوجل به امت ها وعده داده كه عقايد مختلف مردم را به وجود او

 جمع كند و خلق را از تفرقه برهاند .

و به وجود او خداى متعال زمين را پر از عدل و داد گرداند و همه قواى عالم از او تمكين كنند و وعده خدا به

 عزت اهل ايمان به وقوع پيوندد .

گواهى مى‏دهم اى مولاى من كه تو و ائمه طاهرين پدران بزرگوار تو امامان من و آقاى منند و در دنيا و در

 آخرت كه شاهدان خلق به گواهى برخيزند .

اى مولاى من از تو درخواست مى‏كنم كه از خداى تبارك و تعالى بخواهى كه امور مرا اصلاح كند و حاجت

هايم را برآورد و گناهانم را ببخشد .

و در امر دين و دنيا و آخرتم از من دستگيرى كند و از همه برادران و خواهران اهل ايمان من تمام را دست

 گيرد كه خداى متعال بسيار آمرزنده و مهربان است .

پروردگارا درود و رحمت فرست بر حجت و خليفه تو بر اهل زمين تو در تمام بلاد دعوت كننده خلق است به

 راه تو.

و نگهبان عدل و فيروز و ناجح به فرمان توست ولى و دوستدار اهل ايمان و هلاك كننده كافران و برطرف

 كننده ظلمت كفر و عصيان و روشن كن طريق حق است.

خلق را به صداى رسا به علم و حكمت الهى دعوت كند و به موعظه نيكو و سخن صدق پند دهد و او كلمه

 تامه توست و صندوق (اسرار و علوم) توست و نماينده تو در روى زمين است .

آن امامى كه دايم مراقب و نگران و خائف و ترسان بود آن ولى ناصح و خيرخواه امت و كشتى نجات و

پيشواى هدايت خلق و نور ديدگان خلايق است .

و بهترين كسى است كه در تن پيراهن و ردا كند و او منتقم و خونخواه مظلومان عالم است و گشايش بخش

 دلها و برطرف كننده هم و غم و بليات خلق است .

پروردگارا رحمت و درود فرست بر او و بر پدران بزرگوار او كه امامان هدايت و پيشوايان با ميمنت و بركت

 امت هستند .

درود فرست بر آنان مادامى كه ستارگان طلوع مى‏كنند و درختان برگ برآورد و ميوه‏ها برسد و شب و روز

 در عالم رفت و آمد كند و مرغان چمن نغمه سرايى كنند .

پروردگارا ما را به دوستى آن بزرگوار منتفع گردان و در زمره اصحاب او زير لواى او ما را محشور ساز

اى خداى به حق اى پروردگار عالميان اين دعا را مستجاب گردان.


فاطمه فاطمه است


حضرت زهرا عليهاالسلام در همه ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود.

مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.

مظهر يك "همسر"، در برابر شوهرش.

مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.

مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه

 مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.

او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در

جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.

نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟

خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن

 مى گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و

 هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزش هاى مريم را بيان كرده اند.

 هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به كار گرفته

 اند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و

 حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندي

 هاى همه در طول اين قرن هاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند

كه:

"مريم مادر عيسى است".

و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:

خواستم بگويم:

فاطمه دختر خديجه بزرگ است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.


منبع: کتاب «فاطمه فاطمه است»، دکتر علي شريعتي



دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

بیا درد دل افشا کن  مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل   کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی  که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص  دریا کردنش با من

به من گو حاجت خود را  اجابت می کنم آنرا

طلب کن آنچه می خواهی  مهیا کردنش با


نقش خیال

 
عمريست  من در طلبت هر روز گامی ميزنم

دست شفاعت هر زمان در نيکنامی می زنم

بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود

دامی براهت مينهم مرغی بدامی ميزنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

حالی من اندر عاشقی داد تمامی ميزنم

تا بو که يابم آگهی از سايه سرو سهی

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی ميزنم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خيالی ميکشم فال دوامی ميزنم

با آنکه از وی غايبم وز می چو حافظ  تايبم

 در مجلس روحانيان گه گاه جامی ميزنم


دلم آکنده شد از غم چرا يارم نمی آيد
شمع فروزان

دلم آكنده شد از غم چرا يارم نمي آيد                                

                                                       همه عمرم شده ماتم چرا يارم نمي آيد

  ندانم يوسف زهرا چرا از من گريزان است                          

                                                               درخت عمر من بي او همي چون برگ ريزان است
 
چو يعقوب از فراق وي دو چشمم اشك باران است               

                                                                   شب و روز اين شده ذكرم چرا يارم نمي آيد

اگر ساقي تو باشي  و شراب جرعه نوشش من                     

                                                                       ز مي پر سازم جامم را نگرآخر چه مستم من

  بيا يا دل ببر با خود و يا خود را نما بر من                           

                                                                       همي چو بلبلان خوانم چرا يارم نمي آيد

ز غم ويران شد اين دل ندانم حل اين مشكل                          

                                                                   مشو راضي كه از هجرت شود بيت الحزن اين دل
 
    كجا جويم جمالت را كدامين خانه و منزل                                   

                                                                    زغم فرياد و واويلا چرا يارم نمي آيد
   
هواي كوي تو مولا بزد آتش درونم را                               

                                                                        بيا يكدم نما آزاد از اين غم جسم و روحم را

   سر جانم فداي تو بيا خوش كن روانم را                                    

                                                                          سرشكم شد روان هر دم چرا يارم نمي آيد
 
ز هجر يوسف كنعان فقط يعقوب گريان شد                                     

                                                                            ولي از هجر تو ملك و فلك را غم نمايان شد

سحر پروانه را بنگر به عشقت سوز و نالان شد                                

                                                                   صدا زد سوختم يارب چرا يارم نمي آيد

به زير ابر پنهاني ز كي اي ماه تابانم                                       

                                                                     بيا بشكاف ظلمت را تو اي شمع فروزانم

دو پنهان است جانم را نموده كوه آتش زا                                   

                                                                      يكي پنهاني قبر عزيز مصطفي زهرا
 
دگر يوسف گم گشته يعني مهدي زهرا                                     

                                                                     شده ذكرم همه فكرم چرا يارم نمي آيد


2 نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 15:0  توسط علی | 
شمیم عشق

هو المحبوب

ستایش از ان خدای یکتا است

خدایی که دیدگان هر بیننده ای از دیدنش قاصر

واندیشه هر توصیف کننده ای از وصف او عاجز است

ستایش مخصوص خداست

که بهره ای از معرفت خود را به ما ارزانی فرمود

واز نعمت شکر خویش به ما الهام فرمود

ستایش مخصوص خدایی است

که برای ما اخلاق نیکو و صفات حسنه را بر گزید

و برای ما روزیهای پاکیزه ارزانی داشت

ای خدای من

اگر به درگاهت بگریم تا پلکهای چشمانم بیفتد

وبا اواز بلند ناله کنم تا صدایم قطع شود

ودر پیشگاه تو بایستم تا پاهام ورم کند

و در برابرت رکوع کنم تا استخوان پشتم از جا در اید

وبرای تو سجده کنم تا کاسه چشمانم به گودی رود

و همه عمرم خاک زمین بخورم وتا پایان روزگارم اب خاکستر بنوشم

ودر خلال اینها به ذکر تو مشغول شوم تا زبانم کنده شود

انگاه به خاطر شرمندگی چشم به اسمان بلند نکنم

هیچگاه نخواهم توانست محبتی که بر من ارزانی کرده جبران کنم

خداوندا کمکم کن تا در روز اخرین شرمنده ی تو نباشم


يادي از شهيد دکتر چمران - مناجات

 
من اعتقاد دارم كه خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی كه در

      راه خدا تحمل كرده است پاداش می‏دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه
 
درد و رنجی است كه در اين راه تحمل كرده است، و می‏بينيم كه مردان

 خدا بيش از هركس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علی
 
بزرگ را بنگريد كه خدای درد است، كه گويی بندبند وجودش، با درد و

 رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايی از درد و شكنجه

فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبری را ببينيد، كه

با درد و رنج انس گرفته است.

درد، دل آدمی را بيدار می‏كند، روح را صفا می‏دهد، غرور و خودخواهی را
 
نابود می‏كند، نخوت و فراموشی را از بين می‏برد، انسان را متوجه وجود

خود می‏كند.

مناجات ...

خدايا! هدايتم كن! زيرا می‏دانم كه گمراهی چه بلای خطرناكی است.

خدايا! هدايتم كن! زيرا می‏دانم كه گمراهی چه بلای خطرناكی است.

خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا می‏دانم كه ظلم چه گناه
 
نابخشودنی است.

خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفی است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسی بزنم، زيرا تهمت، خيانت
 
ظالمانه‏ای است.

خدايا! ارشادم كن كه بی‏انصافی نكنم، زيرا كسی كه انصاف ندارد

شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق كسی را ضايع نكنم، كه بی‏احترامی به يك

انسان، همانا كفر خدای بزرگ است.

خدايا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم

و جمال زيبای تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستی دنيا و ناپايداری روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز،

تا فريب زرق و برق عالم خاكی، مرا از ياد تو دور نكند.

خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهی در مقابل توفان‏ها هستم،

به من ديده‏ای عبرت‏بين ده، تا ناچيزی خود را ببينم و عظمت و جلال

تو را براستی بفهمم و به درستی تسبيح كنم.

خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند می‏دهم

كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهی.

خدايا! می‏خواهم فقيری بی‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏های مادی زندگی،
 
مرا از زيبايی و عظمت تو غافل نگرداند.

خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغای كشمكش‏های پوچ
 
مدفون نشوم.

خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد می‏سوزد، قلبم می‏جوشد،

احساسم شعله می‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه می‏زند،

تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته‌‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويی ندارم،
 
احساس می‏كنم كه اين دنيا ديگر جای من نيست، با همه وداع می‏كنم،
 
و می‏خواهم فقط با خدای خود تنها باشم.

خدايا! به سوی تو می‏آيم، از عالم و عالميان می‏گريزم، تو مرا در جوار
 
رحمت خود سكنی ده.


 
نیایش دکتر علی شریعتی


خدایا!در برابر هر انچه ماندن انسان را به تباهی می کشاند  مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن

خدایا به من توفیق تلاش در شکست  صبر در نومیدی  رفتن بی همراه  جهاد بی صلاح  کار بی پاداش

  فداکاری در سکوت  دین بی دنیا  مذهب بی عوام  عظمت بی نام  خدمت بی نان  ایمان بی ریا  خوبی بی

نمود  گستاخی بی خامی  مناعت بی غرور  عشق بی هوس  تنهایی در ابوه جمعیت  دوست داشتن بی انکه

 دوستت بدارند روزی کن

خدایا! بر اراده  دانش عصیان بی نیازی حیرت لطافت روح شهامت و تنهایی ام بیفزای

خدایا مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان اضطراب های بزرک  غم های ارجمند  و حیرت های عظیم

 را به روحم عطا کنلذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عزیز را به جانم بریز

خدایا به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسو لیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت

نپوسم

خدایا مرا در ایمان طاعت مطلق بخشتا در جهان عصیان مطلق باشم

خدایا! خود خواهی را چندان در من بکش یا بر من بر کش تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از ان

 در رنج نباشم

خدایا به من زیستنی عطا کنکه در لحظه ی مرگ بر بی ثمره ی لحظه ای که برای زیستن گذشته است

 حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خودخواهم آموخت.


آمده است كه خداوند متعال فرمود:


«من طلبنى وجدنى و من وجدنى عشقنى (يا: من وجدنى احبنى) و من احبنى عشقنى و من

عشقنى عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلىّ ديته و انا ديته (و يا: و من علىّ ديته فاناديته)

هر كه به جستجوى من بر آيد مرا مى‏يابد و هر كه مرا پيدا كند دوستم خواهد داشت و هر كه من

را دوست بدارد عاشق و شيفته من خواهد شد و هر كه چنين باشد من نيز عاشق او خواهم بود

و هر كه من عاشق او باشم در اين راه او را خواهم كشت و شهيد عشقش خواهم نمود و هر كه از

سوى من شهيد عشق شود خونبهاى او بر عهده من خواهد بود و من خود ديه و خونبهاى وى

هستم (و به كمتر از اين براى وى راضى نيستم


لیبک حق


آن يكي الله مي گفتي شبي                                                 

                                       تا كــه شيرين گردد از ذكرش لبي

  گفت شيطانش خموش اي سخت روي                                       

                                      چند گــويي آخر اي بسيار گوي

 اين همه الله گفتي كه تـــــــو                                                

                                               خـــود يــــكي الله را لـــبــيك كــو؟

او شكسته دل شد و بنهاد سر                                           

                                               ديد در خواب از خضر را در حــضر

گفـــت لبـــيكم نمي آيد جواب                                          

                                                   زان هـــمي ترسم كه باشم رد باب

ني كه آن الله تو لــبيك ماست                                          

                                               آن نياز و سوز و دردت پيك ماست

نه تــــو را در كار من آورده ام                                       

                                                 نه كـــه من مشغول ذكرت كرده ام

ترس و عشق تو كمند لطف ماست                                              

                                                زير هــــــر يارب تــــو لبيك هاست


خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت                                                                                                                       به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود                                                                    

                                                                زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت

به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشي كرد                                                      

                                                                      فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوي كرده مي‌روي به چمن                                                       

                                                                     كه آب روي تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم                                                               

                                                                          چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره مي‌زد                                                                   

                                                                     صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت

   ز شرم آن كه به روي تو نسبتش كردم                                                               

                                                                           سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت

  من از ورع مي و مطرب نديدمي زين پيش                                                          

                                                                    هواي مغبچگانم در اين و آن انداخت

كنون به آب مي لعل خرقه مي‌شويم                                                             

                                                                      نصيبه ازل از خود نمي‌توان انداخت

مگر گشايش حافظ در اين خرابي بود                                                             

                                                                             كه بخشش ازلش در مي مغان انداخت

جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان                                                       

                                                                         مرا به بندگي خواجه جهان انداخت



کراماتي از حضرت ابوالفضل(ع)

 


۱-حضرت اباالفضل (ع) فرمود: بگو يا صاحب الزمان!

جناب حجة الاسلام آقاي مكارمي فرمودند:

نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهي‌گيري به كنار ساحل مي‌رود و

 در آنجا يكدفعه غرق مي‌شود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان مي‌بيند كه وي روي آب آمد!

باري، شخص غرق شده كنار ساحل مي‌آيد و عمويش از او مي‌پرسد: چگونه نجات يافتي؟ مي‌گويد: در حال

 غرق شدن ، به ياد روضه‌ها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!

ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من

 هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا

امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.


۲- در قبر گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس (ع)

جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالله مبلغي آباداني نقل كردند:

در سال 1355 شمسي، يكي از وعاظ شهر يزد، به نام شيخ ذاكري، به بندرعباس مي‌آيد و از

 آنجا جهت تبليغ به دهكده سياهو، در اطراف اين شهر، عازم مي‌گردد و در روز 9 محرم الحرام

 در اثر سكته قلبي درمي‌گذرد. جنازه آن مرحوم را به بندرعباس منتقل مي‌كنند و در جوار

يكي از امامزاده‌ها به خاك مي‌سپارند.

اينكه بقيه ماجرا را از زبان حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاي مبلغي بشنويد:

ايشان مي‌گويد:

من موقع تلقين خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكري را تكان مي‌دادم كه ناگاه چشم

خود را باز كرد و با صداي بلند، به گونه‌اي كه همه شنيدند گفت: السلام عليك يا اباالفضل

 العباس عليه السلام! و سپس بست.

همزمان با اين حادثه شگفت، بوي عطر خوشي به مشام من و حضار رسيد كه بر اثر آن افراد

 حاضر شروع به صلوات بر پيامبر و خاندان معصوم وي سلام الله عليهم اجمعين نمودند. اين

 بود مشاهدات اين جانب كه خود در حال تلقين ميت ، ناظر آن بودم.


۳- صد دينار حواله حضرت اباالفضل العباس (ع)

ثقة الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي رضا گل محمدي ابهري زنجاني، شب 27 جمادي

 الثانيه سال 1416 هـ. ق. در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليها

 السلام نقل كرد:

يكي از اهالي كربلا، عربي را مي‌بيند كه در حرم حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس

 عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن مي‌گويد.

آقا جان، صد دينار از شما پول ‌مي‌خواهم؛ مي‌د‌هي كه بده و اگر نمي‌دهي مي‌روم به حرم

 حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت مي‌كنم.

سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و مي‌گويد: فهميدم، فهميدم! و از حرم بيرون

مي‌رود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكي از مغازه داران مي‌گويد: آقا فرموده است صد دينار

 به من بده. او مي‌گويد: نشاني شما از آقا چيست؟ مي‌گويد: به اين نشان، كه پسر شما

مريض شده و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردي؛ بده! و او هم

 صد دينار را مي‌دهد.

ناقل مي‌گويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردي و نتيجه گرفتي. گفت: به

حضرت گفتم اگر پول ندهي، مي روم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام

مي‌كنم. اينجا بود كه ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روي صندلي نشسته

بود، حواله‌اي به من داد. من هم رفتم و از بازار گرفتم.


۴- كفي از آب برداشت...

شب سي‌ام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه عليه السلام در سادات

 محله(بابل) جناب آقاي دكتر حاج سيدعلي طبري پور اظهار داشتند:

شخصي رفت كنار نهري وضو بگيرد؛ كفي از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به

ياد سقاي دشت كربلا، حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب

نخورد. آب را روي آب ريخت و همزمان، اشك زيادي هم در عزاي آن حضرت از چشم جاري

 ساخت. همان شب، زن مريضش در خواب مي‌بيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام

آمد و وي را شفا داد. به اين طريق كه، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسيد: مگر

شما دست نداري؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كي هستي؟ فرمود: شوهرت به چه

كسي متوسل شده است؟ حالا شناختي كه شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟!


۵- رشته سبز را از بازويت باز نكن

جناب حجة الاسلام ، خطيب فرزانه، آقاي حاج سيدحسين معتمدي كاشاني گفتند:

نعمت الله واشهري قمصري از فرزندش محسن نقل كرد كه:

اواخر خدمت سربازي، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ايستگاه راه آهن

 مصادف با زماني بود كه اسراي عراقي و زخميها را با قطار مي‌آوردند. در آنجا يك اسير

عراقي را از قطار خارج كردند كه رشته سبزي بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كردند و

 ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزي به بازويت بسته‌اي ، آيا سيدي؟ گفت: نه، و

توضيح داد:

چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانيها جنگ بكنيم، مادرم مرا

به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برد و يك رشته سبز رنگ را از يكي از

خدام حرم گرفته، يك سر آن را به بازوي من بست و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت

ابوالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام گره زد و شروع كرد به گريستن. در حين گريه

حضرت را قسم داد و گفت: اين بچه‌ام را ميخواهند به جبهه ببرند، من از زخمي شدن و اسير

شدن او حرفي ندارم، اما نمي‌خواهم كشته شود يا ابوالفضل، شما يك نظري بفرماييد، هر

چه به سر بچه من بيايد مسئله‌اي نيست، ولي كشته نشود و دوباره به سوي من برگردد.

سپس به من گفت رشته را از بازويت باز نكن كه من از حضرت عباس عليه السلام خواسته‌ام

 تا محفوظ مانده و به من برگردي.

وقتي كه به جبهه آمديم، با چند نفر در يك مكان به ايرانيها حمله كرديم. ايرانيها ما را محاصره

كردند. وضع بسيار سختي داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما مي‌آمد. چند نفر از رفقاي

من در اثر تير خوردن كشته شدند، ولي من كه دستها را روي سرگذاشته و براي تسليم آماده

 شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و دعاي مادرم

 از كشته شدن نجات پيدا كردم.


۶- بابا مرا بر زمين بگذار

جناب حجة‌الاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل

كردند كه مرحوم آية الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي مي‌فرمودند:

زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با

عده‌اي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچه‌اي 6

 - 7 ساله را بر روي دست حمل مي‌كرد كه به نظر مي‌رسيد جان خود را از دست داده و مرده

 است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام،

 اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام مي‌كنم.

با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت

مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز در اين فكر

 بوديم كه ديديم بچه چشمانش را باز كرد و به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار!

همه ما از مشاهده اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته

 است.


۷- يكي از كبوترهاي حرم اباالفضل عليه السلام

ششم ذي الحجة الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردين 1376 ش در مدرسه آية الله

العظمي آقاي حاج سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني(ره) با جناب حجة الاسلام و المسلمين

 آقاي حاج سيدرسول مجيدي، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام

 ملاقاتي دست داد. فرمودند:

جناب آقاي حاج آقا رضا كرماني صاحب فروشگاه گز عالي در اصفهان براي من نقل كرد كه،

 من بچه‌اي 10 - 12 ساله بودم. ديدم كودكي يكي از كبوترهاي صحن مطهر حضرت اباالفضل

 العباس عليه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه

 در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلي چسبيد. اين

 هم يكي از كرامات آقا قمر بني هاشم عليه السلام.


۸-بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!

سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليهم

 السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:

يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور مي‌زد و آب به دست بچه‌ها

مي‌داد، نقل مي‌كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با

 شب تاسوعا بود وقتي مي‌خواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه

 ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مي‌روي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت

سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از

خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده‌اي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با

خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.

مي‌گويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش

ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت مي‌خواست حركت كند، جلوي هيئت

ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جمله‌اي را به من گفته كه دلم را سوزانده

است. اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد كه داد، والا فردا مي‌آيم وسط هيئتها اين مشك آب

را پاره مي‌كنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار مي‌گذارم اين را

گفتم و هيئت حركت كرد.

نيمه‌هاي شب بود. هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم،

گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچه‌ام را به اين حال

 ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زده‌ام، اگر عملي

 نشد فردا مشك را پاره مي‌كنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه

مي‌كردم و هم پسرم.

مي‌گويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس است ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر

دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!

من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بغلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟!

مستمرا گريه مي‌كردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه

پسرم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.

آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد:

بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك

 نفر كنار من ايستاده به من مي‌گويد بلند شو! گفتم : نمي‌توانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا

اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم،. بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد

 و شفايم داد! ناقل داستان مي‌گويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم،

 در حاليكه با صداي بلند مي‌گفتم : اي هيئتيها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بي‌وفا نيست،

بچه‌ام را شفا داد.


عشق یعنی

 

عشق یعنی انتظار و انتظار                         عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

 عشق یعنی شب نخفتن تا سحر                         عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن                         عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن                        عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                        عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن                              عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست               عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

  عشق یعنی یک تیمم یک نماز                               عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                         عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن                                 عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                         عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر                          عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی                                      عشق یعنی بندگی آزادگی
 



دلم آکنده شد از غم چرا يارم نمی آيد
شمع فروزان

 

دلم آكنده شد از غم چرا يارم نمي آيد           
همه عمرم شده ماتم چرا يارم نمي آيد

ندانم يوسف زهرا چرا از من گريزان است          
درخت عمر من بي او همي چون برگ ريزان است
 
چو يعقوب از فراق وي دو چشمم اشك باران است     
شب و روز اين شده ذكرم چرا يارم نمي آيد

اگر ساقي تو باشي  و شراب جرعه نوشش من         
ز مي پر سازم جامم را نگرآخر چه مستم من

بيا يا دل ببر با خود و يا خود را نما بر من    
همي چو بلبلان خوانم چرا يارم نمي آيد

ز غم ويران شد اين دل ندانم حل اين مشكل        
مشو راضي كه از هجرت شود بيت الحزن اين دل
 
كجا جويم جمالت را كدامين خانه و منزل          
زغم فرياد و واويلا چرا يارم نمي آيد
   
هواي كوي تو مولا بزد آتش درونم را              
بيا يكدم نما آزاد از اين غم جسم و روحم را

سر جانم فداي تو بيا خوش كن روانم را           
سرشكم شد روان هر دم چرا يارم نمي آيد
 
ز هجر يوسف كنعان فقط يعقوب گريان شد           
ولي از هجر تو ملك و فلك را غم نمايان شد

سحر پروانه را بنگر به عشقت سوز و نالان شد      
صدا زد سوختم يارب چرا يارم نمي آيد

به زير ابر پنهاني ز كي اي ماه تابانم          
بيا بشكاف ظلمت را تو اي شمع فروزانم

دو پنهان است جانم را نموده كوه آتش زا         
يكي پنهاني قبر عزيز مصطفي زهرا
 
دگر يوسف گم گشته يعني مهدي زهرا               
شده ذكرم همه فكرم چرا يارم نمي آيد

حقيقت گويمت بشنو كه عشق و عاشقي سخت است       
هر آنكه عشق تو در دل ندارد بدبخت است


                    همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي                  

                     

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي                       چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم                      همه جا به هر زباني بود از تو گفتگويي

به ره تو بس كه نالم زغم تو بس كه مويم                       شده ام ز ناله نايي شده ام ز مويه مويي

همه خوشدل آنكه مطرب بزند به تار چنگي                  من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي

شود اينكه از ترحم دمي اي سحاب رحمت                  من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلويي

بشكست اگر دل من بفداي چشم مستت                   سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا                        تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي

نظري بسوي رضوان تو به درد مند مسكين                  كه بجز درت اميدش نبود به هيچ سويي


عاشقی را جگری می بايد


عاشقی را جگری می بايد                                                                                                    

احتمال خطری می بايد

نتوان رفت در اين ره با پای

عشق را بال و پری می بايد

گريه نيمه شبی در کار است

دود و آه سحری می بايد

ديده را آب ده از آتش دل

عشق را چشم تری می بايد

تو نه ايی مرد چنين دريايی

رند شوريده سری می بايد

نتوانی تو به خود پی بردن

مرد صاحب نظری می بايد

چشم و گوش تو به شرک آلوده ست

چشم و گوش دگری می بايد

هست هر قافله را سالاری

هر کجا پاست سری می بايد

ناز پرورده کجا ? عشق کجا

عشق را شور و شری می بايد

چون مگس چند زند بر سر دوست

فيض را لب شکری می بايد

عاقبت نخل اميد ما را

از وصال تو بری می بايد

 

ملا محسن فيض کاشانی

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 16:54  توسط علی | 
شمع شبهای عرب، ماه غریبستان،علی(ع)

 

یا سرور العارفین

ای قلم بنویس حرفهای وجودی مرا که با نسیم عطر دل انگیز یار باریدن می گیرد..تو هیچ

میدانی سر درون را؟..تو هیچ میدانی راز نماز عاشقان را؟..آنگاه که به قبله می ایستند و سر

به سجده گاه معبود می نهند..آنگاه که غرق مناجات عاشقانه می شوند...و با رب خود سر

درون می گشایند...هیچ از عشق بازی یاران دلخسته میدانی؟..عشقی که با تمام وجود معنی

 کردند و خالصانه به آن اقتدا نمودند..

چه زیباست لغزیدن اشک بر صورت شب پروازان و چه زیباست صدای شکسته شدن دلهای

عاشقان کوی دوست....

گوش کن....گوش کن...این صدای ترک خوردن دل عبدی است در تاریکی شب...و چه دلنشین

است دل از کف ربودن...و دلنشین تر دستهایی است که از سر نیاز به سوی آسمان دراز می

 شود و عاجزانه و خالصانه عشق واقعی را لمس می کند...

اینجاست که ترنم حضور را درک میکند و دل را روانه حریم یار کرده...اینجا یعنی رهایی..یعنی

 پرواز به سمت دیار باقی...اینجاست که اهدنا الصراط المستقیم جواب میدهد....اینجا یعنی یا

لطیف ارحم عبدک الضعیف..

اینجا یعنی عروج و عروج یعنی خدایی شدن...ملکوتی شدن...وارستن و عاشق شدن...عشق

ملکوتی....

بارالها..معبودا...من بنده ذلیل و حقیر توأم و نیازمند هدایتت...

بارالها به من نعمت عاجز بودن عطا نما...به من نعمت شکسته دل بودن عطا نما تا به درگهت

 روی آورم

بارالها دلم را روانه حریمت میکنم تا از عشقت سیرابم نمایی چرا که من در عطش عشق

وصالت میسوزم...

بارالها جرعه ای از جام عرفانیت به کام من بنوشان..سعادت بندگی به من عطا نما تا همیشه

بنده درگهت باشم..

بارالها از بندهای شیطانی مرا برهان تا دلم همیشه جایگاه ملکوتی رب العالمین باشد...

معبودا در این ماه مبارک که ماه میهمانی توست به من قدرت درک ضیافتت را بده و مرا بر

سفره کرم و بخششت بپذیر و از برکات این ماه بی نصیبم نکن...

                         آمین یا رب العالمین



السلام عليك يا علي بن ابي الطالب(ع)


شهادت مظلومانه ي اولين مظلوم عالم حضرت مولي الموحدين علي بن ابي الطالب  (ع)

را به پيشگاه حضرت مهدي (ارواحنا لتراب مقدمه الفداه ) وشماعزيزان تسليت عرض

مي نمايم و ازان حضرت خواستارم كه ما را درغم خويش شريك گردانند


                    .....................لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار....................


علي (ع) در واپسين لحظات حيات ؛

 

ها علی بشر کیف بشر...............ربه فیه تجلی و ظهر



ايشان فرزندان خود را خواستند و به آنها چنين وصيت فرمودند:


« شما را سفارش مي كنم به ترسيدن از خدا و اين كه دنيا را مخواهيد هر چند دنيا پي شما

 آيد و دريغ مخوريد بر چيزي از آن كه به دستتان نيايد و حق را بگويد و براي پاداش آن جهان كار

 كنيد و با ستمكار در پيكار باشيد و ستمديده را يار . و شما و همه ي فرزندانم و كسانم و آن را

 كه نامه من بدو رسد سفارش مي كنم به ترس از خدا و آراستن كارها و آشتي دادن با يكديگر

 كه من از جد شما كه سلام و درود خداوند بر او و اهل بيتش باد شنيدم؛ مي فرمود: « آشتي

 دادن ميان مردم بهتر است از نماز و روزه ساليان. »

خدا را! خدا را! همسايگان را بپاييد كه سفارش شده ي پيامبر شمايند؛

پيوسته درباره آنها سفارش ميفرمود چندان كه گمان برديم براي آنان ارثي معين خواهد نمود.

خدا را! خدا را! درباره ي قرآن، مبادا ديگري بر شما پيشي گيرد در رفتار به حكم آن. خدا را!

 خدا را! درباره ي نماز كه ستون دين شماست. خدا را! خدا را! در حق خانه پروردگارتان!

آن را خالي مگذاريد! چندان كه در اين جهان ماندگاريد كه اگر، حرمت آن را نگاه نداريد به عذاب

 خدا گرفتاريد. »

اندك اندك آرزوي ايشان تحقق مي يافت و بدانچه مي خواستند نزديك مي شدند. ايشان از

ديرباز، خواهان شهادت بودند و مي فرمودند:

« خدايا بهتر از اينان را نصيب من دار و بدتر از مرا بر اينان بگمار!»

علي (ع) به لقاي حق رسيدند و عدالت، نگهبان امين و بردبار و برپادارنده ي خود را از دست

 داد و بي ياور ماند.


 

علی ای همای رحمت


            علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را                                                            

                                                           كه به ما سوا فكندي همه سايه ي هما را

           دل اگر خدا شناسي هم در رخ علي بين

                                                           به علي شناختم من ، به خدا قسم خدا را      

            مگراي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

                                                            به شرار قهر سوزد همه جان ما سوارا

             برو اي گداي مسگين در خانه ي علي زن

                                                              كه  نگين  پادشاهي  دهد  از كرم  گدا را

               به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من

                                                                 چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا ؟

                 به جز از علي كه آرد پسري ابوالعجايب

                                                                   كه علم كند به عالم  شهداي  كربلا  را ؟

                 چو به دوست عهد بندد زميان پاك بازان

                                                                   چو علي كه مي تواند كه به سر برد وفا را؟

                  نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

                                                                    متحّيرم  چه  نامم  شه  ملك  لا فتي  را !

                  به دوچشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

                                                                      كه ز كوي او غباري به من آر توتيا را

                  به اميد آنكه شايد برسد به  خاك  پايت 

                                                                       چه پيام ها سپردم ، همه سوز دل ، صبا را

                  چو تويي قضاي گردان ،به دعاي مستمندان

                                                                          كه  زجان  ما بگردان  ره  آفت قضا  را

                  چو زنم چو ناي هر دم ، زنواي شوق او دم؟               

                                                                            كه لسان غيب  خوش تر بنوارد  اين نوارا

                   همه شب در اين اميدم كه نسيم صبح گاهي

                                                                            به  پيام   آشناي    بنوازد    آ شنا    را 

                  زنواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب              

                                                                    غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريار



خدایا مرا از خود و از همه وابستگی های به خود آزاد کن. آن چنان روحم را تسخیر کن که

دیگر خودی در کار نباشد .

بگذار از جاذبه های مادی خود را آزاد کنیم وسبک بر بال های روح بنشینیم وبه معراج آسمان

 ها صعود کنیم



ای یار من ...


                ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من                                                              

                                                        ای هجر تو دلسوز من . ای لطف تو غمخوار من

     خوش می روی در جان من چون می کنی درمان من                                

                                                               ای دین من. ای جان من . ای بحر گوهربار من

              ای جان من ای جان من. سلطان من سلطان من                                             

                                                                 در یای بی پایان من. بالاتر ار پندار من

            پوشیده چون جان میروی اندر میان جان من                                                 

                                                                  سرو وخرامان منی ای رونق بستان من

             هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم                                                     

                                                                   چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

            از لطف تو چون جان شوم وز خویشتن پنهان شوم                                        

                                                                    ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

             ای جان پیش از جانها. ای کان پیش از کان ها                                             

                                                                     ای آن پیش از آنها . ای آن من ای آن من

              چون میروی بی من مرو . ای جان جان بی تن مرو                                          

                                                                      وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من





 ((  آثار محبت به اهل بيت به هنگام مرگ  ))


قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله : من مات على حب آل محمد مات شهيدا من مات على

 حب ال محمد مات مغفورا له . من مات على حب آل محمد مات مؤ منا مستكمل الايمان من

 مات على حبّ آل محمد بشّره ملك الموت بالجنة ... بحار  / 27 / 111


 

بزن رفيق كه با ناله سه تار بگريم                                      


                                     به سوز و ساز تو چون ابر نوبهار بگريم


بزن رفيق كه در روزگار يار نديديم                                          


                              ز يار شكوه كنم يا ز روزگار بگريم

 
بزن كه سوز غمي شعله ميكشد ز دل من                                


                                بزن كه همره ساز تو زار زار بگريم


به مويه تو بنازم زسيم شور برآور                                           


                                 مگر ز رنج اسيري درين حصار بگريم


به پرده هاي دل من هزار اشك نهان بين                                        


                                  ز نغمه هاي تو خواهم كه آشكار بگريم


خوشا د مي كه به جانسوزي نواي سه تارت                                         


                           به خلوتي بخزم در شبان تار بگريم


بهار شد كه به صحرا و كوه از غم غربت                                           


                         چو رود ناله برآرم چو آبشار بگريم


به اشك خويش رخ لاله را بشويم و در دل                                             


                       به ياد مردم دلتنگ داغدار بگريم


گهي به نغمه چو مرغ سحر به باغ بنالم                                                 


                                گهي به زمزمه در پرده سه تار بگريم


ز مكر خصم ننالم، كجاست ساز موافق                                                   


                                  كه با نواي مخالف ز جور يار بگريم


به ياد فرقت ياران و اشك سرخ بهاران                                                       


                             هزار بار بزن تا هزار بار بگريم


زنده ياد عبداله فرادي


تنهايي علي عليه السلام

 علي (ع) تنهاست!

چه كسي تنها نيست؟؟

كسي كه با همه و در سطح همه است.

كسي كه رنگ زمان به خود مي گيرد.

احساس خلأ مربوط به روحي است كه آنچه در اين جامعه و زمان و در اين ابتذال روزمرگي

 وجود دارد نمي تواند سيرش كند.

و لذا آنهمه ياران، آنهمه همرزمان، آنهمه نشست و برخاست با اصحاب پيامبر، هيچكدام براي

 علي (ع) تفاهمي بوجود نياورده است.

هيچكدام از آنها در سطح او نيستند.

مي خواهد دردش را بگويد،

حرفش را بزند،

گوش نيست، دلي نيست، و فهمي نيست تا بفهمد.

رنج بزرگ يك انسان اين است كه  عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر

 نگاههاي پست و پليد، و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد.

 نيمه شب به طرف نخلستان مي رود، آنجا هيچكس نيست، مردم راحت آرميده اند، هيچ

 دردي آنها را در دل شب بيدار نگاه نداشته است، و اين مرد تنها،‌ كه روي زمين خودش را تنها

ا مي يابد، با اين زمين و اين آسمان بيگانه است، و فقط رسالت و وظيفه اش، او را با جامعه و اين شهر پيوند داده.

ولي وقتي به خودش بر مي گردد مي بيند كه تنهاست.

شبانه به نخلستان مي رود، و باز براي اينكه ناله او بگوش هيچ فهم پليدي و هيچ نگاه آلوده

 اي نرسد، سر در حلقوم چاه فرو ميكند و مي گريد.

اين گريه از چيست؟؟؟

افسوس كه گريه او يك معما براي همه است، زيرا حتي شيعيان او نمي دانند علي چرا  مي

 گريد.

از اينكه خلافتش غصب شده؟

از اينكه فدك از دست رفته؟

از اينكه فلاني روي كار آمده؟

از اينكه او از مقامش...؟

از اينكه همسرش را...؟

 از اينكه...؟، از...؟

علي (ع) در طول تاريخ تنها انساني است كه در ابعاد مختلف و حتي متناقض كه در يك انسان

 جمع        نمي شود قهرمان است. چنين انساني و در چنين سطحي معلوم است كه در دنيا

 تنهاست. چنين انساني در جامعه اش و در برابر ياران همرزمش كه عمري را در راه عقيده كار

 كرده اند، با پيامبر صادقانه شمشير زده اند، اما در اوج اعتقاد و ايمان و اخلاصشان به پيامبر و

 اسلام، قبيله و تعصبات قومي را فراموش نكرده اند، مقام را آگاهانه و يا ناخودآگاهانه

 نتوانسته اند از ياد برند و سمبل اخلاص مطلق و يكدست- همچون علي (ع)- شوند، تنهاست.

از اين دردناكتر اينكه علي (ع) در ميان پيروان عاشقش نيز تنها است!!

در ميان امتش كه همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخشان را به علي (ع) سپرده

 اند تنها است.

او را همچون يك قهرمان بزرگ، يك معبود و يك اله مي ستايند اما نمي شناسندش و نمي

 دانند كه كيست؟ دردش چيست؟ حرفش چيست؟ رنجش چيست؟ و سكوتش چراست؟؟

اين است كه علي (ع) در ميان پيروانش هم تنهاست.

اين است كه علي (ع) در اوج ستايشهايي كه از او ميشود، مجهول مانده است.

درد علي (ع) دو گونه است:

يك درد ، درديست كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر،

 دردي است كه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و

 بناله در آورده است.

ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشيرابن ملجم در فرقش احساس مي كند، اما اين درد

 علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را بناله آورده است تنهايي است، كه ما آنرا 

 نمي شناسيم!!

بايد اين درد را بشناسيم، چرا كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي كند و ما درد علي را

 احساس  نمي كنيم


 سکوت کوچه ها

 
صدای پایش هنوز در گوش کوچه می آید

نفرین بر این کوچه ها که تاب قدمهای مهربانش را نداشتند

همان کوچه هایی که دیوارهایش شاهد نامردمانی بود که
 
پاسخشان تیغ بود بر لطافت یاس

اندوه نگاهش زمین را خرد می کرد و سوز نهفته ای که در سینه
 
داشت قلب اسمان را می لرزاند

سکوت مرده ی کوچه را صدای قدمهای رهگذر حیاتی تازه بود

...اما گویی کوچه ها هم

سکوت می کنم تا برای آخرین بار صدای قدمهایش را لمس کنم

آری

او میرود

و چه آرام قدم بر میدارد

با هر قدمش عرش به لرزه می افتد

نفرین بر این کوچه ها

نفرین بر مردمانش که نگاههای مهربان رهگذر را یارای دیدن
 
نداشتتند

اذان امشب بغضی نهفته دارد

شاید او نیز چون زمینیان بیتاب رهگذر است

دیدگانم را می بندم

آخر هجرتش را تاب دیدن ندارم

و این نامردمان چگونه می نگرند بی قطره ای اشک

او قدم بر میدارد و آسمان سکوت می کند

پس از او کودکان با نوازش کدامین رهگذر خواهند ارمید؟

اندوه هجرتش سینه ام را می فشارد

و این اندوه مرا چه دشوار است

با که بگویم اندوهی که در سینه دارم

پس از او با که سخن بگویم؟

بغضی غریت در سینه دارد

و فریادهایش در چاه چه زیبا نجوا میکند با نسیم

خزان نگاهم را به بهار نگاهش عادت داده بودم

و او همچنان گام بر میدارد

از سابه ها می گذشت و به سوی نور می شتافت

و شوقی در نگاهش

گویی دیگر موسم وصال است با عشقی که سالها در انتظارش بود

صدایش می زدم

اما میرفت

گو یی در انتهای کوچه ندایی او را میخاند

...
چه سکوتی دارد امشب

گویی خاک مرده بر شهر پاشیده اند

و او درگر به میعادگاه رسیده است
 

در محراب ایستاد و قامت بست

شوقی عجیب در نگاهش بود

و چه آرام نجوا میکرد با معبود خویش

ایستادو قامتش چون سروبا دیدگانم عشق بازی میگرد

حمد و سوره را که می خواند شوقی غریب در صدایش موج میزد

به رکوع رفت

از شرمش قامت دنیا شکست

و میدانست که این قامت دیگر نخواهد ایستاد

بر خاست و با محراب وداع کرد

با رنج زمانه و نامردی مردمانش

دیدگان مهربانش را به دنیا بست و به سجده رفت

و گویی زمین در سجودش به لرزه افتاد

گویی زمین هم میدانست که این وداع آخر است

در گوش زمین وصیت کرد و با خاک وداع

و زمین و زمان فریاد میزد که از این سجده بلند مشو

شاید زمین توان جدایی از پیشانی مهتابیش را نداشت

و چه سنگین است این جدایی

از سجده بر خاست و ناگهان
...
ناگهان

صدایی عرش را فرا گرفد

به خدای کعبه که رستگار شدم

زمین و زمان فریاد مزدند و زمینیان حیران ، از ظلمی که بر او روا
 
داشته بودند

محراب غرق خون بود و رهگذر گویی سفر را آغاز کرده بود

دیگر صدای پای رهگذر در کوچه ها نمی امد

دیگر کسی نبود تا اندوه کودکان یتیم کوفه را نوازش کند

آری

رهگذر می رفت و

می رفت و

... می رفت

امشب به یادش تا صبح خواهم گریست

خیره به خاک غربت زده ی کوچه

با شاید یکبار ، فقط یکبار دیگر صدای قدمهای رهگذر

آرامش قلب خسته ام گردد

...
آسمان را نظاره کن

...گویی ستارگان از عرش هبوط می کنند

اگر امشب خورشید را دیدی

سلام مرا نیز به او برسان
 

هوالعلی الاعلی

 

خدا با اسم اعظم يا علی گفت                                          

                                             ملک در اولين دم يا علی گفت

عجب سری است در خلقت که از خاک                             

                                            چو برمی خاست آدم يا علی گفت  

عصا در دست موسی اژدها شد                                    

                                            کليم آنجا مسلم يا علی گفت

مسيحا دم از آن گرديد عيسی                                      

                                            که در دامان مريم يا علی گفت

محمد در شب معراج برخاست                                       

                                          به قصد قرب اعظم يا علی گفت

    ز ليلايی شنيدم يا علی گفت                                              

                                          به مجنونی رسيدم يا علی گفت

مگر اين وادی دارالجنون است                                          

                                          که هر ديوانه ديدم يا علی گفت    

چمن با ريزش باران رحمت                                          

                                          دعايی کرد و او هم يا علی گفت 

نسيمی غنچه ای را باز می کرد                                     

                                         به گوش غنچه کم کم يا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد                                       

                                         گمانم ابن ملجم يا علی گفت

                         مگر خيبر ز جايش کنده می شد                                                          

                                         يقين آنجا علی هم يا علی گفت

 


  

 فرياد تنهائي
 
 

گذر دارد زمان بر جاده شب سوگوار امشب


مه از غم كرده روی خويش پنهان در غبار امشب


نسيم موی ِ گرد در گوش نخلستان چه می گويد


دو تا شد پشت چرخ از سوگ آن يكتا سوار امشب


چه افتاده ست يارب در حريم گنبد گردون


كه می ريزد انجم اشك حسرت در كنار امشب


بنال ای هم نوا با من سرشك از ديده جاری كن


كه خون می گريد ازاين قصه چاه رازدار امشب


علی در چاه غم فرياد زد تنهائی خود را


شنو پژواك آن را از ورای شام تار امشب

 


 

 السلام علیک یا صاحب الزمان


                  ما در غم هجر تو، با ديده خونباريم
 

                                                                   در عشق و وفادارى، ما شهره بازاريم
 

                 تو يوسفى و ما هم، مشتاق خريداريم
 

                                                                     «در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم


 

 برگ برگ روزهای عمرم را بی مهابا, از پس هم ورق می زنم.

در انتظار امدنت, سالها را یکایک بر لوح دلم حکاکی می کنم.

هزار و صد و هفتاد و یک لاله در دلهای هجران دیده روئیده است.

مهدیاااا...

چه کرده ای با این مردمان, که شوق امدنت, ارامش را از انان به یغما برده است؟

چه کرده ای که همه عالم, در تب و تاب امدنت, انتظار را به سرخی دل نجوا می کنند؟

چه کرده ای که همه دلباختگان, انتظار ظهورت را می کشند؟

مهدیاااا....

با این دلدادگان رنج برده چه پیمان بسته ای؟

در افق دیدگان, چه نقشی نگاشته ای, که اینگونه اشک النتظار را, در دیدگانی بارانی, امیدوار

 می کند؟

بدین سان که می دانیم حضور داری, ولی باز هم ظهورت را انتظار می کشیم.

محبوب دلم...

در ان نشان هاشمی ات, چه نهفته داری, که عالم و ادم, شیفته و دلباخته ان گشته اند؟

در ان دیدگان مبارک چه افسونی نهفته است, که یوسفان عالم, در هیبت نورانی ات, چشم به

 راه مانده اند؟

ای قامت رعنا دل...

در پس این سالیان دور, از ورای روزگار نامردی, ادینه هایم جز تو بویی ندارند.

در شامگاه خزانی بهار دلان, هر روز ادینه است, و ادینه هایش صبح و ظهر و شام ندارند, همه

 عصرند....

در عصرهای ادینه, در میان ابرهای صاعقه دیده, در فراسوی دیدگان منتظران, نغمه ای اشنا و

 غریب...

دیدگانم را به ادینه ای دیگر, نوید می دهد.

چراکه همگان می دانند, در ادینه ای نه چندان دور, خواهی امد.

پس به امید امدنت, به انتظار نشسته ایم...

ای سبز قامت منجی بهار...

بیا و زمستان دلهایمان را بهاری کن...

اَللَّهُمَّ اَر ِني الطَّلعَةَ الرَّشیدَةَ وَ الغُرَّةَ الحَمیدَةَ وَاکحُل (وَ کحُل خوانده شود) ناظِري بـِـنَظرَة ٍ

مِنِّي اِلَیهِ وَعَجِّل فَرَجَهُ وَ سَهِّل مَخرَجَهُ وَ اَوسِع مَنهَجَهُ وَ اسلُک (وَسلُک خوانده شود) بي

 مَحَجَّتَهُ وَ اَنفِذ اَمرَهُ وَشدُد اَزرَهُوَاعمُرِ ِ(وَعمُر ِخوانده شود) اَللَّهُمَّ بهِ بـِلادَکَ وَ احي ِ (وَحي

ِخوانده شود) بهِ عِبادَکَ فَاِنَّکَ قُلتَ وَ قَولُکَ الحَقُّ ظَهَرَ الفَسادُ فِي البَرِّ وَالبَحر ِبما کَسَبَت اَیدِي

 النّاس

پروردگارا به ما ان طلعت زیبای رشید را بنما و از پرده غیب پدیدار کن و سرمه نور و روشنی

 ابدی را به یک نظر بر ان جمال مبارک به چشم من درکش و فرج ان حضرت را نزدیک و

خروجش را اسان ساز و توسعه در طریق وی عطا فرما و مرا به طریقه ای با حجت و بیان او

 سلوک ده و فرمان ان حضرت را نافذ گردان ومحکم کن پشتش را و ای خدا شهر و دیارت را به

 وجود او اباد کن و بندگانت را به واسطه او زنده ساز چون تو خود فرمودی و کلام تو حق است

 پدید شد تباهی در بیابان و دریا بدانچه بوجود اورند دستهای مردم


بسم رب المهدی (عج)

 

       از پرده برون آی دلم غرق تمناست

 

                                            تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست

 

       در حلقه عشاق ز رحمت گذری کن

 

                                          تا جلوه حسنت نگرند از چپ و از راست

 

       خون می خورم از هجر ولی با که توان گفت

 

                                          کاین درد نهان سوز از آن من تنهاست

 

        چون نسیت نظر با منت از شدت رشکم

 

                                          هر جا گذری اشک من از دیده هویداست

 

          گر مست شده عالمی از جام نگاهت

 

                                          چشمان تو جامند نم چشم تو صهباست

 

         چشم من دلسوخته سر چشمه خون شد

 

                                          جانا نظری کن که کنون چاره مداواست

 

          عاری نبود از حرم و دیر و کلیسا

 

                                         دلدار به هر جاست یقین اهل دل آنجاست

 

           مستانه بگیریم قدح در شب وصلت

 

                                       مستی ز رخ یار چه جان بخش و دل آراست

 

           وصل ار ندهد دست در این فرقت جان سوز

 

                                        از بخت چه نالیم که جرم از طرف ماست

 

           ما زنده از آنیم که در بحر تو غرقیم

 

                                        غواص نشانیم که چشمان تو دریاست

 

            گفتم به خرد یار زما رخ ز چه بنهفت

 

                                         گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست     

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 8:58  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم

دلنوشته هاي پيشين
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پيوندها
غم دنیا رو نخور
  خدای من
  ای که امیر حرم دل تویی
  معجون اطلاعات در شهر شام
  من و یلداترین شبهای دنیا
  حرف دل
  چتر شکسته
  مرید نور
  تبلور عشق
  پونه
  حرفهایم با خدا
  بشنو از نی
  دراوج تنهایی
  یا علی جان مددی
  عاشقانه
  دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
  عشق علت سکوت است و سکوت نشانه عشق
  غم میخوریم و هیچ شکایت نمیکنیم
  شبی را به یادم سر کن
  ناله های سوزناک عشق
  فاطیما
  مسعود
  السلام علیک یا صاحب الزمان
  یار وبلاگی
  تنها مونسم خداست
  تنهایی نیلوفر
  گل آفتاب گردون
  ره عشق
  رقص اشک
  اشک
  خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال کيوان

 
HEAD>

http://tandis-eshgh.blogfa.com