تبليغاتX
ترنم
ترنم
عاشقانه
ياس هايي كه معطر گشته اند-مست عطر ياس حيدر گشته اند
 

بنام خداوند بخشنده مهربان .

خدايا !

خطاها جامه مذلت بر من پوشانيده است و دوري از تو لباس بينوايي بر تنم كرده است

 و جنايت بزرگ من دلم را ميرانده است؛

پس اي آرزوي من !

به عزت تو سوگند كه جز تو گناهان خويش را آمرزنده اي نمي يابم

 و شكستگي خود را جز تو جبران كننده اي نميبينم

و همانا كه با انابه به درگاهت سر فرود مي آورم و با زاري و خاكساري قصد پيشگاهت مي كنم ؛

پس اگر مرا از در خود براني به چه كسي پناهنده گردم و اگر از آستانت دورم كني به چه كسي پناه برم ؛

پس افسوس بر شرمساري و ننگيني من و دردا بر بدي كردار و جنايتكاريم .

اي آمرزگار گناه بزرگ و اي درمان كننده استخوان شكسته ،  

از تو ميخواهم كه گناهان كشنده ام را ببخشايي و رسواييهاي نهانم را بپوشاني

 و در شهودگاه رستاخيز از لذت بخشايش و آمرزشت محرومم نفرمايي

و از عفو جميل راز پوشت مرا برهنه نگذاري .

خدايا !

ابر رحمتت را بر گناهان من سايه افكن كن و سحاب مهرت را بر عيبهايم بباران .

خدايا !

آيا بنده گريز پا جز به سوي مولاي خويش باز مي گردد؟

يا ، هيچكس جز مولاي او ، او را از خشم وي پناه مي دهد ؟

خدايا !

اگر پشيماني از گناه بازگشت باشد پس ، همانا سوگند به عزت تو كه من از پشيمانانم .

 و اگر آمرزشخواهي از خطا ، مايه ريختن گناه باشد پس من در درگاه تو از آمرزش خواهانم .

 تو حق داري بازخواست فرمايي تا وقتي كه خشنود گردي .

الهي !

سوگند به قدرتي كه بر من داري ،توبه مرا بپذير و سوگند به شكيبايي كه دربارة من داري ،

 مرا ببخشاي و سوگند به دانشي كه بر من داري ، با من مدارا كن .

 خدايا ، تويي كه بروي بندگانت دري به سوي بخشايش گشودي و آن را توبه ناميدي .

پس گفتي :

 به سوي خدا توبه كنيد ، توبه نصوح .پس ، بهانه آن كس كه پس از گشوده شدن آن در ،

 از وارد شدن در آن غفلت ورزد چيست ؟

 خدايا !

اگر گناه از بنده ات زشت است اما بخشايش از تو زيباست .

خدايا !

من نخستين كس نيستم كه ترا نافرماني كرده باشد و تو توبه او پذيرفته باشي

و نخستين كس نيستم كه دست به دامان احسان تو شده باشد و توبه او بخشش كرده باشي .

اي پاسخگوي درمانده ، اي برطرف كننده زيان ، اي داراي احسان بزرگ ، اي داناي راز نهان ،

 اي كه به زيبايي پرده بر گناهان مي پوشاني ،

جود و كرمت را نزد تو شفيع آورده ام و به آستان تو و مهري كه نزد توست دست توسل ميزنم ؛

پس دعاي مرا اجابت فرماي و از آستانت نوميدم مساز و توبه ام را بپذير

 و خطايم را جبران فرماي ؛ به بخشش و رحمت تو ، اي ارحم الراحمين .


السلام علیک یا ریحانه الرسول(ع)

 

ايام عزاداري بانوي دو عالم رو بر همه عاشقان و دوستدارانش تسليت باد .

از  خلقت زهرا چه بگويم چه نگويم

وز عصمت زهرا چه بگويم چه نگويم

نور ازلي حضرت زهراست بدانيد

آيات جلي حضرت زهراست بدانيد

همتاي علي حضرت زهراست بدانيد

از شوكت زهرا چه بگويم چه نگويم

 او فاطمه و هانيه و ام ابيهاست

ريحانه پيغمبر و صديقه كبراست

آرام دل و روشني خانه مولاست

از طلعت زهرا چه بگويم چه نگويم

 زان مائده اي را كه خدا كرد تفضل

زهرا به خدا برد فقط دست توسل

آن بود بلي معني تسليم و توكل

از حاجت زهرا چه بگويم چه نگويم

احمد دُر حق  فاطمه دردانه وحي است

سجاده زهرا شرف خانه وحي است

صديقه گل لاله گلخانه وحي است

از مدحت زهرا چه بگويم چه نگويم

طوبي كه شنيدي سبد سنبل زهراست

كوثر كه شنيدي تو گلاب گل زهراست

دل محو حسين است و حسين بلبل زهراست

از نكهت زهرا چه بگويم چه نگويم

غوغاي فدك صحنه خون رنگ زمان است

فرياد علي مظهر حق زنگ زمان است

هر كس كه بود دشمن او ننگ زمان است

از همت زهرا چه بگويم چه نگويم

در آن گذر تنگ چه گويم كه چه ها شد

ثاني سگ هاريست ز قلاده رها شد

با حمله او محسن شش ماهه فدا شد

از محنت زهرا چه بگويم چه نگويم

خانه امن شه مردان شرر افتاد

ناموس علي دخت نبي در خطر افتاد

صديقه پس از سقط جنين پشت در افتاد

از غربت زهرا چه بگويم چه نگويم

ترسيد سران ستم از جرئت زهرا

لرزيد خليفه به خود از صحبت زهرا

حق بود و حقيقت هدف و نيت زهرا

از نيت زهرا چه بگويم چه نگويم

 خوش زاد ادب شيوه ارباب كمال است

آدم شدن بي ادبان امر محال است

عشق علي و فاطمه هر دو دو مدال است

از دولت زهرا چه بگويم چه نگويم

لعن الله علي قاتليك يا فاطمه الزهرا

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 10:24  توسط علی | 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط علی | 
تلاطم دل
 
 
 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)


 
در این غروب بی کسی

در این کوچه پس کوچه های حیرانی

در این لحظات دلواپسی

در این ثانیه های صبوری
 
در این سالهای مهجوری
 
دل ها به هوای تو در تلاطم است.

از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی
 
وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی

در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده

تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی.

در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم.

مهدی جان

 
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

 تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 
 تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
 
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

 وا کردم
 
 نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟

 شاید خطا کردم و تشو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟

 تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتن تو،

 آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

 من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

 هنوز آشفته چشمان زیبای توام, برگرد ببین که سرنوشت انتظار من ، چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید،

 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در این راه و انتخاب آن ، خطا کردم

 و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

 کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟

 شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم. دعا كردم
2 نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:24  توسط علی | 
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو-سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

سلام

این روزها خیلی دلم گرفته

یاد خاطرات گذشته یاد دوستان بی ریا یاد صداقت کودکی

یاد اشکها یاد بی قراریهای دل یاد بغضهای عاشقـانه

الهی تو را به بزرگیت تو را به جلالت تو را به پاکیت قسم میدهم مرا به حال خود وا مگذار

من جز تو هیچ انیسی ندارم و تـنها و تـنها تو را دارم ای قرار دلم

الهی ای شکوه هستی ای عظمت بی انتها ای نهایت عشق

من در این گوشه تاریک دنیا تو را فریاد میزنم

و تو را میخوانم

به فریادم رس ای فریاد رس بیچارگان

به این غریب محزون نظر عنایتی کن که در این دنیا غریبم و جز تو هیچ کسی ندارم


 
شاید که به درگاه تو عمری بنشینم
در آرزوی روی تو، وانگاه بـبـینم

دریاب که از عمر دمی بیش نمانده است
بشتاب، که اندر نفس باز پـسینم

فریاد! که از هجر تو جانم به لب آمد
هیهات! که دور از تو همه ساله چنینم

دارم هوس آنکه ببینم رخ خوبت
پس جان بدهم، نیست تمنی بجز اینم

آن رفت، دریغا! که مرا دین و دلی بود
از دولت عشق تو نه دل ماند و نه دینم

از بهر عراقی، به درت آمده‌ام باز
فرمای جوابی، بروم یا بنشینم؟

عراقی


چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم


تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم


ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

شهریار



این شعر هم تقدیم به کسی که خود میداند

منم سرگشته و حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست
ولی لاساز شوق وصل کویت
نهم سر بر سر پیمانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کرده
میا ن شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را ز غم ویرانه کرده
من آن آواره بشکسته حالم
ز هجرانت بتا رو بر زوالم
منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم
سحر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بهر آن دلداده کردم
زحسرت ساغر چشمانم ای دوست
لبالب یکسره از باده کردم
دلا تا کی اسیر یاد یاری
ز هجر یار تا کی داغ داری
بگو تا کی زشوق روی لیلی
چو مجنون پریشان روزگاری
پریشانم پریشان روزگارم
من آن سرگشته هجر نگارم
کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم
زهجرت روز و شب فریاد دارم
ز بیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه خود
هزار کشته چون فرهاد دارم
چرا ای نازنینم بی وفایی
دمادم با دل من در جفایی
چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی


 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:57  توسط علی | 
مینای مهتاب

ای چراغ شام تار بینوایان

در کویر تیرگیها

 رهنوردی غمگین و رنجورم

دیده ام هرجا که می‌چرخد

 نشان از کورسویی نیست.

سینه مالان می‌خزم بر خار و خارا سنگ این وادی

می‌زنم فریاد، اما ضجه ام را بازگویی نیست!

ایزدا، پاک آفرینا، بی همانندا،

جان پاکم سوی تو پر می‌کشد، چون مرغ دست آموز

آنکه می‌پیچد به پای جان من ابلیس نادانی است

رازپوشا، من سیه رویی پشیمانم

هر سر موی سیاهم آیه شام سیه رویی است

رشته موی سپیدم پرتو صبح پشیمانی است

 زندگی بخشا

هر زمان از مرگ یاد آرم

بند بند استخوانم می کشد فریاد از وحشت

ز آنکه جز آلودگی ره توشه‌ای در عمق جانم نیست

وای اگر با این تهیدستی، به درگاه تو روی آرم

گر تهیدست و گنهکارم، پشیمانم

جز زبان اشک خجلت، ترجمانم نیست.

ای خدای کهکشانها،

تا ببینم در سکوتی سرد و سنگین آسمانت را

نیمه شبها دیده می‌دوزم به اخترهای نورانی

تا دیار کهکشانها می‌پرم، با بال اندیشه

لیک من می‌مانم و اندیشه و اقلیم حیرانی

در درون جان من، باغی ز توحید است

 اما حیف

گلبنانش از غبار معصیتها سخت پژمرده است

وز سموم بس گنه، این باغ، افسرده است

تا بشوید گرد را از چهره این باغ

بر سرم گسترده کن ای مهربان، ابر هدایت را

تا بخشکد بوستان جان من در آتش غفلت

برمگیر از پهن دشت خاطرم چتر عنایت را

کردگارا،

گفتگوی با تو عطر آگین کند موج نفسها را

آنچه خرم می کند گلزار دل را گفتگو با توست

نیمه شبها دوست می‌دارم به درگاهت نیایش را

ندبه من می‌دواند بر رخم باران اشک شرم

تا بدین باران شکوفاتر کند باغ ستایش را

سر به محراب تو ساید شرمگین مردی گنه آلود

ای خدا، بشنو نوای بنده‌ آلوده دامان را

غمگسارا، سینه ام از غم گرانبار است

مهربانا، خلوتم از گریه لبریز است

ای خدا، تنها تو‌ می بینی به جانم اشک پنهان را


تا نقش روی خوب تو بر دل رقم زدیم

بر نقش غیر، از سر غیرت قلم زدیم

مهرت چنان در آینه سینه بر فروخت

آتش ز سوز غم به دل جام جم زدیم

بر جان و سر، نخست بر افشانده ایم دست

روزی کز اشتیاق به کویت قدم زدیم

عمری است تا به راه طلب خارهای غم

در پای دل، به شوق طواف حرم زدیم

با ما ز بیش و کم چه زنی دم؟ که پشت پای

از همت بلند٬ به هر بیش و کم زدیم

در دور زندگی، همه را شادی آرزوست

ماییم زین میانه که بر درد و غم زدیم

یک جلوه کرد روی حقیقت به چشم دل

زان روی، دستگاه ریا را به هم زدیم

از درد می بر آتش دوزخ زنیم آب

زان جامها که هر شب و هر صبحدم زدیم

«واجد» کجا رود ز در دوست ناامید؟

کاین در به بوی لطف و امید کرم زدیم  

                                                       «واجد شیرازی»                                                       




السلام علیک یا صاحب الزمان(ع)

                      کو پيک صبح تا گله هاي شب فراق-با آن خجسته طلعت فرخنده پي کنم                     


امشب غريبانه کوچه را مي گذرم و فردا شهر غريبي را سفر...
امروز تاريکتر از ديشب فردا را نمي دانم...!
ديروزم مانده امروز نيامده ! فردا...!
تمام نوشته هايم خط خط قدم هايي است که ناتوان به سويت شتابزده شده اند؟
ولي بي فايده از نديدن تو کوچه را بر مي گردند. به اميد فردايي که نمي دانم...
صداي برگشتني دوباره زمزمه ي کوچه...
دوباره...سه باره... و چندباري شنيده مي شود ولي ديده نه!
پژواک انتظار بود و بس! انتظاري ترسناکتر از شبهاي بي شبگرد که هر
شب کابوسم مي شود.
دارم تمام مي شوم!
سکوتي ممتد انتهاي کوچه فريادم مي زند که بيا !
من مي روم !مي روم و ميروم و ... مي روم
ولي کوچه پاياني ندارد !
غرق بي نهايتش شدم و ديگر حتي خودم را هم پيدا نکردم.
خدا نگهدارم!!!


                  سلام ای غروب غریبانه دل             

     سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
                                                  سلام ای غم لحظه های جدایی                                               
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:29  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
تک تک تپش های بی امان قلبم تو را فرياد می زنند
ای بی نیاز کننده نياز مندان تمامی رحمتت را نياز مندم

دلنوشته هاي پيشين
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پيوندها
غم دنیا رو نخور
  خدای من
  ای که امیر حرم دل تویی
  معجون اطلاعات در شهر شام
  من و یلداترین شبهای دنیا
  حرف دل
  چتر شکسته
  مرید نور
  تبلور عشق
  پونه
  حرفهایم با خدا
  بشنو از نی
  دراوج تنهایی
  یا علی جان مددی
  عاشقانه
  دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
  عشق علت سکوت است و سکوت نشانه عشق
  غم میخوریم و هیچ شکایت نمیکنیم
  شبی را به یادم سر کن
  ناله های سوزناک عشق
  فاطیما
  مسعود
  السلام علیک یا صاحب الزمان
  یار وبلاگی
  تنها مونسم خداست
  تنهایی نیلوفر
  گل آفتاب گردون
  ره عشق
  رقص اشک
  اشک
  خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال کيوان

 
HEAD>

http://tandis-eshgh.blogfa.com